2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طرف تسمه تایم پاره کرد تا
کهگیلویه و بویر احمد رو بگه 😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔸امیرالمومنین علی علیهالسلام:
🔹حق شمشیرها را اداء کنید و پشت دشمن را به خاک بمالید و براى فروکردن نیزهها، و محکمترین ضربههاى شمشیر، خود را آماده کنید.
🔸 «وَ أَعْطُوا السُّیُوفَ حُقُوقَهَا» «وَ وَطِّئُوا لِلْجُنُوبِ مَصَارِعَهَا» «وَ اذْمُرُوا أَنْفُسَکُمْ عَلَى الطَّعْنِ الدَّعْسِیِّ، وَ الضَّرْبِ الْطِّلَحْفِیِّ»
🔹نامه ۱۶ نهجالبلاغه
@markazi_iribnews
🔆چشم پوشى بهرام
بهرام ، روزى بعزم شكار با گروهى از رجال به خارج شهر رفت و از دور شكارى را ديد. براى آنكه خود آنرا به تنهائى صيد كند مركب تاخت ، مقدار زيادى راه پيمود و از همراهان دور ماند. چوپانى را ديد كه زير درختى نشسته است پياده شد، به او گفت اسب مرا نگاهدار تا ادرار كنم چوپان عنان اسب را بدست گفت و بهرام به كنارى رفت .
تسمه هاى دهنه اسب بهرام با قطعاتى از طلا آراسته بود، مشاهده طلاها حس طمع را در نهاد چوپان تهيدست بيدار كرد، بفكر افتاد چيزى از آنها را بربايد و به زندگى خود بهبود بخشد كاردى را كه با خود داشت بيرون آورد و با عجله قسمتى از طلاهاى اطراف دهنه را جدا كرد. بهرام از دور نگاهى كرد، به عمل چوپان پى برد ولى فورا روى گردانيد، سر بزير افكند و نشستن خود را طول داد تا مرد چوپان هر چه ميخواهد بردارد، سپس از جا حركت كرد در حالى كه دست روى چشم گذارده بود به چوپان گفت اسبم را نزديك بياور غبار به چشمم رفته و نميتوانم آنرا باز كنم . چوپان اسب را پيش آورد بهرام سوار شد و بهمراهان پيوست و فورا مسؤل اسبها را احضار نمود و به وى گفت قسمتى از طلاهاى اطراف دهنه اسب را در بيابان بخشيده ام ، به احدى گمان بد مبر و كسى را در اين كار متهم مكن .
📚المستطرف ، جلد 1، صفحه 116
✾📚 @Dastan 📚✾
در یکی از مساجد، مؤذنی با صدای ناهنجاری اذان گفتی.
امیری او را گفت ده دینار می دهم تا جای دیگر روی.
قبول کرد.
چندی بعد امیر را در گذری دید.
گفت ای امیر، مرا حیف کردی که به ده دینار از آن مسجد به در کردی، اینجا که رفته ام بیست دینار همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم.
امیر بخندید و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه دینار راضی گردند.
📚 منبع: گلستان سعدی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
📩 رهبر انقلاب: یک لحظه هم نباید متوقف شد، نوآوری در تسلیحات و شیوهها و شناخت روشهای دشمن در دستور کار باشد/ بدانید وعده خداوند در دفاع از مومنین حتمی و تخلفناپذیر است
✏️ حضرت آیتالله خامنهای فرمانده کل قوا، ظهر امروز یکشنبه در دیدار جمعی از فرماندهان عالی نیروهای مسلح:
از تلاشها و فعالیتهای سپاه، ارتش و نیروی انتظامی، نیروهای مسلح قدردانی میکنم، تلاش و حرکت برای مواجهه با دشمنیها و دشمنها با تکیه بر نوآوری و ابتکار توصیه استمرار پیدا کند.
✏️ یک لحظه هم نباید متوقف شد زیرا توقف به معنای عقب گرد است، بنابراین باید نوآوری در تسلیحات و شیوهها و همچنین شناخت روشهای دشمن همواره در دستور کار باشد.
✏️ حیثیت ملت ایران باید در چشم دنیا برجسته باشد. ضمن شناسایی استعدادها و نیروهای توانمند و خلاق، به خداوند متعال حُسن ظن داشته باشید و به او توکل کنید و بدانید که وعده خداوند در دفاع از مومنین حتمی و تخلف ناپذیر است. ۱۴۰۳/۲/۲
🖼 #بسته_خبری
💻 Farsi.Khamenei.ir
امروز﷽؛
💎 شفافسازی مسئولان در کلام امیربیان
🔸امیرالمومنین على عليهالسلام:
🔹 هرگاه رعيّت بر تو بدگمان شد، عذر خويش را آشكارا با آنان در ميان بگذار، و با اين كار از بدگمانى نجاتشان ده، كه اين كار رياضتى براى خودسازى تو، و مهربانى كردن نسبت به رعيّت است، و اين پوزشخواهى تو، آنان را به حق وامىدارد.
🔸وَإِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِکَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ، وَاعْدِلْ عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ، فَإِنَّ فِي ذَلِکَ رِيَاضَةً مِنْکَ لِنَفْسِکَ، وَ رِفْقاً بِرَعِيَّتِکَ، وَإِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ.
🔹نامه ۵۳ نهجالبلاغه
گاهي گمان نمي کني ولي خوب مي شود
گاهي نمي شود که نمي شود که نمي شود
گاهي بساط عيش خودش جور مي شود
گاهي دگر تهيه بدستور مي شود
گه جور مي شود خود آن بي مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور مي شود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود
گاهي گداي گدايي و بخت با تو يار نيست
گاهي تمام شهر گداي تو مي شود
گاهي براي خنده دلم تنگ مي شود
گاهي دلم تراشه اي از سنگ مي شود
گاهي تمام آبي اين آسمان ما
يکباره تيره گشته و بي رنگ مي شود
گاهي نفس به تيزي شمشير مي شود
از هرچه زندگيست دلت سير مي شود
گويي به خواب بود جواني مان گذشت
گاهي چه زود فرصتمان دير مي شود
کاري ندارم کجايي چه مي کني
بي عشق سر مکن که دلت پیر می شو د
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
در سال 56 قبل از میلاد مسیح زمانی که "ارد اشک سیزدهم" پادشاه اشکانی بر تخت سلطنت رسید،اولین رویارویی
ایران و امپراتوری روم شکل گرفت.
امپراتوری مقتدر روم در آن روزگار تقریبا تمام نواحی دنیای شناخته شده را فتح کرده بود، تا اینکه به پشت مرزهای ایران که در زمان اشکانی در سوریه فعلی قرار داشت رسید، در آن زمان فرمانده ی سپاه روم بر عهده ی" کراسوس "سردار بزرگ بود که تا قبل از این در جنگ های بسیاری پیروز شده بود، در نتیجه گمان می کرد که این همسایه ی شرقی چندان مهم و پر دردسر نخواهد بود.
پیش از حمله رومیان چند فرستاده از طرف ارد به نزد کراسوس می روند تا پیغام شاه را به خدمت کراسوس تسلیم کنند، که در حقیقت این پیغام امان نامه ای از جانب ارد بود که به رومیان اجازه می داد، بدون جنگ و خونریزی خاک سوریه را ترک کرده و به مرزهای خود باز گردند.
کراسوس پس از خواندن نامه با فرستادگان ایرانی با تحقیر برخورد کرد و گفت :"پاسخ پادشاه شما را شخصاً در سلوکیه خواهم داد"، که منظور کراسوس این بود که تا قلب امپراتوری شما خواهم تاخت. "
سرپرست فرستادگان از این حرف سخت آشفته می شود و کف دستش را به کراسوس نشان می دهد و با پوزخند می گوید :ای سردار هرگاه در کف دست من مویی بروید تو هم سلوکیه را خواهی دید. "
همانگونه که در تاریخ آمده است حق با فرستاده بود ، چون نه تنها سپاه روم در این جنگ شکست خورد، بلکه کراسوس و همینطور پسرش نیز در این جنگ کشته شدند.
اصطلاح "هرگز از کف دست مویی نمی روید" همانطور که در واقعه ی تاریخی آن آماده است، به عنوان یک جواب دندان شکن، در مقابل تهدید کسی به کار می رود.
البته در بعضی مواقع به عنوان کنایه از نداری و بی چیزی هم استفاده می شود
مثلا میگویند همانطور که کف دست مویی ندارد طرف هم چیزی در دست و بالش نیست و فقیر و مستمند است
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#داستان
امشب این پیام از سردار سید مجید موسوی، فرمانده هوا فضای سپاه در تجمعات خوانده شد:
به نام الله پاسدار خون شهیدان
مردم عزیز و غیرتمند ایران، سلام
بیش از پنجاه روز است که از جنگ تحمیلی سوم گذشته و شما جانفدایان ایران با حضور در خیابانها و میادین شهر، پشتیبان مردان میدان بودهاید. بهعنوان فرزندان کوچک این ملت، خاضعانه بر مشتهای گرهکرده و قدمهای استوارتان بوسه میزنیم.
فرزندان شما نیز پای لانچرها، حیثیت استکبار را مفتضح کردند و در دوران سکوت نظامی نیز با چشم بیدار و دست بر ماشه، آماده دفاع از تمدن چند هزار ساله ایران و عزت و سربلندی شما ملت عزیز بوده و هستند.
امروز اما به میان شما آمدیم که بگوییم ما با شما عهد میبندیم که اگر از این پس دشمن دست از پا خطا کند و تعرضی به این خاک پاک صورت گیرد، این بار هر جا که شما بگویید هدف ما خواهد بود.
همسایگان جنوبی ما بدانند اگر از جغرافیا و امکانات آنها در خدمت دشمنان برای تعرض به ملت ایران استفاده شود، باید با تولید نفت در منطقه خاورمیانه خداحافظی کنند.
@hamidkasiri_ir
⭕خاطره ای از فریدون مشیری،
🐬عرض می شود که در طبقه دوّم منزلی که بنده زندگی می کنم،
آپارتمانی هست که همسایه محترم دیگری در آن زندگی می کند؛
یک شب، بنده که به خانه آمدم تاماشینم را در گاراژ بگذارم، دیدم مهمان های همسایه محترم، ماشین های خود را ردیف گذاشته اند جلوی خانه و از قرار معلوم، دسته جمعی با میزبان رفته اند شمیران!!!.
🐬من هم ناچار ماشینم را بردم تعمیرگاه و نامه ای نوشتم و جلوی یکی از ماشین ها گذاشتم به این مضمون؛
«امیدوارم که امشب به شما خوش گذشته باشد! اگر شما ماشینتان را چند متر جلوتر گذاشته بودید، من مجبور نبودم که چند کیلومتر تا تعمیرگاه بروم!
ارادتمند؛ فریدون مشیری»
🐬صبح که از منزل بیرون آمدم،
دیدم یکی از مهمان ها که خطّاط معروفی ست -و نامشان استاد بوذری است- از قرار جزء مهمان ها بوده!!
با خط خوش، نامه ای نوشته و به در منزل من چسبانده! او نوشته بود؛
«آقای مشیری! در پاسخ ِ مرقومه عالی؛
«گر ما مقصّریم، تو دریای رحمتی!!» ودر خاتمه به عرض می رساند؛
👈🏻اطاعت می کنم جانا
که از جان دوست تر دارند،
👈🏻جوانان سعادتمند، پندِ پیرِ دانا را،
🐬من هم برای ایشان نامه ای نوشتم؛ البته منظوم، به این شرح!
👈🏻«هنوز خطِ خوش ِ تو، نوازش بَصَر است،
👈🏻هنوز مستی این جام جانفزا
به سَر است!
👈🏻فضای سینه ام از نامه تو
باغ گل است،
👈🏻هوای خانه ام، از خامه تو
مُشک ِ تَر است!
👈🏻ترا به «خطِ» تو می بخشم،
ای خجسته قلم،
👈🏻که آنچه در بَر من جلوه می کند
هنر است!!
👈🏻جواب خط تو را هم به شعر خواهم گفت،
👈🏻اگرچه خط تو از شعر من
قشنگ تر است!!
👈🏻به این هنر که تو کردی، دلم اسیر تو شد
👈🏻هنوز ذوق و هنر، دام و دانه بشر است!!
👈🏻شبی ز راه محبّت بیا به خانه ما
👈🏻ببین که دیده مشتاقِ شاعری،
به در است!!»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
👈سلیمان و مورچه ها
روزی حضرت سلیمان و لشکریانش از دشتی می گذشتند. این دشت پر از مورچه هایی بود که همگی در جنب و جوش بودند. وقتی لشکر به نزدیک مورچه ها رسید، رئیس مور چه ها فریاد زد و گفت: «ای مورچگان، زود به لانه هایتان بروید که اگر بمانید لشکر سلیمان شما را پایمال کند.»
باد صدای مور چه را به گوش حضرت سلیمان رسانید.حضرت سلیمان نزد رئیس مور چگان رفت و پرسید: «آیا مرا می شناسی؟»
مورچه پاسخ داد: «آری، تو رسول خدا هستی.»
سلیمان فرمود: «آیا می دانی من ظلم نمی کنم؟»
مور چه گفت: «آری می دانم.»
سلیمان فرمود: «پس چرا به مورچه ها دستور دادی پنهان شوند؟»
مورچه پاسخ داد: «دستورمن به خاطر این نبود که شما را ظالم بدانم، بلکه منظورم این بود که اگر آنها جلال و شکوه و عظمت دستگاه تو و حقارت خودشان را ببینند، ناشکری می کنند و کفران نعمت می نمایند.
ای سلیمان، آیا می دانی چرا خداوند باد رامُسَخَر تو کرده تا بساط سلطنتی ترا از جایی به جای دیگر ببرد؟»
سلیمان چند لحظه فکر کرد و گفت: «نظرتوچیست؟»
مورچه پاسخ داد: «برای اینکه مغرور نشوی و بدانی که سلطنت تو روی باد است. این سلطنت نابود شدنی و فناپذیر است. دنبال سلطنتی بگرد که زوال و پایان نداشته باشد، که آن هم سلطنت بهشتی می باشد.»
📕معارفی از قرآن- صفحه 79
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam