12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم از شانس بعضی معلم ها😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍ رهبر شهیدانقلاب در دیدار معلمان: تشکر از معلم برای توجه دادن افکار عمومی به اهمیت معلم است. ۱۴۰۳/۲/۱۲
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
خانه را عوض کرده بودیم و از محله ی قدیمی رفته بودیم
به اجبار مدرسه ام را هم عوض کردم
یک هفته ای از شروع کلاس ها گذشته بود که به مدرسه ی جدید رفتم
آن روز ها سوم راهنمایی بودم
جو عجیبی داشت آن مدرسه
تمام دانش آموزانش
قبل از آمدن معلم می زدند و می رقصیدند و دعوا میکردند
این داستان ادامه داشت تا سه شنبه زنگ دوم
زنگ تفریح که تمام شد وقتی همه برگشته بودند سر کلاس ، دیدم هیچکس از جایش تکان نمی خورد
انگار که تمام بچه های پر انرژی و شَر کلاس مومیایی شده اند
هیچ صدایی نبود به جز صدای یک کفش
در کلاس باز شد ، برای اولین بار دیدم که تمام کلاس برای یک معلم ایستادند
چشم هایم خیره به کتاب علوم بود که همیشه عاشقش بودم
کمتر از یک ساعت درس داد و بعد یکیاز بچه ها را صدا کرد تا برگه ها را پخش کند
چه برگه ای؟ برگه ی امتحان
هیچکس جرات اعتراض نداشت
امتحان از درسی که همین چند دقیقه ی پیش یاد داده بود
امتحان که تمام شد نمره ها را بلند خواند ، تنها کسی بودم که بیست گرفته بودم و شاد بودم
در حال و هوای خودم بودم که گفت : «این نمره سطح شماست ، هر هفته امتحان داریم و به ازای هرنیم نمره که از نمره ی این امتحان کمتر بگیرید تنبیه می شوید »
یک سیم سیاه و سفید هم روی میزش بود
یخ زدم
در دلم گفتم این چه وقت بیست گرفتن بود احمق!
از قدیم تر ها عادت داشتم بهترین و بدترین روز مدرسه را انتخاب کنم
انشا ، علوم ، ورزش ، می شد گفت بهترین روز هفته ست ولی اینطور نبود
من تا آخر آن سال دیگر هرگز علوم بیست نگرفتم از نیم نمره تا سه نمره کم گرفتم
دست هایم را بالا میگرفتم و سیم بهانگشت هایم می خورد
هر نیم نمره کمتر یک سیم
اگر از دیوار صدا در می آمد از من هم صدا در می آمد
درد داشت ولی درد اصلی وقتی بود که کسانی که پنج نمره از من کمتر گرفته بودند چون نمره ی اولیه ی کمتری داشتند سیم نمی خوردند ولی دست های من مشتری ثابت سیم معلم علوم بود
با نفرت تمام به چشم هایش خیره می شدم و تمام فحش های جهان از ذهنم عبور میکرد ولی با درد لبخند می زدم تا غرورم نشکند
روز آخر کلاس ها من را کنارکشید و گفت « توان تو بیست بود، من سیم رو می زدم تا هیچوقت از چیزی که توانایی ش رو داری دست نکشی ، تا به کمتر از حق و توانت راضی نشی »
امشب به این فکر میکنم که در این سال ها چقدر دستهایم به سیم خوردن احتیاج داشته ، به اینکه چه جاهایی به حقم نرسیدم و همه ی توانم رو نگذاشتم.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#قدری_تأمل
🔵 برشی از کتاب سلام بر ابراهیم (۱)
🔹ابراهیم در دو مدرسه مشغول به کار شد. دبیر ورزش دبیرستان ابوریحان و معلم عربی در یکی از مدارس راهنمایی محروم تهران. تدریس عربی ابراهیم زیاد طولانی نشد. از اواسط همان سال دیگر به مدرسه راهنمایی نرفت! حتی نمیگفت که چرا به آن مدرسه نمیرود!
🔹یک روز مدیر مدرسه راهنمایی پیش من آمد. با من صحبت کرد و گفت: تو رو خدا، شما که برادر آقای هادی هستید با ایشان صحبت کنید که برگردد مدرسه! گفتم: مگه چی شده؟ کمی مکث کرد و گفت: حقیقتش، آقای ابراهیم از جیب خودش پول میداد به یکی از شاگردها تا هر روز زنگ اول برای کلاس نان و پنیر بگیرد! آقای هادی نظرش این بود که اینها بچههای منطقه محروم هستند. اکثراً سر کلاس گرسنه هستند. بچه گرسنه هم درس را نمیفهمد. مدیر ادامه داد: من با آقای هادی برخورد کردم. گفتم: نظم مدرسه ما را به هم ریختی، در صورتی که هیچ مشکلی برای نظم مدرسه پیش نیامده بود. بعد هم سر ایشان داد زدم و گفتم: دیگه حق نداری اینجا از این کارها را بکنی.
🔹آقای هادی از پیش ما رفت. حالا همه بچهها و اولیا از من خواستند که ایشان را برگردانم. همه از اخلاق و تدریس ایشان تعریف میکنند، ایشان در همین مدت کم برای بسیاری از دانش آموزان بیبضاعت و یتیم مدرسه، وسائل تهیه کرده بود که حتی من هم خبر نداشتم. با ابراهیم صحبت کردم. حرفهای مدیر مدرسه را به او گفتم. اما فایدهای نداشت. وقتش را جای دیگری پر کرده بود.
#شهیدهادی
#معلم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه یه معلم وسط امتحان خودش جوابارو بگه، کار درستی کرده یا نه؟
بعضی وقتا روشهای عجیبتر، نتیجههای موندگارتری دارن...
این خاطره رو از دست ندین...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
✍خاطره
در اوایل یکی از سال های تحصیلی یکی دو هفته از شروع سال نگذشته بود که با مشکل جدیدی مواجه شدم. در برخی از روزها هنگام زنگ تفریح بچه ها پشت درب سرویس های بهداشتی صف می کشیدند. علت را که بررسی کردم متوجه شدم دانش آموزی زودتر از همه وارد سرویس های بهداشتی شده درب را از داخل می بندد و از دیوار خارج میشود لذا مترصد شدم تا شخص خاطی را پیدا کنم. یک روز دیدم..... دانش آموز پایه ششم بر روی دیوار ایستاده! گفتم پسر اونجا چکار می کنی؟ گفت می خواستم درب سرویس بهداشتی را باز کنم گفتم بیا پایین! بطور موقت یک هفته ای این موضوع تعطیل شد. اما مجددا شروع شد..... را به دفتر خواستم گفتم شایعه شده این کار توست البته من باور نکردم گفت آقا این را من هم شنیدم. گفتم می خواهم تو مراقب باشی و دانش آموز خاطی را پیدا کنی.گفت چشم، از آن روز به بعد دیگر درب های سرویس های بهداشتی بسته نشد
#میرهاشمی
#معلم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
ایرج پزشکزاد نوشته بود:
کلاس سوم دبستان درس میخواندم بسیار؛
درسخوان و تر و تمیز و منظم بودم.
روزی مدیر مدرسه من و سه دانش آموز دیگر که مثل من شیک و تر و تمیز بودند صدا کرد؛
پروندهمان را زیر بغلمان گذاشت و از مدرسه اخراجمان کرد؛
شب گریهکنان جریان را به پدرم گفتم.
فردا صبح پدرم دستم را گرفت و به مدرسه برد؛
با عصبانیت از مدیر مدرسه علت اخراج مرا پرسید؛
مدیر گفت بچههای این مدرسه همه به بیماری کچلی مبتلا هستند. از مرکز دستور دادهاند برای اینکه بچههای سالم مبتلا به کچلی نشوند؛
بچههای کچل در مدرسه را اخراج کنیم.
پدرم گفت: اما پسر من که کچل نیست!
مدیر مدرسه گفت: بله منم میدانم؛
اما اگر قرار بود کچلها را از مدرسه اخراج کنیم؛
باید مدرسه را میبستیم.
این بود که چهار بچهای که کچل نبودند؛
اخراج کردیم تا مدرسه تعطیل نشود.
برخی مواقع کسانی را که مسیر صدق و سلامت را میورند اخراج کنند، بلکه کچلی نگیرند! و این طنز تلخ تاریخ است
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
قال الصادق علیه السلام:
🔹إيَّاكَ وَ اَلْكَسَلَ وَ اَلضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا مِفْتَاحُ كُلِّ شَرٍّ مَنْ كَسِلَ لَمْ يُؤَدِّ حَقّاً وَ مَنْ ضَجِرَ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى حَقٍّ.
🔸بپرهيز از تنبلى و بىحوصلگى، كه آن دو كليد هر شرّ و بدی هستند. تنبل هيچ حقّى را ادا نمىكند، و بىحوصله پاى هيچ حقّى نمىايستد.
📚 تحف العقول
جلد ۱ صفحه ۲۹۵
دانش آموزی چنین حکایت می کند: ساعت امتحان درس دینی بود. تنبلی و سستی در درس خواندن کار دستم داده بود و اضطراب سراپای وجودم را فرا گرفته بود. چه کنم؟ هر لحظه فکری به ذهنم می آمد آخر تصمیم خود را گرفتم و از روشی که قبلاً نیز بارها استفاده کرده بودم، کمک گرفتم. آری، کتاب بینش دینی را در کشوی میزی گذاشته و با ظرافت تمام آنرا طوری قرار دادم که نه کسی متوجه شود و نه به هنگام استفاده دچار مشکل شوم. لحظه ای احساس آرامش کردم. خانم معلم وارد کلاس شد و سؤالها را به ما داد و من آماده... اما ناگهان او همه بچه های کلاس را غافلگیر کرد. آهسته آهسته به سوی تخته سیاه رفت و بر روی آن آیه ای کوتاه از کتاب بزرگ آسمانی نوشت:
ان ربک لبالمرصاد**فجر/ 14. *؛ به راستی خدای تو در کمین گنهکاران است)).
سپس رو به ما کرد و تنها یک کلام گفت: آخرین نفر ورقه های امتحان بچه ها را به دفتر بیاورد و به من تحویل بدهد)). و آنگاه پیش چشمان مبهوت ما از کلاس خارج شد. او نگاه همواره ناظر خداوند را به یاد ما آورد و خود رفت، حالت عجیبی به من دست داد. در ورقه ام هیچ چیز ننوشتم، چز یک بیت شعر:
خوشا در مکتب وجدان نشستن - شدن صفر و زنامردی گسستن
امام على عليه السلام ـ در وصف خداوند سبحان ـ فرمود : او در هر جا و در هر زمانى و با هر انس و جنّى هست
نهج البلاغة : الخطبة 195 .
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
# معلم
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !...
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . »
پناه می برم به خدا از عـیبی که، «امروز» در خود می بینم، و «دیروز» دیگران را به خاطر، «هـمان عیـب» ملامت کرده ام.
محتاط باشیم در «قضاوت کردن دیگران» وقتی نه از دیروز او خبر داریم و نه از "فردای خودمان"
از خاطرات دکتر شریعتی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
#کلام_نور
💎امام رضا (علیه السلام) میفرمایند :
هر که غم و نگرانی مومنی را بزداید ، خداوند در روز قیامت گره غم از دل او بگشاید .
📖 میزان الحکمه جلد ۵ صفحه ۲۸۰