روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانشآموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که خیلی دوست دارند، نقاشی کنند.
او با خود فکر کرد که این بچههای فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد.
ولی وقتی یکی از دانشآموزان نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.
او تصویر یک دست را کشیده بود. ولی این دست چه کسی بود؟
بچههای کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچهها گفت: «من فکر میکنم این دست خداست که به ما غذا میرساند.»
یکی دیگر گفت: «شاید این دست کشاورزی است که گندم میکارد و بوقلمونها را پرورش میدهد.»
هر کس نظری میداد تا این که معلم بالای سر پسر رفت و از او پرسید: «این دست چه کسی است؟»
پسر در حالی که خجالت میکشید، آهسته جواب داد: «خانم معلم، این دست شماست.»
معلم به یاد آورد از وقتی که این دانشآموز پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانههای مختلف نزد او میآمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آیا تا بحال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیدهاید؟ بر سر فرزندان خود چطور؟
✅ ما همیشه به فکر غذای جسم خود و دیگران هستیم اما بدانیم روح انسانها هم نیاز به غذا دارد که همان مهربانیست!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#داستان
✨﷽✨
#پندانه
✅دفتر زندگیات را تمیز نگه دار
✍پدری فرزند خود را خواند.
دفتر مشق او را كه بسيار تميز و مرتب بود، نگاه كرد و گفت:
فرزندم! چرا در اين *دفتر كلمات زشت و ناپسند ننوشتی و آن را #كثيف نكردی؟
پسر با تعجب پاسخ داد:
چون معلم هر روز آن را نگاه میكند و نمره میدهد.
پدر گفت:
درست است. پس #دفتر_زندگی خود را نيز پاک نگاه دار، چون معلمِ هستی، هر لحظه آن را مینگرد و به تو نمره میدهد.
ألَم يَعلَم بأنَّ اللهَ يَري؛
آيا انسان نمیداند كه خدا او را میبيند.(علق:14)
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اشعار ناب در وصف معلم👏👏
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
"علی خسرو شاهی" مدیر و کارخانه دار، صاحب کارخانجات پارس مینو در کتاب خاطراتش آورده است:
یک کارخانه شکلات سازی سوئیسی گاهی به دلیل ایراد دستگاه هایش در خط تولید، بسته بندی خالی رد می کرده، بدون اینکه در داخل بسته شکلات بگذارد و همین بسته های خالی احتمالی، باعث نارضایتی مشتریان می شده است.
مسئولان این کارخانه سوئیسی آمدند کلی تحقیق کردند٬ و دست آخر پس از حدود یک و نیم میلیون دلار هزینه، به این نتیجه رسیدند که سر راه دستگاه نوعی وسیله لیزری بگذارند که بسته بندی های خالی را به طور اتوماتیک شناسایی کند و بردارد.
با شنیدن این خبر نگران شدم. چون دستگاه ما هم مشابه همان کارخانه شکلات سازی، ساخت همان شرکت سوئیسی بود، دستور تحقیق دادم، بعد از یک هفته سرپرست ماشینها آمد و گفت:
بله درست است، در دستگاههای ما هم چنین ایرادی دیده شده و حتی ممکن است چنین محصولاتی به بازار هم راه پیدا کرده باشد.
نگرانی ام زیادتر شد و تصمیم گرفتم در جلسه هیئت مدیره روی موضوع بحث کنیم. می خواستم نظر هیئت مدیره را در مورد یک و نیم میلیون دلار خرج احتمالی اخذ کنم.
فردای آن روز با اعضای هیت مدیره برای بازدید از ماشین به کارگاه تولید رفتیم و دیدیم یک پنکه روی صندلی جلو میز ماشین قرار دارد. از کارگر ساده٬ بالا سر ماشین پرسیدم: این برای چه است؟
گفت: ماشین گاهی بسته خالی میزنه. من هم این پنکه را که تو انبار بود آوردم، گذاشتم سر راه دستگاه که بسته های خالی از شکلات را با باد پرت کنه بیرون.
نگاهی به هیئت مدیره کردم، تمامشان رنگشان پریده بود.
به کارگر خلاق که ما را از شر٬ یک و نیم میلیون دلار، خرج اضافی رهانیده بود٬ یک تشویق نامه به اضافه یک ماه حقوق و یک خانه در کرج هدیه دادم.
•گاهى ساده ترين راه حل پيش روى ماست اگر مشكلات را بزرگ و پيچيده نبينيم...👌
روز کارگر بر کارگران عزیز مبارک باد
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
✍خاطره
آن روز را فراموش نمی کنم
کلاس دوم ابتدایی بودم خانم کمیجانی معلم کلاس ما، هر روز سه نفر از دانش آموزان را دور خودش جمع می کرد تا آنها را آماده مسابقات قرآنی منطقه کند. اما هر چه تلاش می کرد نتیجه مطلوبی نمی گرفت. من برای جلب توجه خانم معلم نظم کلاس را به هم می ریختم تا بلاخره تلاشهای من نتيجه داد. یک روز مرا صدا زد و گفت بیا قرآن بخوان. دریک چشم به هم زدنی بدون درنگ حاضر شدم و از حفظ، مشغول تلاوت آیات قرآن شدم من قرآن را نزد پدرم که سواد مکتب خانه ای داشت آموخته بودم. پس از مدتی با تراکتور راهی مسابقات منطقه ای شدم نوبت به من که رسید مشغول تلاوت شدم قبل از پایان تلاوت هر دو داور مسابقه بلند شدند و از داخل کمد فلزی جایزه ای را به من اهداء کردند. راهی روستا شدیم حدود ساعت 14 به مدرسه رسیدم خانم عطیفه مدیر مدرسه از روی تراکتور خبر موفقیت من را به خانم داد. خانم کمیجانی مرا گرفت و از خوشحالی چند دور در هوا چرخاند و بعد زمین گذاشت. و برای این موفقیت یک مداد 50سانتی که بر بالای آن یک کره زمین بود به من جایزه داد.
برای معلمان هیچ چیز با شکوهتر از موفقیت دانش آموزان آنها نیست
#معلمان_ماندگار
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#میرهاشمی
تنها چند سالم بود که با واژه معلم آشنا شدم.
معلم برای من کسی بود که به بچه ها خواندن و نوشتن یاد می دهد، امتحان می گیرد، کم و زیاد نمره می دهد و تمام.
اما بعدها فهمیدم معلم ها قدرت بزرگ تری هم دارند، آنها می توانند دید آدم ها را به زندگی تغییر دهند.
آنها می توانند درس های بزرگ تری هم بدهند.
حقیقت این است که معلم ها فقط در مدرسه نیستند.
معلم می تواند همان کودکی باشد که قهر و ناراحتی اش به چند دقیقه نرسیده تمام می شود و درس بخشش می دهد.
معلم می تواند پیرزن بی سوادی باشد که به فرزندان و نوه هایش عشق می ورزد و هیچ کس مهربانی و عشق را به خوبیِ او یاد نمی دهد.
معلم می تواند کارگری ساده باشد که برای خواسته هایش، صبح تا شب کار می کند؛ کارگری که درس تلاش و جنگیدن برای رسیدن به آرزوها را می دهد.
معلم می تواند بیماری باشد که هیچ دردی او را از ادامه زندگی ناامید نمی کند، سختی ها را تحمل می کند و درس امید می دهد.
دنیا پر از معلم است.
معلم هایی که جدا از سن و سال و جدا از تحصیلات، درس زندگی می دهند.
هر کدام از ما می توانیم حتی برای یک نفر معلم باشیم، به شرط اینکه چیزی برای یاد دادن داشته باشیم.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#معلم
👥 ملت در حمایت عملی از معلمان و کارگران وارد میدان شود
🔸 کسبوکارها از تعدیل نیرو پرهیز کنند و دولت از این عمل پشتیبانی کند
📝 تجلیلهای زبانیِ سالیانه یا هر چند وقت یکبار گرچه بجا و مناسب است ولی قدردانی از تلاشهای این دو قشر باید عمیقتر و عملیتر از این حد باشد.
▪️بنده تصور میکنم همانطور که ملت عزیز ایران با حضور در میادین و خیابانها از نیروهای نظامی کشور خود حمایتی درخور بهعمل میآورند، شایسته است در یاری کردن معلمان و کارگران هم پشتیبانی قویای از خود نشان دهند. از جمله باید تعامل خانوادههای دانشآموزان و دانشجویان در ادارهی مدارس و دانشگاهها، بیشتر از پیش فراهم شود.
▪️همچنین باید با اولویت دادن به مصرف کالاهای ساخت داخل کشور از کارگرانِ مولّد پشتیبانی نموده و بخصوص صاحبان کسب و کارهای آسیبدیده تا حدّ ممکن از تعدیل نیرو و جُداسازی نیروی کار خود، چه در واحدهای تولیدی و چه واحدهای خدماتی اجتناب نمایند و بلکه هر کارگری را بهمنزلهی ثروت آن واحد تولیدی و خدماتی، منظور دارند.
▪️البته دولت محترم هم در حدّ مقدور از این عملِ خیرخواهانه حمایت نماید.
✍🏼 بخشی از پیام رهبر معظّم انقلاب به مناسبت روز کارگر و روز معلم | ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
📲 @rahbar_enghelab_ir
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم از شانس بعضی معلم ها😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍ رهبر شهیدانقلاب در دیدار معلمان: تشکر از معلم برای توجه دادن افکار عمومی به اهمیت معلم است. ۱۴۰۳/۲/۱۲
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
خانه را عوض کرده بودیم و از محله ی قدیمی رفته بودیم
به اجبار مدرسه ام را هم عوض کردم
یک هفته ای از شروع کلاس ها گذشته بود که به مدرسه ی جدید رفتم
آن روز ها سوم راهنمایی بودم
جو عجیبی داشت آن مدرسه
تمام دانش آموزانش
قبل از آمدن معلم می زدند و می رقصیدند و دعوا میکردند
این داستان ادامه داشت تا سه شنبه زنگ دوم
زنگ تفریح که تمام شد وقتی همه برگشته بودند سر کلاس ، دیدم هیچکس از جایش تکان نمی خورد
انگار که تمام بچه های پر انرژی و شَر کلاس مومیایی شده اند
هیچ صدایی نبود به جز صدای یک کفش
در کلاس باز شد ، برای اولین بار دیدم که تمام کلاس برای یک معلم ایستادند
چشم هایم خیره به کتاب علوم بود که همیشه عاشقش بودم
کمتر از یک ساعت درس داد و بعد یکیاز بچه ها را صدا کرد تا برگه ها را پخش کند
چه برگه ای؟ برگه ی امتحان
هیچکس جرات اعتراض نداشت
امتحان از درسی که همین چند دقیقه ی پیش یاد داده بود
امتحان که تمام شد نمره ها را بلند خواند ، تنها کسی بودم که بیست گرفته بودم و شاد بودم
در حال و هوای خودم بودم که گفت : «این نمره سطح شماست ، هر هفته امتحان داریم و به ازای هرنیم نمره که از نمره ی این امتحان کمتر بگیرید تنبیه می شوید »
یک سیم سیاه و سفید هم روی میزش بود
یخ زدم
در دلم گفتم این چه وقت بیست گرفتن بود احمق!
از قدیم تر ها عادت داشتم بهترین و بدترین روز مدرسه را انتخاب کنم
انشا ، علوم ، ورزش ، می شد گفت بهترین روز هفته ست ولی اینطور نبود
من تا آخر آن سال دیگر هرگز علوم بیست نگرفتم از نیم نمره تا سه نمره کم گرفتم
دست هایم را بالا میگرفتم و سیم بهانگشت هایم می خورد
هر نیم نمره کمتر یک سیم
اگر از دیوار صدا در می آمد از من هم صدا در می آمد
درد داشت ولی درد اصلی وقتی بود که کسانی که پنج نمره از من کمتر گرفته بودند چون نمره ی اولیه ی کمتری داشتند سیم نمی خوردند ولی دست های من مشتری ثابت سیم معلم علوم بود
با نفرت تمام به چشم هایش خیره می شدم و تمام فحش های جهان از ذهنم عبور میکرد ولی با درد لبخند می زدم تا غرورم نشکند
روز آخر کلاس ها من را کنارکشید و گفت « توان تو بیست بود، من سیم رو می زدم تا هیچوقت از چیزی که توانایی ش رو داری دست نکشی ، تا به کمتر از حق و توانت راضی نشی »
امشب به این فکر میکنم که در این سال ها چقدر دستهایم به سیم خوردن احتیاج داشته ، به اینکه چه جاهایی به حقم نرسیدم و همه ی توانم رو نگذاشتم.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#قدری_تأمل