در قحطیهای بزرگ و همهگیر، اولین کسانی که میمیرند، گرسنهترینها نیستند؛ آنهایی هستند که عادت به خوردن هر غذایی ندارند.
در زلزلههای خفیف فقط آنهایی آسیب میبینند که برای فرار خودشان را از پنجرهها و بامها بیرون میاندازند.
در روزهای سخت، آدمهای سختتر زنده میمانند.
بچههای نرمولی و گوگولی بزرگ شده در بهترین شرایط بهداشتی و غذایی و رفتاری، احتمالا اولین قربانیان جنگ خواهند بود. در عوض کشاورزان آفتابهای تند و زمینهای کمحاصل، مادران خانوادههای پرجمعیت کمبرخوردار، و بچههای بدسرپرست محلات حاشیه شهر احتمال زنده ماندن و حتی مبارزه کردنشان برای زنده نگه داشتن بقیه، بیشتر است.
طبیعتا معنای حرفم این نیست که باید بچهمان را بیندازیم توی جوب، تا تابآور و قوی بزرگ شود!! ولی #تاب_آوری اصلا جزو ارزشهای زندگی ما هست؟ برای پرورش یک #نسل_قوی کاری میکنیم؟
نسل قبل از ما به واسطه شرایط سخت زندگی و نسل ما به واسطه جنگ کمتر نیاز به آموزش تابآوری داشته، و اما امروز هم نسل جدید در ورطه آزمایش جدیدی هستند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیش بینی آینده دنیا و منطقه که به حول و قوه الهی در حال وقوع است .....
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
امروز﷽؛
💎دستورالعمل امیرالمومنین علی (ع) در جنگ صفّین
🔸امیرالمومنین علی علیهالسلام:
🔹حق شمشیرها را اداء کنید و پشت دشمن را به خاک بمالید و براى فروکردن نیزهها، و محکمترین ضربههاى شمشیر، خود را آماده کنید.
🔸 «وَ أَعْطُوا السُّیُوفَ حُقُوقَهَا» «وَ وَطِّئُوا لِلْجُنُوبِ مَصَارِعَهَا» «وَ اذْمُرُوا أَنْفُسَکُمْ عَلَى الطَّعْنِ الدَّعْسِیِّ، وَ الضَّرْبِ الْطِّلَحْفِیِّ»
🔹نامه ۱۶ نهجالبلاغه
🇮🇷 تصویر مربوط به نگارش بخشی از نامه ۱۶ نهجالبلاغه توسط پیروان مدافعان دین و وطن روی پهپاد شاهد ۱۳۷ است.
با طایفه ای از بزرگان به کشتی در، نشسته بودم. زورقی در پی ما غرق شد. دو برادر به گردابی درافتادند. یکی از بزرگان ملاح را گفت: بگیر این هر دوان را که به هریکی پنجاه دینارت بدهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد. گفتم: بقیت عمرش نمانده بود، از این سبب در گرفتن او تأخیر کردی و در آن دیگر تعجیل. ملاح بخندید و گفت:
آنچه تو گفتی یقین است و دیگر، میل خاطر من به رهانیدن این بیشتر بود، که وقتی در بیابان مانده بودم، این مرا بر شتر نشاند و از دست آن دگر تازیانه ای خورده بودم در طفلی.
گفتم: صدق اللّه من عمل صالحا فلنفسه و من اسآء فعلیها
تا توانی درون کس مخراش
کاندر این راه، خارها باشد
کار درویش مستمند برآر
که ترا نیز کارها باشد
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
روزی حضرت «داود (ع)» در مناجاتش از خداوند متعال خواست همنشین خودش را در بهشت ببیند.
#داستان
خطاب رسید: «ای پیغمبر ما، فردا صبح از در دروازه بیرون برو، اولین کسی را که دیدی و به او برخورد کردی، او همنشین تو در بهشت است.»
روز بعد حضرت داود (ع) به اتّفاق پسرش «حضرت سلیمان (ع)» از شهر خارج شد. پیر مردی را دید که پشته هیزمی از کوه پائین آورده تا بفروشد.
پیر مرد که «متی» نام داشت، کنار دروازه ایستاده و فریاد زد:
«کیست که هیزمهای مرا بخرد.»
یک نفر پیدا شد و هیزمها را خرید.
حضرت «داود (ع) » پیش او رفت و سلام کرد و فرمود: «آیا ممکن است، امروز ما را مهمان کنی؟!»
پیرمرد فرمود: «مهمان حبیب خداست، بفرمائید.»
سپس پیر مرد، با پولی که از فروش هیزمها بدست آورده بود، مقداری گندم خرید. وقتی آنها به خانه رسیدند، پیر مرد گندم را آرد کرد و سه عدد نان پخت و نان ها را جلویِ مهمانش گذاشت.
وقتی شروع به خوردن کردند، پیرمرد، هر لقمه ای راکه به دهان می برد، ابتدا «بسم الله» و در انتها «الحمد للَّه» می فرمود.
وقتی که ناهار مختصر آنها به پایان رسید، دستش را به طرف آسمان بلند کرد و فرمود:
«خداوندا، هیزمی را که فروختم، درختش را تو کاشتی. آن را تو خشک کردی، نیروی کندن هیزم را تو به من دادی.مشتری را تو فرستادی که هیزم ها را بخرد و گندمی را که خوردیم، بذرش را تو کاشتی. وسایل آرد کردن و نان پختن را نیز به من دادی، در برابر این همه نعمت من چه کرده ام؟!»
پیر مرد این حرفها را می زد و گریه می کرد.
حضرت «داود (ع)» نگاه معنا داری به پسرش کرد. یعنی: همین است علت این که او با پیامبران محشور می شود.
#شکر
📚(داستانهای شهید دستغیب ص ۳۰- ۳۱)
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردم شما کوهید پس محکم بمانید
هرآنچه پیش آمد پیش هم بمانید
شعر محمد رسولی در محضر رهبرشهید انقلاب
عجب شعری بود 👌
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
خارپشتی از یک مار خواست بگذارد با او همخانه شود. مار پذیرفت. چون لانه مار تنگ بود خارهای تیز خارپشت به بدن مار فرو میرفت و مار را زخمی میکرد.
اما مار از سر نجابت دم بر نمیآورد سرانجام مار گفت نگاه کن ببین چگونه مجروح و خونین شدهام، میتوانی لانه مرا ترک کنی؟
خارپشت گفت من مشکلی ندارم اگر تو ناراحتی میتوانی لانه دیگری برای خود بیابی.
✅ عادتها ابتدا به صورت مهمان وارد میشوند اما دیری نمیگذرد که خود را صاحبخانه میکنند و کنترل ما را به دست میگیرند.
مواظب عادتهای منفی در زندگیتان باشید
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#تربیتی