غلبه و قدرت متعلّق به آن ملّتی و آن مردمی است که معتقدند اگر در این راه برایشان خطری پیش بیاید، ضرری پیش بیاید، شهادت و از دنیا رفتن پیش بیاید، آنها برنده هستند، بازنده نیستند؛ آن ملّتی که این روحیه را، این اعتقاد را دارد، شکست برای آن ملّت وجود ندارد؛ این ملّت پیش خواهد رفت، همچنانکه ملّت ایران در راهِ بسیار پُرخطر و پُرزحمت خود، تا امروز پیش رفته است.
۲۱ آذر ۹۷
مقام معظم رهبری
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷رهبر انقلاب: شهید رئیسی در اولین مصاحبه با صراحت گفت با آمریکا مذاکره مستقیم نمیکنیم/ البته در دوره شهید رئیسی مذاکرات غیر مستقیم بود ولی بدون نتیجه/ حالا هم گمان نمیکنیم به نتیجه برسد و نمیدانیم چه خواهد شد
🔹️رهبر انقلاب هماکنون در مراسم بزرگداشت شهید رئیسی و شهدای پرواز اردیبهشت:
✏️در اولین مصاحبه در ریاستجمهوری، اولین مصاحبه را کرد، خبرنگار از شهید رئیسی پرسید که شما آیا با آمریکا مذاکره میکنید؟ صریح گفت: «خیر»، گفت: «نه»، بدون هیچ ابهامی؛ و نکرد. اجازه نداد که دشمن بتواند بگوید که من با تهدید، با تطمیع، توانستم یا با حیله توانستم ایران را به پای میز مذاکره بکشانم؛ نگذاشت.
✏️اینکه اصرار بر مذاکره مستقیم میکنند طرفها، به خاطر این است. یک بخش عمدهاش این است؛ ایشان اجازه نداد. البته مذاکراتِ غیرمستقیم بود، زمان ایشان هم بود، مثل حالا که هست، البته بدون نتیجه. حالا هم گمان نمیکنیم به نتیجه برسد. نمیدانیم چه خواهد شد. ۱۴۰۴/۲/۳۰
🖼 #بسته_خبری
💻 Farsi.Khamenei.ir
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مرد میدان هارداسان؟
قطعه هارداسان با نوای مهدی رسولی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
گفتگوی جالب یک آلمانی با یک ایرانی دربارهی دو سوی جبههی جنگ
@hamidkasiri_ir
پادشاهی را کار مهمی پیش آمد.
گفت اگر انجام شود، چندین درهم به زاهدان دهم.
چون حاجتش برآمد، غلامی را کیسه ای درهم داد که به زاهدان دهد.
غلام، همه روزه بگردید و شبانگاه باز آمد و درهم ها را پیش شاه نهاد و گفت زاهدان را نیافتم.
شاه گفت این چه حکایت است؟
آنچه من می دانم، در این شهر چهارصد زاهدند.
گفت پادشاها، آنکه زاهد است نمی ستاند و آن که می ستاند زاهد نیست.
📚 منبع: گلستان سعدی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ...!
از گرما می نالیم، از سرما فرار می کنیم
در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض میکنیم. تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس !
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ:
ﻣﺪﺭﺳﻪ ، ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ، ﮐﺎﺭ... ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ... ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ...
👤 پروفسور محمود حسابی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
24.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴🎥 شعرخوانی حاج محمدرضا بذری در مراسم بزرگداشت شهید رئیسی و شهدای پرواز اردیبهشت
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
یک زندگیِ کامل باید همه چیزش جور باشد. باندازه کافی لذت برده باشی، رنج دیده باشی، مبارزه کرده باشی، جسورانه عاشق شده باشی، از خشم بر میزی مشت کوبیده باشی
در بزم و عزا، اشک شوق و اندوه ریخته باشی، از پسِ فراز و فرودها، برنده و بازنده بوده باشی، گاه روزهايی بر بستر پوچی افتاده باشی و گاه شبهای طولانی از رویای بزرگ بخواب نرفته باشی، بارها برای غلبه بر یأس و خستگی به خود گفته باشی:
«یک گام، فقط یک گام دیگر بردار!»
و بارها برای احضار شجاعتات خیره در هیولاها نگریسته باشی.
ماورا را تجربه كرده باشی، با روحت آشنا شده باشی، بر تقدیرت شوریده باشی و با خود آشتی كرده باشی و خود اصیل درونت را بتمامی متبلور کرده باشی؛ و زخم هايی خورده باشی نه چندان كم! ... آنچنان که سزاوار جنگجويان است...
آنوقت بعدِ سالها، این همه ماجرا بشود مایهی افتخار و آرامشت و بریزد در عمقِ نگاهت و بشود لبخندی محو در گوشهی لبت، چهرهات مختصِّ خودت بشود، بشَوی همان آدمی که باید میشدی، رفته باشی به همان راهی که تو را فرامیخوانده، رسیده باشی به همانجایی که در رويا میخواستهای ...
بعد به هنگام مرگ، آرامِ جانی زير گوش ات بپرسد: دوباره برایم از قصهات بگو! با بضاعتِ خود چه کردهای؟ و تو با آخرین نفس ها در سینهات زیر لب زمزمهکنی:
زندگی کردم، یک زندگی کامل ...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت. وزیر همواره می گفت : هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت : نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست ! پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد…
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله ای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!! به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت : ا کنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ می دهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!! وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب می کردند، بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!! ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ می دهد خواست خداوند است تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam