در سريال معلم دهكده؛ خانم معلم ازهمسرش مي پرسدشما كه قاضی بوديد چرا رها كرديد و معلم شديد؟
ايشان جواب مي دهند
چون وقتی به مراجعينم و مجرمينی كه پيش من می آمدند دقيق می شدم
می ديدم كه اونها كسانی هستند كه یا آموزش نديده اند
و يا آموزشی که دیده اند درست نبوده و به خودم گفتم: به جای پرداختن به شاخ و برگ بايد به اصلاح ریشه بپردازیم.
و ما چقدر به معلم دانا نیازمندیم
برای فرزندانمان قصه هایی بگوییم که بیدار شوند نه قصه هایی که به خواب فرو روند
بیداری وجدان و خرد دلنشین تر از خواب است
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
آورده اند كه ...
گرگ پیری بود كه در دوران زندگیش حیوانات و جانواران و پرندگان زیادی را خورده بود و به دیگران هم زیان فراوان رسانده بود . روزی تصمیم گرفت برای اینكه حیوانات دیگر هم او را دوست داشته باشند ، به نقطهٔ دور دستی برود و توبه كند . به همین قصد هم به راه افتاد .
در راه گرسنه شد ، به اطرافش نگاه كرد ، اسبی را دید كه در مرغزاری می چرد .
پیش اسب رفت و گفت ! می خواهم به سرزمین دوری بروم و توبه كنم ، اما حالا خیلی گرسنه ام از تو می خواهم كه در این راه با من شریك بشوی ؟!
اسب گفت : كه از دست من چه كاری بر می آید ؟
گرگ گفت : اگر خودت را در این راه قربانی كنی من می توانم از گوشت تو سیر شوم و از گرسنگی نجات پیدا كنم و هم اینكه دیگران از گوشت تو می خوردند و سیر می شوند . تو با این كار خودت به همنوعان خود كمك می كنی .
اسب برای نجات جان خود بفكر حیله افتاد و رو به گرگ كرد و گفت : عمو گرگ !
من آماده ام كه در این كار خیر شركت كنم و خودم را قربانی كنم .
اما دردی دارم كه سالهای زیادی است كه زجرم می دهد . از تو می خواهم دردم را چاره كنی ،بعد مرا قربانی كنی ! گرگ جواب داد : دردت چیست حتماً چاره اش می كنم ، اگر هم نتوانستم پیش روباه می روم تا درد ترا علاج كند . اسب گفت : چه گویم ؟ ، چند سال قبل ، پیش یك نعلبند نادان رفتم كه سم هایم را نعل بزند ، اما نعلبند نادان نعل را اشتباهی روی گوشت پایم زد و این درد از آنروز مرا زجر می دهد .
از تو می خواهم كه نزدیك بیایی و زخمهای مرا نگاه كنی .
گرگ گفت : بگذار نگاه كنم ، اسب پاهایش را بلند كرد و چنان لگد محكمی به سر گرگ زد كه مغزش بیرون ریخت ، گرگ كه داشت می مرد به خودش گفت : آخر ای گرگ ! پدرت نعلبند بود ، مادرت نعلبند بود ؟ ترا چه به نعلبندی ؟
اسب هم از خوشحالی نمی دانست چه كند ؟ هی می رقصید و به گرگ می گفت توبه گرگ مرگ است .
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
شن ها مامور خدا بودند
لینک مستند واقعه طبس👇👇
https://www.aparat.com/v/HZJmN
✅عکس را بزرگ کنید و با دقت تماشا کنید
🔸گفته می شود یکی از بهترین عکس های شگفت انگیز دنیا است!؟*
▫️عقاب بچه کوسه را در چنگال دارد
▫️و بچه کوسه هنوز یک ماهی در دهان دارد،
▫️بچه کوسه در آغوش مرگ است و بزودی بلعیده خواهد شد ولی هنوز ماهی را رها نمی کند؛
⚠️حرص دنیا در مورد انسان نیز می تواند تا لحظه مرگ ادامه داشته باشد.
♦️حال دنيا را چو پرسيدم من از فرزانه ای
گفت: يا آب است؛ يا خاک است يا پروانه ای
♦️گفتمش احوال عمرم را بگو؛ اين عمر چيست
گفت يا برق است؛ يا باد است؛ يا افسانه ای
♦️گفتمش اينها که ميبينی؛ چرا دل بسته اند
گفت يا خوابند؛ يا مستند؛ يا ديوانه ای!
♦️گفتمش احوال جانم را پس از مردن بگو
گفت يا باغ است؛ يا نار است؛ يا ويرانه ای
#دیدنی
#خواندنی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
📖 موافقت با فحش
منصور بن عمران وقتی از قضاوت معزول شد، مردم او را دشنام می دادند.
در میان جمعیت کسی بیش از همه به او ناسزا می گفت.
گفتند با تو بدی کرده است؟
گفت نه، او را نمی شناسم، اما دیدم مردم به او دشنام می دهند، من هم موافقتم را با این امر اعلام کردم.
📚 منبع: کشکول نبوی (عهد عتیق)، سید ابراهیم نبوی، صفحه ۲۵
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی حاکمی از وزیرش پرسید چه چیزی است که از همه چیزها بدتر و نجس تر است؟
وزیر در جواب ماند و نتوانست چیزی بگوید. از حاکم مهلت خواست و از شهر بیرون رفت تا در بیابان به چوپانی رسید که گوسفندانش را میچرانید.
سلام کرد و جواب گرفت.
به چوپان گفت من وزیر حاکم هستم و امروز حاکم از من سوالی پرسید و نتوانستم جواب دهم.
این بود که راه خارج از شهر را گرفتم.
اکنون این سوال را از تو میپرسم و اگر جواب صحیح دادی تو را از مال دنیا بی نیاز میکنم.
بعد هم سوال حاکم را مطرح کرد
چوپان گفت ای وزیر پیش از اینکه جوابت را بدهم مژده اي برایت دارم. بدان که در پشت این تپه گنجی پیدا کرده ام و برداشتن آن در توان من تنها نیست.
بیا با هم آن را تصرف کنیم و در اینجا قصری بسازیم و لشکری جمع کنیم و حاکم را از تخت به زیر کشیم تو حاکم باش و من وزیرت.
وزیر تا این حرف را شنید خوشحال شد و به چوپان گفت عجله کن و گنج را نشان بده.
چوپان گفت یک شرط دارد. وزیر گفت بگو شرطت چیست؟ چوپان گفت تو عمری وزیر بودی و من چوپان برای اینکه بی حساب شویم باید سه بار زبانت را به مدفوع سگ من بزنی.
وزیر پیش خود فکر کرد که کسی اینجا نیست من اینکار را میکنم و بعد که حاکم شدم چوپان را میکشم. پس سه بار زبانش را به مدفوع سگ چوپان زد و گفت راه بیفت برویم سراغ گنج.
چوپان گفت قربان گنجی در کار نیست. من جواب سوالت را دادم تا بدانی هیچ چیزی در دنیا بدتر و نجس تر از طمعکاری نیست....
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
#امام_شهید (ره): «به نهجالبلاغه اهمّیّت بدهیم و عمل بکنیم» (۱۴۰۴/۱۰/۲۷؛ اندکی بعد از اغتشاشات دیماه)
ادامهی خطبه «۱۶۶»:
«یارانِ من، پس از اتحاد و همبستگى، پراکنده و متفرق شدند. بعضى از آن ها، به شاخهی محکمى چنگ زدند و به هر جا که آن شاخه تمايل يافت، همراهش رفتند. اما به زودى خداوند آنها را - در برابر بنیامیّه - متحد خواهد کرد و آنگونه که قطعههاى پراکندهی ابر پاييزى جمع مى شود، خداوند همهی آنها را گردهم میآورد و در ميان آنان، اُلفت برقرار میسازد. سپس آنان را همچون ابرهاى متراکم، به هم پیوند میدهد و به دنبال آن، درهاى فتح و پيروزى را به رویشان میگشاید. آنها همچون سيلی خروشان، از جايگاهِ خود حرکت میکنند؛ مانند سيلِ (عظيمِ سرزمينِ قوم سَبَأ) که دو باغستانِ (بسيار گستردهی دو طرف نهر عظيمِ سرزمين سبأ) را درهم کوبيد و زمین را صاف کرد؛ و کوههای عظيم و تپههای بلند، نتوانست جلوی آن را بگیرد.
خداوند بنیامیّه را - مانند آب - در درون درهها پراکنده میسازد. سپس همچون چشمه سارها بر روی زمین جاری میسازد (جمعيّتشان را بسيار و و آنها را قدرتمند میکند)، و به وسیلهی آنان، حق گروهى (از مظلومان) را از گروهى ديگر (ظالمان) مى گيرد و جمعى را در سرزمين ديگران اقامت میبخشد.
به خدا سوگند! آن ها (بنى اميّه) بعد از تسلط و پيروزى، همهی آنچه را در دست دارند، از دست میدهند و (ذوب میشوند) آنگونه که چربى بر روى آتش، آب میشود (عزّت، شکوه و همه چيز آنها، از بين خواهد رفت)»
شرح:
امیرالمؤمنین (ع) اشاره میکند که یاران ایشان، بعد از اتحادی که به دست آوردند و موفق شدند با آن اتحاد، فتوحات بسیاری را بدست بیاورند، دچار اختلاف شدند؛ گروهی از آنها با علی دشمنی ورزیدند و جزء خوارج شدند، گروهی از آنها به معاویه پیوستند، گروهی از آنها چار شک و تردید شدهاند، و فقط یک گروه بودند که به دامن علی (ع) چنگ زدن و دور محورِ وجودِ امیرالمومنین (ع) باقی ماندند.
وحدت و اتحاد در میان جبهه حق، اصلیترین عنصر برای پیروزی آنها به شمار میرود. از این رو، امامان و سردمداران جبههی حق، همواره بر اتحاد و دوری از اختلاف و تفرقه، تأکید میکردند.
اما باید توجه داشت که «اتحاد» نیاز به «محور» دارد. یعنی باید افراد، بر گِرد یک محور با یکدیگر متحد باشند، وگرنه فقط شعار اتحاد، جامعه را متحد نمیسازد؛ بلکه میتواند این شعار، زمینهای برای ایجاد تفرقه در جامعه باشد. یعنی افرادی به اسمِ «وحدت و اتحاد»، جامعه را به سوی «تفرقه و تشتّت» سوق بدهند. از نگاه اسلامی خدا و پیامبر و اهل بیت (ع)، محوری برای اتحاد امّت هستند، که میتوانند راه نجات انسانها باشند. در دوران غیبت نیز محور اتحاد کسی جز «ولی فقیه» نیست. بنابراین دَم از وحدت و اتحاد زدن، اما محور آن را غیر ولی فقیه قرار دادن، در حقیقت «حُقّهای شیطانی»، برای ایجاد تفرقه در جامعه است. نتیجه آنکه «وحدت بر حول محور ولایت فقیه» اصلیترین راهکار پیروزی جامعه اسلامی در حال حاضر است.
عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید.
کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند.
جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود.
کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟
اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟
جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.
زندگی ما انسانها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم مهم این است به بهترین شکل زندگی کنیم..
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🇮🇷👌درسی اخلاقی از سهراب سپهری
(خط کشم بالا رفت)
سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاق هستند
دست کم می گیرند، درس و مشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اَخم کنم و نخندم اصلاٌ
تا بترسند از من و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا.
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد, چون نگاهش کردم, ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند...
خجل و دل نگران، منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند, شکوه ای یا گله ای
یا که دعوا شاید, سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده, بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده, قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم, منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
**************************
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلاٌ من, عصبانی باشم, با محبت شاید
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
#شعر
🖌"سهراب سپهرى
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از داستان بچه های مدرسه
👈خدا رو چی دیدی شاید شد...
دوم راهنمایی یه معلم ریاضی داشتیم تیکه کلامش این بود «خدا رو چه دیدی شاید شد».
یادم میاد همون سال یکی از بچه ها تصادف کرد و دیگه نتونست راه بره... دیگه مدرسه هم نیومد. فقط یه بار اومد واسه خداحافظی که شبیه مراسم عزاداری بود. همه گریه می کردیم و حالمون خراب بود. گریه مون وقتی شروع شد که گفت به درک که نمی تونم راه برم، فقط از این ناراحتم که نمی تونم بازیگر بشم. آخه عشق سینما بود. سینما پارادیزو رو صد بار دیده بود. سی دی ۹ تایتانیک رو اون برای همه ی ما آورده بود. معلم ریاضی مون وقتی حال ما رو دید اون تیکه کلام معروفش رو به اون رفیقمون گفت...
« خدا رو چه دیدی شاید شد ».
وقتی این رو گفت همه ی ما عصبی شدیم چون بیشتر شبیه یه دلداری مزخرف بود برای کسی که هیچ امیدی برای رسیدن به آرزوش نداره.
امشب تو پیج رفیقم دیدم که برای نقش اول یه فیلم با موضوع معلولیت انتخاب شده و قرارداد بسته... مثل همون روز تو مدرسه گریه م گرفت.
👈فکر می کنی رسیدن به آرزوت محاله؟!
«خدا رو چه دیدی شاید شد»
#خواندنی
مطلب نقل قول می باشد
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam