🔴 افغانستان چگونه از ایران جدا شد؟
میرزا ابوطالب فرخ خان غفاری ملقب به امینالدوله، یکی از رجال شهیر عصر ناصرالدین شاه قاجار بود که سفارت ایران در فرانسه را به سال ۱۲۳۵ ه.ش مقارن با ۱۸۵۷ میلادی تاسیس کرد و به مدت دو سال وزیرمختار ایران در فرانسه و چند کشور اروپایی بود؛ اما نام او در تاریخ با جدایی هرات از ایران پیوند خورده است.
پس از شکستهای ایران از روسیه که منجر به امضای عهدنامههای گلستان و ترکمانچای شد، انگلیس تلاش میکرد با گسترش نفوذ خود در کابل، قندهار، هرات، بخارا، پنجاب، سند و بلوچستان، این مناطق را به عنوان حریم امن خود در منطقه با هندوستان قرار دهد.
در این میان، روسیه که مناسبات پرسودی با دربار ایران داشت، مانع اصلی به شمار میرفت.
با شروع سلطنت ناصرالدین شاه، «کهندل خان» و «محمدخان»، فرمانروایان قندهار و هرات به شاه ایران اعلام سرسپردگی کردند که این امر به شدت انگلیسیها را نگران کرد.
انگلیس چندی بعد با وعده و وعیدهای بسیار، «دوست محمدخان»، حاکم کابل را تشویق کرد به هرات لشکرکشی کند.
ایران هم بیکار ننشست و سپاهیان خود را راهی این شهر کرد. گرچه لشکریان قاجار با کمک بومیان افغان، سپاه دوست محمدخان را شکست دادند و هرات را تصرف کردند، اما اتفاقی غیرمنتظره همه چیز را به هم ریخت.
انگلیس که منافع خود را در خطر میدید به ایران اعلان جنگ داد. فرخ خان امینالدوله وزیرمختار ایران در پاریس، مامور شد با ناپلئون سوم و نیز سلطان عثمانی مذاکره کند تا بین ایران و انگلیس مصالحه شود.
اما انگلستان ناوگان خود را به جنوب ایران فرستاد و با وجود مقاومتهای مردمی، بر خارک، بوشهر، خرمشهر و اهواز مسلط شد.
نقل است که در آن روزها، روزنامه تایمز در سرمقالهای با عنوان «نه میدانیم و نه علاقهای داریم که بدانیم که هرات کجاست»، نسبت به لشکرکشی انگلستان به ایران انتقاد کرده بود، اما «پالمرستون»، نخست وزیر بریتانیا به این انتقادات وقعی ننهاد.
پیشروی انگلستان، سرانجام روسیه و فرانسه را به وحشت انداخت و آنها شاه ایران را وادار به مصالحه کردند؛ صلحی که تحت عنوان «عهدنامه پاریس» بین ابوطالب فرخ غفاری، نماینده دربار ایران در پاریس و«لرد کاونی» نماینده دولت انگلستان به امضا رسید.
گفته میشود میرزا آقاخان نوری صدراعظم ایران و قاتل میرزا تقیخان امیرکبیر، در آن زمان تنها یک دستورالعمل برای فرخ خان که مشغول مذاکره با طرفهای اروپایی بود فرستاد: «شما اختیار دارید در هر مسئلهای كه مورد تقاضای انگلیسیها است موافقت كنید، مگر در دو مورد: یكی سلطنت ناصرالدینشاه و دیگری صدارت من.»
بر اساس پیمان ننگینی که فرخ خان امضا کرد، هرات از ایران جدا شد و ایران موجودیت کشوری به نام افغانستان را به رسمیت شناخت.
پی نوشت : و این تاریخ است که خدمات و یا خیانت افراد را به تصویر می کشد
--------------------------.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#تاریخی
هر کس که ندارد به جهان نعمت خواهر
افسوس که تنها بود و بی کس و یاور
در موقع تنگی و بلا محنت و سختی
یک خواهر دلسوز به از یک صف لشکر
هم رونق کاشانه و نعمت و رحمت
دلسوز برادر بود و حامی مادر
خواهر اگر از درد و غم خویش صبور است
حاضر نبود خار رود پای برادر
چو شمع شود آب و به اطراف دهد نور
پروانه صفت بر جگر خود زند آذر
دوران خوشی با پدرش هست چه کوته
کوتاهتر از عمر گل و میوه نوبر
در روی زمین نزد پدر مثل ندارد
یک موی سرش با همه دنیاست برابر
از بس که بها داده خدا بر زن و دختر
نازل شده در منزلتش سوره کوثر
هر لحظه کنم شکر به درگاه الهی
زیرا که خدا داده به من دختر و خواهر
🌺میلاد فرخنده حضرت معصومه و روز دختر بر شما مبارک🌺
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مادرى قبل از فوتش به دختر خود گفت: این ساعت را مادر بزرگت به من هدیه داده است تقریبا ۲۰۰ سال از عمرش میگذرد. پیش از اینکه به تو هدیه بدهم به فروشگاه جواهرات برو و بپرس که آن را چه مقدار میخرند.دختربه جواهر فروشی رفت و برگشت به مادرش گفت: صد و پنجاه هزار تومان قیمت دادندمادرش گفت: به بازار کهنه فروشان برو دختر رفت و برگشت و به مادرش گفت ده هزار تومان قیمت کردند و گفتند بسیار پوسیده شده است ،مادر از دخترش خواست به موزه برود و ساعت را نشان دهد،دختر به موزه رفت و برگشت و به مادرش گفت:مسئول موزه گفت که پانصد میلیون تومان این ساعت را میخرد و اینکه موزه من این نوع ساعت را کم دارد و آن را در جمع اشیای قیمتی موزه میگذارد.*
مادر گفت: میخواستم این را بدانی که ، جاهای مناسب ارزش تو را میدانند. هرگز خود را در جاهای نامناسبت جستجو مکن و اگر ارزشت را هم پیدا نکردی خشمگین نشو. کسانی که برایت ارزش قائل میشوند ، از تو قدردانی میکنند. در جاهایی که کسی ارزشت را نمیداند حضور نداشته باش ؛ ارزش خودت را بدان
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
تئودور داستایوفسکی
عظمت در دیدن نیست
عظمت در چگونگی دیدن است🍀
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به همه دختران سرزمین
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#حضرت_معصومه_ع
#دختر
آدمهایِ خوشبخت خودشان خواستهاند که خوشبخت باشند. اقبال، فقط بهانهی آدمهایِ بیمسئولیت و ناامید است!
گاهی باید ایراداتِ خود را بدونِ تعارف پذیرفت و اصلاح کرد و در بیانِ ایراداتِ فردِ مقابل اغراق نکرد!
گاهی باید، واقعبین بود و بجای بد و بیراه گفتن به زمین و زمان و مقایسههای بیجا، حرف زد، تغییر کرد و بهتر شد، شرایط، معلولِ افکار و رفتارِ توست!
درست است زندگی صحنهی جنگ نیست، اما شهر آرزوها هم نیست! از همین لحظه، منطقی باش و بپذیر!
گولِ ظاهرِ زندگی دیگران را نخور! تو فقطِ لبخند و داشتههای دیگران را میبینی، نه تاوانهایِ سنگینی که در قبالش پرداختهاند.
توقع نداشته باش لم بدهی، خوشبختی بیاید و درِ خانهات را بزند!
خوشبختی، از درونِ خودت نشأت میگیرد! تا خودت تغییر مثبتی نکنی، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد!
آدمها، خوشبخت متولد نمیشوند، خوشبختیشان را میسازند!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#قدری_تأمل
چو نرمی كنی خصم گردد دلیر
مدرس غالبا نامه هایی كه مینوشت، روی كاغذ پاكت تنباكو و كاغذهایی بود كه آن روزگار، قند در آن میپیچیدند. یكی از وزیران نامهای از مدرس دریافت داشته و آن را اهانت به خود دانسته بود. روزی یكی از آشنایان مدرس آمد و یك بسته كاغذ آورده به مدرس گفت: جناب وزیر این كاغذها را فرستادهاند كه حضرت آقا مطالب خود را روی آنها مرقوم فرمایند.
مدرس گفت: عبدالباقی! چند ورق از آن كاغذهای مرغوب خودت را بیاور.
فرزند مدرس فوری بستهای كاغذ آورد. مدرس به آن شخص گفت: آن بسته كاغذ وزیر را بردار و این كاغذها را هم روی آن بگذار. سپس روی تكه كاغذ قند نوشت: جناب وزیر! كاغذ سفید فراوان است ولی لیاقت تو بیشتر از این كاغذ كه روی آن نوشتهام نیست.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#شهیدمدرس