eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
914 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
(ره): «به نهج‌البلاغه اهمّیّت بدهیم و عمل بکنیم» (۱۴۰۴/۱۰/۲۷؛ اندکی بعد از اغتشاشات دی‌ماه) ادامه‌ی خطبه «۱۶۶»: «یارانِ من، پس از اتحاد و همبستگى، پراکنده و متفرق شدند. بعضى از آن ها، به شاخه‌ی محکمى چنگ زدند و به هر جا که آن شاخه تمايل يافت، همراهش رفتند. اما به زودى خداوند آن‌ها را - در برابر بنی‌امیّه - متحد خواهد کرد و آنگونه که قطعه‌هاى پراکنده‌ی ابر پاييزى جمع مى شود، خداوند همه‌ی آن‌ها را گردهم می‌آورد و در ميان آنان، اُلفت برقرار می‌سازد. سپس آنان را همچون ابرهاى متراکم، به هم پیوند می‌دهد و به دنبال آن، درهاى فتح و پيروزى را به رویشان می‌گشاید. آن‌ها همچون سيلی خروشان، از جايگاهِ خود حرکت می‌کنند؛ مانند سيلِ (عظيمِ سرزمينِ قوم سَبَأ) که دو باغستانِ (بسيار گسترده‌ی دو طرف نهر عظيمِ سرزمين سبأ) را درهم کوبيد و زمین را صاف کرد؛ و کوه‌های عظيم و تپه‌های بلند، نتوانست جلوی آن را بگیرد. خداوند بنی‌امیّه را - مانند آب - در درون دره‌ها پراکنده می‌سازد. سپس همچون چشمه سارها بر روی زمین جاری می‌سازد (جمعيّتشان را بسيار و و آنها را قدرتمند می‌کند)، و به وسیله‌ی آنان، حق گروهى (از مظلومان) را از گروهى ديگر (ظالمان) مى گيرد و جمعى را در سرزمين ديگران اقامت می‌بخشد. به خدا سوگند! آن ها (بنى اميّه) بعد از تسلط و پيروزى، همه‌ی آنچه را در دست دارند، از دست می‌دهند و (ذوب می‌شوند) آنگونه که چربى بر روى آتش، آب می‌شود (عزّت، شکوه و همه چيز آنها، از بين خواهد رفت)» شرح: امیرالمؤمنین (ع) اشاره می‌کند که یاران ایشان، بعد از اتحادی که به دست آوردند و موفق شدند با آن اتحاد، فتوحات بسیاری را بدست بیاورند، دچار اختلاف شدند؛ گروهی از آنها با علی دشمنی ورزیدند و جزء خوارج شدند، گروهی از آنها به معاویه پیوستند، گروهی از آنها چار شک و تردید شده‌اند، و فقط یک گروه بودند که به دامن علی (ع) چنگ زدن و دور محورِ وجودِ امیرالمومنین (ع) باقی ماندند. وحدت و اتحاد در میان جبهه حق، اصلی‌ترین عنصر برای پیروزی آنها به شمار می‌رود. از این رو، امامان و سردمداران جبهه‌ی حق، همواره بر اتحاد و دوری از اختلاف و تفرقه، تأکید می‌کردند. اما باید توجه داشت که «اتحاد» نیاز به «محور» دارد. یعنی باید افراد، بر گِرد یک محور با یکدیگر متحد باشند، وگرنه فقط شعار اتحاد، جامعه را متحد نمی‌سازد؛ بلکه می‌تواند این شعار، زمینه‌ای برای ایجاد تفرقه در جامعه باشد. یعنی افرادی به اسمِ «وحدت و اتحاد»، جامعه را به سوی «تفرقه و تشتّت» سوق بدهند. از نگاه اسلامی خدا و پیامبر و اهل بیت (ع)، محوری برای اتحاد امّت هستند، که می‌توانند راه نجات انسان‌ها باشند. در دوران غیبت نیز محور اتحاد کسی جز «ولی فقیه» نیست. بنابراین دَم از وحدت و اتحاد زدن، اما محور آن را غیر ولی فقیه قرار دادن، در حقیقت «حُقّه‌ای شیطانی»، برای ایجاد تفرقه در جامعه است. نتیجه آنکه «وحدت بر حول محور ولایت فقیه» اصلی‌ترین راهکار پیروزی جامعه اسلامی در حال حاضر است.
عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید. کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود. کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟ جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن. زندگی ما انسانها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم مهم این است به بهترین شکل زندگی کنیم.. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🇮🇷👌درسی اخلاقی از سهراب سپهری (خط کشم بالا رفت) سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاق هستند دست کم می گیرند، درس و مشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اَخم کنم و نخندم اصلاٌ تا بترسند از من و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم... چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید ! اولی کامل بود،دومی بدخط بود بر سرش داد زدم... سومی می لرزید... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا. همچنان می لرزید... ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتیم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد, چون نگاهش کردم, ناله سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کرد و سپس ساکت شد... همچنان می گریید... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار، دفتری پیدا کرد …… گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید ….. صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند... خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند, شکوه ای یا گله ای یا که دعوا شاید, سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده, بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده, قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا ……. چشمم افتاد به چشم کودک... غرق اندوه و تاثرگشتم, منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر …. من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم ************************** من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد درس زیبایی را... که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی یا چرا اصلاٌ من, عصبانی باشم, با محبت شاید گرهی بگشایم با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... 🖌"سهراب سپهرى کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
💠 امام رضا علیه السلام 🔹إذَا نَزَلَتْ بِكُمْ شَدِيدَةٌ فَاسْتَعِينُوا بِنَا عَلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ 🔸 هرگاه برای شما پیشامد سختی روی داد، به‌ واسطه ما از خداوند کمک و یاری بجویید. 📗بحار الأنوار ج 91 ص22
👈خدا رو چی دیدی شاید شد... دوم راهنمایی یه معلم ریاضی داشتیم تیکه کلامش این بود «خدا رو چه دیدی شاید شد». یادم میاد همون سال یکی از بچه ها تصادف کرد و دیگه نتونست راه بره... دیگه مدرسه هم نیومد. فقط یه بار اومد واسه خداحافظی که شبیه مراسم عزاداری بود. همه گریه می کردیم و حالمون خراب بود. گریه مون وقتی شروع شد که گفت به درک که نمی تونم راه برم، فقط از این ناراحتم که نمی تونم بازیگر بشم. آخه عشق سینما بود. سینما پارادیزو رو صد بار دیده بود. سی دی ۹ تایتانیک رو اون برای همه ی ما آورده بود. معلم ریاضی مون وقتی حال ما رو دید اون تیکه کلام معروفش رو به اون رفیقمون گفت... « خدا رو چه دیدی شاید شد ». وقتی این رو گفت همه ی ما عصبی شدیم چون بیشتر شبیه یه دلداری مزخرف بود برای کسی که هیچ امیدی برای رسیدن به آرزوش نداره. امشب تو پیج رفیقم دیدم که برای نقش اول یه فیلم با موضوع معلولیت انتخاب شده و قرارداد بسته... مثل همون روز تو مدرسه گریه م گرفت. 👈فکر می کنی رسیدن به آرزوت محاله؟! «خدا رو چه دیدی شاید شد» مطلب نقل قول می باشد کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
می گویند تیمور لنگ مادر زادی لنگ بود و یک پایش کوتاه تر از دیگری بود. یه روز همه ی سرداران لشکرش را گرد تپه ی پوشیده از برف که بر فراز تپه یک درخت بلوط وجود داشت، جهت مشخص نمودن جانشینش جمع کرد سردارانش گرد تپه حلقه زده بودند... تیمور گفت : همه تک تک به سمت درخت حرکت کنند و هرکس رد پایش یک خط راست باشه ، جانشین من میشه.... همه این کارو کردند و به درخت رسیدند، اما وقتی به رد پای بجا مانده روی برف پشت سرشون نگاه میکردند، همه دیدند درسته که به درخت رسیدند ولی همه زیگزاگی و کج و معوج... تا اینکه آخرین نفر خود تیمور لنگ به سمت درخت راه افتاد و در کمال تعجب با اینکه لنگ بود در یک خط راست به درخت رسید ایراد سردارانش چه بود که نتونستند مثل تیمور در یک خط راست حرکت کنند و جانشینش شوند؟؟؟!!!!! در قصه ی تیمور لنگ وقتی راوی علت را از خود تیمور جویا می شود تیمور در پاسخ می گوید: هدف رسیدن به درخت بود من هدف را نگاه میکردم و قدم برمیداشتم اما سپاهیانم پاهایشان را نگاه میکردند نه هدف را... همیشه در زندگی خود هدفمند باشیم نه پابند.... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥پیشوای معنوی هندو: کربلا را شنیده بودیم ولی الان با چشمانمان دیدیم
امام رضا علیه السلام من لَم يقدِر عَلى‌ ما يُكَفِّرُ بِهِ ذُنوبَهُ ، فَليُكثِر مِنَ الصَّلاةِ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِهِ ؛ فإِنَّها تَهدِمُ الذُّنوبَ هَدماً کسی که نمی تواند کاری کند که با آن گناهانش زدوده شود پس زیاد بر محمد و خاندانش صلوات بفرستد که آن گناهان را به خوبی از بین می برد. 📗عيون الأخبار ج۱ ص۲۹۴ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
از عرش سلام سرمدی آوردند آیینه ی حُسن سرمدی آوردند با آمدن رضا(ع) از باغ بهشت یک دسته گل محمدی آوردند 🌸 میلاد امام رضا (ع) مبارک باد . 🌸
این شعر را سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال) خطاب به نیکلای اول تزار روسیه گفته که بعد از اینکه نیکلا فرمان داد که حرم مطهر رضوی (ع) گلوله باران شود ، بفاصله زمانی کمی خود نیکلا و تمام خانواده اش اعدام شدند و دودمانش بباد رفت . دیشب به سرم باز هوای دگـر افتـاد در خواب مرا سوی خراسان گذر افتاد چشمم به ضریـح شه والا گهر افتاد  این شعر همان لحظه مرا در نظر افتاد: با آل علی هرکه درافتـاد، ورافتاد این قبر غریبُ الغُـرَبا، خسرو طوس است این قبر مُعین الضعفا، شمس شموس است خاک در او ملجأ ارواح و نفـوس است باید ز ره صدق بر این خاک درافتاد با آل علی هرکه درافتاد، ورافتاد  حـوران بهشتی زده اندر حرمش صف خیل ملَک از نور، طبق‌ها همه بر کف  شاهـان به ادب در حرمش گشته مشرف اینجاست که تاج از سر هر تاجوَر افتاد با آل علی هر که درافتاد، ورافتاد اولاد علی شافع یوم عرصاتند دارای مقامات رفیـعُ الدرجاتند در روز قیامت همـه اسباب نجاتند ای وای بر آن کس که به  این آل درافتاد با آل علـی هـرکه درافتاد، ورافتاد  کام و دهن از نام علی یافت حـلاوت گل در چمن از نام علی یافت طراوت هر کس که به این سلسله بنمود عداوت در روز جزا جایگهش در سقر افتاد با آل علی هرکه درافتاد ورافتاد  هرکس که به این سلسله پاک جفا کرد بد کرد و نفهمید وغلط کرد و خطا کـرد دیدی که یزید از ستم و کینه چه‌ها کرد آخر به درک رفت و به روحش شرر افتاد با آل علی هرکه درافتاد ورافتاد ‌ای قبله هفتم که تویی مظهر یاهو ای حجت هشتم که تویی ضامن آهو  ما جمله نمـودیم به سوی حرمت رو از عشق تو در قلب و دل ما شرر افتاد با آل علی هرکه درافتاد، ورافتاد. 🌸🌷🌸🌷🌸🌷🌸 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
از امام رضا (علیه السلام) روایت شده است که در بنی اسرائیل قحطی شدید پی در پی اتفاق افتاد. زنی بیش از یک لقمه نان نداشت، آنرا در دهان گذاشت تا بخورد، فقیری فریاد زد ای کنیز خدا، وای از گرسنگی. زن گفت در چنین زمان سختی، صدقه دادن روا است. لقمه را از دهان بیرون آورد و به فقیر داد. زن، فرزندی کوچک داشت که در صحرا هیزم جمع می‌کرد، گرگی رسید و طفل صغیر را با خود برداشت و برد، مادر به دنبال گرگ دوید. خداوند جبرئیل را مأمور نجات طفل فرمود. جبرئیل پسربچه را از دهان گرگ گرفت و به سوی مادرش انداخت و به مادر گفت ای کنیز خدا، از نجات فرزندت راضی شدی، لقمه ای در برابر لقمه ای. منبع: ثواب الاعمال، صفحه 126 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam