eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
914 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
🔵 برشی از کتاب سلام بر ابراهیم (۱) 🔹ابراهیم در دو مدرسه مشغول به کار شد. دبیر ورزش دبیرستان ابوریحان و معلم عربی در یکی از مدارس راهنمایی محروم تهران. تدریس عربی ابراهیم زیاد طولانی نشد. از اواسط همان سال دیگر به مدرسه راهنمایی نرفت! حتی نمی‌گفت که چرا به آن مدرسه نمی‌رود! 🔹یک روز مدیر مدرسه راهنمایی پیش من آمد. با من صحبت کرد و گفت: تو رو خدا، شما که برادر آقای هادی هستید با ایشان صحبت کنید که برگردد مدرسه! گفتم: مگه چی شده؟ کمی مکث کرد و گفت: حقیقتش، آقای ابراهیم از جیب خودش پول می‌داد به یکی از شاگرد‌ها تا هر روز زنگ اول برای کلاس نان و پنیر بگیرد! آقای هادی نظرش این بود که این‌ها بچه‌های منطقه محروم هستند. اکثراً سر کلاس گرسنه هستند. بچه گرسنه هم درس را نمی‌فهمد. مدیر ادامه داد: من با آقای هادی برخورد کردم. گفتم: نظم مدرسه ما را به هم ریختی، در صورتی که هیچ مشکلی برای نظم مدرسه پیش نیامده بود. بعد هم سر ایشان داد زدم و گفتم: دیگه حق نداری اینجا از این کار‌ها را بکنی. 🔹آقای هادی از پیش ما رفت. حالا همه بچه‌ها و اولیا از من خواستند که ایشان را برگردانم. همه از اخلاق و تدریس ایشان تعریف می‌کنند، ایشان در همین مدت کم برای بسیاری از دانش آموزان بی‌بضاعت و یتیم مدرسه، وسائل تهیه کرده بود که حتی من هم خبر نداشتم. با ابراهیم صحبت کردم. حرف‌های مدیر مدرسه را به او گفتم. اما فایده‌ای نداشت. وقتش را جای دیگری پر کرده بود. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه یه معلم وسط امتحان خودش جوابارو بگه، کار درستی کرده یا نه؟ بعضی وقتا روش‌های عجیب‌تر، نتیجه‌های موندگارتری دارن... این خاطره رو از دست ندین... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
✍خاطره در اوایل یکی از سال های تحصیلی یکی دو هفته از شروع سال نگذشته بود که با مشکل جدیدی مواجه شدم. در برخی از روزها هنگام زنگ تفریح بچه ها پشت درب سرویس های بهداشتی صف می کشیدند. علت را که بررسی کردم متوجه شدم دانش آموزی زودتر از همه وارد سرویس های بهداشتی شده درب را از داخل می بندد و از دیوار خارج می‌شود لذا مترصد شدم تا شخص خاطی را پیدا کنم. یک روز دیدم..... دانش آموز پایه ششم بر روی دیوار ایستاده! گفتم پسر اونجا چکار می کنی؟ گفت می خواستم درب سرویس بهداشتی را باز کنم گفتم بیا پایین! بطور موقت یک هفته ای این موضوع تعطیل شد. اما مجددا شروع شد..... را به دفتر خواستم گفتم شایعه شده این کار توست البته من باور نکردم گفت آقا این را من هم شنیدم. گفتم می خواهم تو مراقب باشی و دانش آموز خاطی را پیدا کنی.گفت چشم، از آن روز به بعد دیگر درب های سرویس های بهداشتی بسته نشد کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
ایرج پزشکزاد نوشته بود: کلاس سوم دبستان درس می‌خواندم بسیار؛ درس‌خوان و تر و تمیز و منظم بودم. روزی مدیر مدرسه من و سه دانش آموز دیگر که مثل من شیک و تر و تمیز بودند صدا کرد؛ پرونده‌مان را زیر بغلمان گذاشت و از مدرسه اخراج‌مان کرد؛ شب گریه‌کنان جریان را به پدرم گفتم. فردا صبح پدرم دستم را گرفت و به مدرسه برد؛ با عصبانیت از مدیر مدرسه علت اخراج مرا پرسید؛ مدیر گفت بچه‌های این مدرسه همه به بیماری کچلی مبتلا هستند. از مرکز دستور داده‌اند برای اینکه بچه‌های سالم مبتلا به کچلی نشوند؛ بچه‌های کچل در مدرسه را اخراج کنیم. پدرم گفت: اما پسر من که کچل نیست! مدیر مدرسه گفت: بله منم می‌دانم؛ اما اگر قرار بود کچل‌ها را از مدرسه اخراج کنیم؛ باید مدرسه را می‌بستیم. این بود که چهار بچه‌ای که کچل نبودند؛ اخراج کردیم تا مدرسه تعطیل نشود. برخی مواقع کسانی را که مسیر صدق و سلامت را می‌ورند اخراج کنند، بلکه کچلی نگیرند! و این طنز تلخ تاریخ است کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
قال الصادق علیه السلام: 🔹إيَّاكَ وَ اَلْكَسَلَ وَ اَلضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا مِفْتَاحُ كُلِّ شَرٍّ مَنْ كَسِلَ لَمْ يُؤَدِّ حَقّاً وَ مَنْ ضَجِرَ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى حَقٍّ. 🔸بپرهيز از تنبلى و بى‌حوصلگى، كه آن دو كليد هر شرّ و بدی هستند. تنبل هيچ حقّى را ادا نمى‌كند، و بى‌حوصله پاى هيچ حقّى نمى‌ايستد. 📚 تحف العقول جلد ۱ صفحه ۲۹۵
دانش آموزی چنین حکایت می کند: ساعت امتحان درس دینی بود. تنبلی و سستی در درس خواندن کار دستم داده بود و اضطراب سراپای وجودم را فرا گرفته بود. چه کنم؟ هر لحظه فکری به ذهنم می آمد آخر تصمیم خود را گرفتم و از روشی که قبلاً نیز بارها استفاده کرده بودم، کمک گرفتم. آری، کتاب بینش دینی را در کشوی میزی گذاشته و با ظرافت تمام آنرا طوری قرار دادم که نه کسی متوجه شود و نه به هنگام استفاده دچار مشکل شوم. لحظه ای احساس آرامش کردم. خانم معلم وارد کلاس شد و سؤالها را به ما داد و من آماده... اما ناگهان او همه بچه های کلاس را غافلگیر کرد. آهسته آهسته به سوی تخته سیاه رفت و بر روی آن آیه ای کوتاه از کتاب بزرگ آسمانی نوشت: ان ربک لبالمرصاد**فجر/ 14. *؛ به راستی خدای تو در کمین گنهکاران است)). سپس رو به ما کرد و تنها یک کلام گفت: آخرین نفر ورقه های امتحان بچه ها را به دفتر بیاورد و به من تحویل بدهد)). و آنگاه پیش چشمان مبهوت ما از کلاس خارج شد. او نگاه همواره ناظر خداوند را به یاد ما آورد و خود رفت، حالت عجیبی به من دست داد. در ورقه ام هیچ چیز ننوشتم، چز یک بیت شعر: خوشا در مکتب وجدان نشستن - شدن صفر و زنامردی گسستن امام على عليه السلام ـ در وصف خداوند سبحان ـ فرمود : او در هر جا و در هر زمانى و با هر انس و جنّى هست نهج البلاغة : الخطبة 195 . کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam # معلم
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . » پناه می برم به خدا از عـیبی که، «امروز» در خود می بینم، و «دیروز» دیگران را به خاطر، «هـمان عیـب» ملامت کرده ام. محتاط باشیم در «قضاوت کردن دیگران» وقتی نه از دیروز او خبر داریم و نه از "فردای خودمان" از خاطرات دکتر شریعتی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
💎امام رضا (علیه السلام) می‌فرمایند : هر که غم و نگرانی مومنی را بزداید ، خداوند در روز قیامت گره غم از دل او بگشاید . 📖 میزان الحکمه جلد ۵ صفحه ۲۸۰
فیلسوفی ستمدیده برای دادخواهی نزد پادشاهی رفت و هر چه التماس کرد، موثر نشد. ناچار بر قدم های پادشاه افتاد و دادخواهی را تکرار نمود. شاه خشنود شد و حاجت او را برآورده ساخت. جمعی به ملامت فیلسوف لب گشودند و او را سرزنش کردند که از مانند تو حکیم و شخصیت بزرگی، این چنین کاری سزاوار نبود. او در جواب گفت: شما نمی دانید که گوش پادشاه ، در پایش بود؛ از این جهت، مرا چاره ای جز این نبود! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
📖 ایمان واقعی روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گران بهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است. فکر می ‌کنید آن مرد چه کرد؟ خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد و یا اشک ریخت؟ نه، او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت خدایا، می‌ خواهی که اکنون چه کنم؟ مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه‌ های خانه و مغازه‌ اش آویخت که روی آن نوشته بود: «مغازه ام سوخت اما ایمانم نسوخته است، فردا شروع به کار خواهم کرد» کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و‌ گفت: سلام استاد آیا منو می‌شناسید؟ معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط می‌دانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم. داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟! 🔹یادتان هست سال‌ها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچه‌ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانش‌آموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را می‌برید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیه‌ی دانش‌آموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سال‌های بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد. استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانش‌آموزان چشم‌هایم را بسته بودم. تربیت و حکمت معلمان، دانش‌آموزان را بزرگ می‌نماید! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ انگیزشی مذهبی از مخاطبین کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam