📣 موسسه فرهنگی هنری مهرسا برگزار می کند
🔻اولین کارگاه استعدادیابی رباتیک
🔸ظرفیت محدود
▶️زمان برگزاری؛
دوشنبه ۱۸ خراد ماه
⏰️ ۱۶ الی ۱۸ عصر
🗓مهلت ثبت نام، ۱۰ الی ۱۶ خرداد
هزینه ثبت نام در کارگاه ۲۸۰ هزار تومان
📲ارتباط:@Sabkosiyaq_Mehrsa
📞 تماس 09189578993
بامدیریت:خانم کودزری فراهانی
#خلاقیت_سرگرمی
#موسسه_فرهنگی_هنری_مهرسا
https://eitaa.com/sabkosiyaq
ــــــــــــــــــــــــ
📍خیابان قائممقام فراهانی، حد فاصل خیابان لعلی و ادبجو،جنب کوچه حسن زاده
اسماعیلطلا کیست؟
چرا سقاخانه حرم امام رضا به نام او مشهور است؟
از میان سقاخانههایی که وجود دارد، سقاخانه «اسماعیل طلا»ی صحن کهنه حرم رضوی یکی از معروفترین و قدیمیترین آنهاست.
سنگ بنای این سقاخانه را نادرشاه افشار گذاشت و یکی از فرماندهان فتحعلیشاه، بهای روکش طلای آن را مهیا کرد.
اسماعیل طلا کیست؟
ماجرا از این قرار بود که در زمان فتحعلی شاه قاجار از طرف يكی از دولتهای خارجی بستهای به عنوان هديه به دربار رسيد
و شاه قصد گشودن آن را كرد.
«اسماعيلخان» كه جزء ملتزمين بود استدعا كرد اين كار در محوطه كاخ به وسيله خدمتگزاران انجام شود
چرا که احتمال سوء قصد را نمی توان از نظر دور داشت.
اتفاقا هنگام باز كردن بسته منفجر شد و خساراتی به بار آورد.
فتحعلی شاه با اطلاع از اين امر، دستور داد برای اين دورانديشی، هم وزن سرداراسماعيلخان سكههای طلا به او مرحمت شود.
چنين كردند و اسماعيل خان معروف به «زر ريز خان» شد.
او آن طلاها را صرف ساختن جایگاه آن سنگاب کرد تا گنبد و پایههای سقاخانه با روکشی از طلا مزین شود
از آن زمان این سقاخانه را به «سقاخانه اسماعیل طلا» میشناسند
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
کانالی با رنگ و بوی شهدا
#خط_شهدا
🔹محتوای کانال:
°داستان های شهدا
°روایت گری و مطالب ناب
°استوری
°عکسنوشته
°صوت شهدایی
°و...
🌸اگر شما هم دنبال حال خوب هستید آن هم از جنس شهدا، این کانال جایی است برای شما👇
🆔 @merajn128
با حضورتون زینت بخش دل های با صفاتون باشید.
#حدیث_انتظار
🟢 ویژگیهای منتظران واقعی
🔸حضرت امام کاظم علیهالسلام در مورد ویژگیهای منتظران واقعی و شیعیان موفق در زمان غیبت فرمودند:
🔺خوشا به حال شیعیان ما، که در زمان غیبت قائم ما عجلالله تعالیدفرجه به رشته ولایت ما چنگ میزنند و بر موالات ما ثابت و استوار و در برائت و بیزاری از دشمنان ما پابرجا و محکم میمانند.
🔺آنها از مایند و ما از آنهاییم. آنها ما را به امامت برگزیدهاند و به پیشوایی ما راضی هستند و ما آنها را بهعنوان شیعه خود برگزیدهایم و بهعنوان شیعه خویش پسندیدهایم.
🔺خوشا به حال آنها، باز هم خوشا به حال آنها، به خدا سوگند آنها در روز قیامت با ما و در کنار ما هستند.
🔺طوبی لِشیعَتِنَا، المتَمَسِّکینَ بِحَبلِنا فی غیبَه قائِمِنَا، الثّابِتینَ عَلی مُوالاتِنا وَالبَراءَه مِن أعدائِنا، اولئِک مِنّا ونَحنُ مِنهُم، قَد رَضوا بِنا أئِمَّه، ورَضینا بِهِم شیعَه، فطوبی لَهم، ثُمَّ طوبی لَهُم، وهُم وَاللَّهِ مَعَنا فی دَرَجاتِنا یومَ القیامَه
📚 کمالالدین و تمام النعمة، ج ۲ ص ۳۶۱
📖 عصای پیرمرد
مسجد داشت خلوت می شد.
نماز جماعت تمام شده بود.
عده زیادی بلند شده و رفته بودند.
تنها چند نفری نشسته بودند یا نماز می خواندند.
امام موسی کاظم (علیه السلام) مشغول نماز خواندن بود.
زکریا اعور تکیه داده بود به دیوار صحن و عجله ای برای رفتن نداشت.
منتظر بود امام نمازش را تمام کند تا ایشان را همراهی کند.
پیرمردی هم نزدیک امام نشسته بود.
او هم انگار عجله ای برای رفتن نداشت.
شاید هم خم و راست شدن و سجده و رکوع خسته اش کرده بود.
آخر پای پیرمرد درد می کرد.
به زحمت می توانست روی پا بند بشود و بدون عصا اصلا نمی توانست راه برود.
مدتی بعد، پیرمرد تصمیم گرفت بلند شود و راه بیفتد.
به سختی روی پاهای لرزانش بلند شد، اما انگار بعد یادش آمد که فراموش کرده عصایش را بردارد.
خم شدن و برداشتن عصا برایش سخت بود.
یکی دو بار تلاش کرد، اما نتیجه ای نگرفت.
زکریا فاصله اش با پیرمرد زیاد بود و نمی توانست به کمکش برود.
شاید تنبلی اش می آمد از سر جای خود برخیزد، اما در همین موقع اتفاق عجیبی روی داد.
امام در همان حال نماز، عصای پیرمرد را برداشت و به او داد و بعد نمازش را ادامه داد.
آن وقت بود که زکریا، هم از کارش پشیمان شد و هم فهمید که کمک کردن به پیرمرد ناتوان، چقدر می تواند مهم باشد، آنقدر که بتوان سر نماز هم این کار را انجام داد.
منبع: حکایت هایی از زندگی امام موسی کاظم (علیه السلام)، حسین حاجیلو، صفحه 19
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
آوردهاند بازرگانی بود اندک مایه که قصد سفر داشت.
صد من آهن داشت که در خانه دوستی به رسم امانت گذاشت و رفت، اما دوست این امانت را فروخت و پولش را خرج کرد.
بازرگان، روزی به طلب آهن نزد وی رفت.
مرد گفت آهن تو را در انبارِ خانه نهادم و مراقبت تمام کرده بودم، اما آنجا موشی زندگی می کرد که تا من آگاه شوم همه را بخورد.
بازرگان گفت راست می گویی، موش خیلی آهن دوست دارد و دندان او بر خوردن آن قادر است.
دوستش خوشحال شد و پنداشت که بازرگان قانع گشته و دل از آهن برداشته.
پس گفت امروزبه خانه من مهمان باش.
بازرگان گفت فردا بازآیم.
رفت و چون به سر کوی رسید، پسر مرد را با خود برد و پنهان کرد.
چون بجستند، از پسر اثری نشد.
پس ندا در شهر دادند.
بازرگان گفت من عقابی دیدم که کودکی می برد.
مرد فریاد برداشت که دروغ و محال است، چگونه می گویی عقاب کودکی را ببرد؟
بازرگان خندید و گفت در شهری که موش صد من آهن بتواند بخورد، عقابی کودکی بیست کیلویی را نتواند گرفت؟
مرد دانست که قصه چیست.
گفت آری، موش نخورده است، پسر بازده و آهن بستان.
هیچ چیز بدتر از آن نیست که در سخن، کریم و بخشنده باشی و در هنگام عمل، سرافکنده و خجل.
📚 منبع: کلیله و دمنه، ترجمه ابوالمعانی نصرالله بن عبدالحمید منشی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘️ @hamkalam
🔴 هنگام خشم ، تصمیمگیری نکنیم
تحقیقات روانشناسی نشان داده که وقتی انسان هیجانزده میشود، عقل و خِرد او به یک سوم، افت پیدا میکند. چه مثبت و چه منفی، چه عاشق و چه عصبانی، پر از خشم و نفرت و يا محبت افراطی و ...
يعنی اگر ما ۱۸۰ درجه IQ (ضریب هوشی) داشته باشیم و جزو نوابغ باشیم، وقتی هیجانزده شویم، ضریب هوشیمان به ۶۰ میرسد (نُرمالِ ضریب هوشی، ۱۰۰ است) یعنی مثل یک آدم عقبمانده تصمیم میگیریم.
✅ خونسردی، آرامش و متانت و تصميم نگرفتن در لحظههای خشم و عصبانيت و يا عشق زياد و یا خوشحالی فراوان، راهِ موفقیت و خوشبخت شدن است.
-------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#مشاوره
✅ مرد ساده لوحی مكرر شنیده بود كه خداوند متعال ضامن رزق بندگان است و به هر موجودی روزی رسان است. به همین خاطر به اين فكر افتاد كه به گوشه مسجدی برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزی خود را بگیرد. به این قصد یک روز از سر صبح به مسجدی رفت و مشغول عبادت شد همین كه ظهر شد از خداوند طلب ناهار كرد. هرچه به انتظار نشست برایش ناهاری نرسید تا اینكه زمان شام رسید و او باز از خدا طلب خوراکی برای شام كرد و چشم به راه ماند.
چند ساعتی از شب گذشته بود، درویشی وارد مسجد شد و در پای ستونی نشست و شمعی روشن كرد و از کیسه خود مقداری نان و خورش و چلو بيرون آورد و مشغول به خوردن شد.
🔸مردک كه از صبح با شكم گرسنه از خدا طلب روزی كرده بود، در تاريكی و با حسرت به خوراک درويش چشم دوخته بود. ديد درويش نیمی از غذا را خورد و عنقریب باقیش را هم خواهد خورد. بی اختيار سرفه ای كرد.
درويش تا صدای سرفه را شنيد گفت: «هركه هستی بفرما پيش»
📌مرد بينوا كه از گرسنگی به خود می لرزید پيش آمد و بر سر سفره درويش نشست و مشغول خوردن شد. وقتی سير شد درويش شرح حالش را پرسيد و آن مرد هم حكایت خودش را تعریف كرد.
درویش به او گفت: فكر كن اگر تو سرفه نكرده بودی من از كجا می دانستم كه تو اینجایی تا به تو تعارف كنم و تو هم به روزی خودت برسی!؟ در این شكی نيست كه خداوند روزی رسان است،
🔶اما يك سرفه ای هم بايد کرد!🔶
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
بسمالله الرحمن الرحیم
─┅─═इई 🌺🌼🌼🌺ईइ═─┅─
امام على عليه السلام:
✨قيمَةُ كُلِّ امرِىًءما يُحسِنُ
ارزش هر انسان، [ به] چيزى است كه نيك مى داند
📚حکمت 81 نهج البلاغه
@hamkalam