10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوربین مخفی😂😂
♡♡♡🌺🍃🌺♡♡♡
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
📖 فراموش کردن غدیر
در زمان خلافت امام علی (علیه السلام) به دستور آن حضرت، مجلس بزرگی در میدان بزرگ كوفه كه مقابل مسجد كوفه و دارالامارة بود تشكیل شد و حضرت منبر رفتند، در حالی كه جمعیت عظیمی جمع شده بودند و اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز حضور داشتند.
حضرت از فراز منبر قسم دادند كه هر كس در غدیر حاضر بوده برخیزد و به آنچه دیده شهادت دهد.
پس از درخواست حضرت، عده ای حدود سی نفر از میان جمعیت برخاستند و به آنچه در غدیر دیده بودند شهادت دادند، ولی هشت نفر از حاضران غدیر عمدا برای شهادت برنخاستند.
حضرت از آنان علت را پرسید.
آنان عذر آوردند كه فراموش كرده ایم!
حضرت فرمود اگر در این عذرتان دروغ می گویید و عمدا برای شهادت قیام نمی كنید، هر كدام از شما به بلایی مبتلا شوید و حضرت برای هر یک بلای خاصی را ذكر كردند.
همه این هشت نفر به آنچه حضرت فرموده بود مبتلا شدند، به طوری این ابتلا آشكار بود و بین مردم به همان علامت شناخته می شدند كه نفرین شده علی بن ابی طالب (علیه السلام) نام گرفته بودند.
منابع:
1. الغدیر، جلد 1، صفحه 93
2. بحارالانوار، جلد 31، صفحه 447
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
... هنگامی که با درجه سرهنگی در ارتش خدمت می کردم، آزمونی در ارتش برگزار گردید تا افراد برگزیده در رشته حقوق، عهده دار پست های مهم قضائی در دادگاه های نظامی ارتش گردند.
در این آزمون، من و 25 نفر دیگر، رتبه های بالای آزمون را کسب نموده و به دانشگاه حقوق قضائی راه یافتیم.
دوره تحصیلی یک ساله بود و همه، با جدیت دروس را می خواندیم.
یک هفته مانده به پایان دوره، روزی از درب دژبانی در حال رفتن به سر کلاس بودم که ناگهان دیدم دو نفر دژبان با یک نفر لباس شخصی منتظر من هستند و به محض ورود من، فرد لباس شخصی که با ارائه مدرک شناسائی، خود را از پرسنل سازمان امنیت معرفی میکرد مرا البته با احترام، دستگیر و با خود به نقطه نامعلومی برده و به داخل سلول انفرادی انداختند.
هر چه از آن لباس شخصی علت بازداشتم را می پرسیدم چیزی نمی گفت و فقط می گفت من مأمورم و معذور و چیز بیشتری نمی دانم!
اول خیلی ترسیده بودم وقتی بداخل سلول انفرادی رفتم و تنها شدم افکار مختلفی ذهنم را آزار می داد
از زندان بان خواستم تلفنی به خانه ام بزند و حداقل، خانواده ام را از نگرانی خلاص کنند که ترتیب اثری نداد و مرا با نهایت غم و اندوه، در گوشه بازداشتگاه، به حال خود رها کرد.
آن روز شب شد و روزهای دیگر هم به همان ترتیب، گذشت و گذشت، تا این که روز نهم، در حالی که انگار صد سال گذشته بود، سپری شد.
صبح روز نهم، مجددا" دیدم همان دو نفر دژبان بهمراه همان لباس شخصی، بدنبال من آمده و مرا با خود برده و یکراست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشگری داشت بردند.
افکار مختلف و آزار دهنده، لحظه ای مرا رها نمیکرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاس های من هم با حال و روزی مشابه من، در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
وقتی همه دوستانم را دیدم که به حال و روز من دچار شده اند کمی جرأت بخرج دادم و از بغل دستی خود، آهسته پرسیدم، دیدم وضعیت او هم شبیه من است!
ناگهان همهمه ای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد و سرلشگر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه، با خوشروئی تمام، با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما، کاملا آگاه بود این چنین به ما پاسخ داد:
هر کدام از شما، که افسران لایقی هم هستید پس از فارغ التحصیلی، ریاست دادگاهی را، در سطح کشور بعهده خواهید گرفت، و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس می کردید و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دست تان بود، از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان، حال و روز کسی را که محکوم می کنید درک کرده و بی جهت و از سر عصبانیت و یا مسائل دیگر، کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز، از همه ما عذرخواهی گردید و همه ما نفس راحتی کشیدیم.
زیر پایت چون ندانی، حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🖊 حق دوستی
نامش زيد بن ارقم بود.
از حاضران غدير خم كه با چشمان خويش ديده بود كه پيامبر، امام على (علیه السلام) را جانشين خود خواند.
ياران امير (علیه السلام) چند بار نزد او رفتند و خواستند كه به حقانيت امام شهادت بدهد، اما او چون از طرف حكومت براى خود احساس خطر مى كرد، از بيان حقيقت و جريان غدير خوددارى كرد.
مدتى بعد، زيد در بستر بيمارى افتاد.
خبر به امام رسيد و ايشان خودش را به خانه زيد رساند.
زيد، چشمانش را باز كرد و امام را بالاى سر خود ديد.
به سختى جابجا شد و با شرمندگى گفت درود بر اميرمؤمنان كه ما را عيادت می كند، در حالی كه از ما آزرده خاطر و دلگير است.
امام در جوابش فرمود اى زيد، آن ناراحتى كه براى ما به وجود آوردى، هيچ وقت مانع آن نمى شود كه ما انسانيت و حق دوستى را فراموش نماييم و تو را در حال بيمارى عيادت نكنيم.
#عیدغدیر
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
دو دوست با هم و با پای پياده از جادهای در بيابان عبور میکردند. بعد از چند ساعت سر موضوعی با هم اختلاف پيدا کرده و به مشاجره پرداختند.
وقتی مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان يکی از دو دوست به صورت دوست ديگرش سيلی محکمی زد.
بعد از اين ماجرا آن دوستی که سيلی خورده بود بر روی شنهای بيابان نوشت: امروز بهترين دوستم به من سيلی زد.
سپس به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادی رسيدند. چون خيلی خسته بودند تصميم گرفتند که همانجا مدتی در کنار برکه به استراحت بپردازند. ناگهان پای آن دوستی که سيلی خورده بود لغزيد و به برکه افتاد.
کم کم او داشت غرق میشد که دوستش دستش را گرفت و او را نجات داد. بعد از اين ماجرا او بر روی صخرهای که در کنار برکه بود اين جمله را حک کرد: امروز بهترين دوستم مرا از مرگ نجات داد.
بعد از آن ماجرا دوستش پرسيد اين چه کاری بود که کردی؟ وقتی سيلی خوردی روی شنها آن جمله را نوشتی و الان اين جمله را روی سنگ حک کردی؟
دوستش جواب داد وقتی دلمان از کسی آزرده میشود بايد آن را روی شنها بنويسيم تا بادهای بخشش آن را با خود ببرد. ولی وقتی کسی به ما خوبی میکند بايد آن را روی سنگ حک کنيم تا هيچ بادی نتواند آنرا به فراموشی بسپارد.
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#داستان
513.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😄😄😄وضعیت اقتصاد آمریکا بعد از حمله ترامپ به ایران .
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🌺ای دل ز ولایت علی شادی کن
احساس غرور و فخر و آزادی کن
با دسته گلی پر از درود و صلوات
از روز غدیر و شادی اش یادی کن....
اَلْحَمدُ لِلهِ الَّذِي جعلنا منَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلاية اميرِ المُومِنين وَ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ
(سپاس خدا را که ما را از کسانی قرار داد که به ولایت امیرالمومنین علی (ع) و ائمه اطهار (ع) تمسک می جویند )
عید بزرگ غدیر مبارک 🍃💐🌸
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam