قال الصادق علیه السلام:
🔹إيَّاكَ وَ اَلْكَسَلَ وَ اَلضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا مِفْتَاحُ كُلِّ شَرٍّ مَنْ كَسِلَ لَمْ يُؤَدِّ حَقّاً وَ مَنْ ضَجِرَ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى حَقٍّ.
🔸بپرهيز از تنبلى و بىحوصلگى، كه آن دو كليد هر شرّ و بدی هستند. تنبل هيچ حقّى را ادا نمىكند، و بىحوصله پاى هيچ حقّى نمىايستد.
📚 تحف العقول
جلد ۱ صفحه ۲۹۵
دانش آموزی چنین حکایت می کند: ساعت امتحان درس دینی بود. تنبلی و سستی در درس خواندن کار دستم داده بود و اضطراب سراپای وجودم را فرا گرفته بود. چه کنم؟ هر لحظه فکری به ذهنم می آمد آخر تصمیم خود را گرفتم و از روشی که قبلاً نیز بارها استفاده کرده بودم، کمک گرفتم. آری، کتاب بینش دینی را در کشوی میزی گذاشته و با ظرافت تمام آنرا طوری قرار دادم که نه کسی متوجه شود و نه به هنگام استفاده دچار مشکل شوم. لحظه ای احساس آرامش کردم. خانم معلم وارد کلاس شد و سؤالها را به ما داد و من آماده... اما ناگهان او همه بچه های کلاس را غافلگیر کرد. آهسته آهسته به سوی تخته سیاه رفت و بر روی آن آیه ای کوتاه از کتاب بزرگ آسمانی نوشت:
ان ربک لبالمرصاد**فجر/ 14. *؛ به راستی خدای تو در کمین گنهکاران است)).
سپس رو به ما کرد و تنها یک کلام گفت: آخرین نفر ورقه های امتحان بچه ها را به دفتر بیاورد و به من تحویل بدهد)). و آنگاه پیش چشمان مبهوت ما از کلاس خارج شد. او نگاه همواره ناظر خداوند را به یاد ما آورد و خود رفت، حالت عجیبی به من دست داد. در ورقه ام هیچ چیز ننوشتم، چز یک بیت شعر:
خوشا در مکتب وجدان نشستن - شدن صفر و زنامردی گسستن
امام على عليه السلام ـ در وصف خداوند سبحان ـ فرمود : او در هر جا و در هر زمانى و با هر انس و جنّى هست
نهج البلاغة : الخطبة 195 .
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
# معلم
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !...
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . »
پناه می برم به خدا از عـیبی که، «امروز» در خود می بینم، و «دیروز» دیگران را به خاطر، «هـمان عیـب» ملامت کرده ام.
محتاط باشیم در «قضاوت کردن دیگران» وقتی نه از دیروز او خبر داریم و نه از "فردای خودمان"
از خاطرات دکتر شریعتی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
#کلام_نور
💎امام رضا (علیه السلام) میفرمایند :
هر که غم و نگرانی مومنی را بزداید ، خداوند در روز قیامت گره غم از دل او بگشاید .
📖 میزان الحکمه جلد ۵ صفحه ۲۸۰
فیلسوفی ستمدیده برای دادخواهی نزد پادشاهی رفت و هر چه التماس کرد، موثر نشد. ناچار بر قدم های پادشاه افتاد و دادخواهی را تکرار نمود. شاه خشنود شد و حاجت او را برآورده ساخت. جمعی به ملامت فیلسوف لب گشودند و او را سرزنش کردند که از مانند تو حکیم و شخصیت بزرگی، این چنین کاری سزاوار نبود.
او در جواب گفت: شما نمی دانید که گوش پادشاه ، در پایش بود؛ از این جهت، مرا چاره ای جز این نبود!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
📖 ایمان واقعی
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گران بهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است.
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد و یا اشک ریخت؟
نه، او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت خدایا، می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود:
«مغازه ام سوخت اما ایمانم نسوخته است، فردا شروع به کار خواهم کرد»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و گفت: سلام استاد آیا منو میشناسید؟
معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط میدانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.
داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟!
🔹یادتان هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچهها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانشآموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را میبرید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیهی دانشآموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سالهای بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد.
استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانشآموزان چشمهایم را بسته بودم.
تربیت و حکمت معلمان، دانشآموزان را بزرگ مینماید!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از خبرگزاری صدا و سیما-مرکزی
🔸🔹🇮🇷 شعر مهران پوپل شاعر اهل سنت افغانستان
هلا آنها که میخواهید قرآن را نگه دارید
به قرآن اصل قرآن است، ایران را نگه دارید
و هر شهرش یکی از سوره های پاک قرآن است
و شاید سوره نور است، تهران را نگه دارید
خبردار! این نبردی بین اسراییل و ایران نیست
نبرد کفر و ایمان است، ایمان را نگه دارید
اگر در راه حق از مرگ میترسید، باکی نیست
ولیکن حرمت خون شهیدان را نگه دارید
میان حق و باطل بی طرفها بی شرف هستند
اگر هر چیز را دادید، وجدان را نگه دارید
خیابانها خیابان نیست، خط اول جنگ است
هلا ای مردم رزمنده، میدان را نگه دارید
بدانید اینکه اسلامی پس از ایران نخواهد ماند
مسلمانان عالم، سنگرِتان را نگه دارید
@markazi_iribnews
آورده اند که وقتی شیر ژیان بر بستر بیماری افتاده بود، همه جانوران بیشه رسم عیادت به جا آوردند؛ و لیکن روباه از بهر پرسش حاضر نشده بود.
شیر او را رقعه نوشت که نیامدن تو از راه مروت دور است، باید که زود بیایی که از دیدن تو خوش وقت شوم.
روباه عیار در جواب نوشته فرستاد که شافی علی الاطلاق پادشاه، ما را صحت عاجل کرامت فرماید.
توقع که بنده را از ادراک شرف ملازمت معاف دارند، زیرا که نشان رفتن بسیاری از جانوران در کوشک سلطان دیدم، و لیکن یکی را ندیدم که باز از آنجا برنگشته باشد.
(خلاصه): آدمی را باید که در اعتماد کردن بر سخن زورآوران خیانت پیشه، احتیاط کلی به کار برد.
📚 منبع: حکایات دلپسند، محمدمهدی واصف
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
سقراط با مردی به سفر رفت. به شهری رسیدند که در آن شهر مراسم عروسی بود. رسم بود که در آن شهر هر کس از خانه عروسی میگذشت، هدیهای میداد.
سقراط هدیهای داد ولی آن مرد نداد و جور او را سقراط کشید.
به شهر دیگری رسیدند، پیرمردی خانهاش سوخته و بیپناه بود سقراط سکهای به او داد آن مرد هم داد.
سقراط گفت: سعی کن به خوشیهای مردم هم خوش باشی، سعی نکن وقتی بدبختی مردم را دیدی خوش باشی و احساس کنی خوشبخت هستی و به شکرانهی خوشبختی خود به آنها هدیه دهی. شادی فقط شاد کردن انسانهای غمگین نیست. انسانهای شاد هم به بخشش شادی از سوی همنوعان خود نیاز دارند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam