eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
900 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
♨️تنگه هرمز تا اطلاع ثانوی بسته می‌شود بیانیه نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: 🔹در پی نقض مکرر شرایط آتش‌بس توسط دشمن آمریکایی، تنگه هرمز تا اطلاع ثانوی مسدود می‌شود. 🔹هشدار می‌دهیم هیچ شناوری از لنگرگاه خود در خلیج فارس و دریای عمان حرکت نداشته باشد. 🔹نزدیک‌شدن به تنگه هرمز به‌منزله همکاری با دشمن تلقی می‌شود. اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
خواستند یوسف را بکشند، یوسف نمرد... خواستند آثارش را از بین ببرند، ارزشش بالاتر رفت... خواستند او رابفروشند که برده شود،پادشاه شد... خواستند محبتش از دل پدرخارج شود، محبتش بیشتر شد... از نقشه های بشر نباید دلهره داشت... چرا که اراده ی خداوند بالاتراز هر اراده ای است... یوسف میدانست، تمام درها بسته هستند، اما به خاطر خدا ؛حتی به سوی درهای بسته هم دوید... و تمام درهای بسته برایش باز شد... اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شد،به دنبال درهاي بسته برو چون خدای "تو"و "یوسف" یکی ست.... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🔴 اسیر نفس سلطان سلجوقی بر عابدی گوشه‌نشین و عزلت گزین وارد شد. حکیم سرگرم مطالعه بود و سر بر نداشت و به ملکشاه تواضع نکرد، بدان سان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمی‌دانی من کیستم؟ من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کُشتم و فلان یاغی را به غل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصرف در آوردم. حکیم خندید و گفت: من نیرومندتر از تو هستم، زیرا من کسی را کشته‌ام که تو اسیر چنگال بی‌رحم او هستی. شاه با تحیر پرسید: او کیست؟ حکیم گفت: آن نفس است. من نفس خود را کشته‌ام و تو هنوز اسیر نفس اماره خود هستی و اگر اسیر نبودی از من نمی‌خواستی که پیش پای تو به خاک افتم و عبادت خدا بشکنم و ستایش کسی را کنم که چون من انسان است. شاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای گذشته خود را خواست. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
پیرمردی هر روز تومحله پسرکی رو با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد. روزی رفت و یه کفش کتونی نو خرید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟ پیرمرد لبش را گزید و گفت نه پسرجان. پسرک گفت: پس دوست خدایی، چون من دیشب فقط به خدا گفتم کفش ندارم. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 🔸امام صادق علیه السلام: إذا قامَ القائِمُ عليه السلام حَكَمَ بِالعَدلِ وَ ارتَفَعَ في أيّامِهِ الجَورُ، و أمِنَت بِهِ السُّبُلُ، و أخرَجَتِ الأَرضُ بَرَكاتِها ورَدَّ كُلَّ حَقٍّ إلى أهلِهِ . 🔹هرگاه قائم برخيزد، به دادگرى حكم راند و ستم در روزگار او به سر آيد و راه ها امن شود و زمين بركت‌هاى خود را بيرون ريزد و هر حقى به صاحبش داده شود . 📚كشف الغمة : ج ٣ ص ٢٥٥ . @hamkalam
میرزا ادیب شاعر ونویسنده پاکستانی (1999) در یکی از کتابهایش چنین نوشته است در دهه 60 جهت یافتن شغلی مناسب راهی دهلی شدم روزی در خیابان از اتوبوس پیاده شدم دستم را که در جیب فرو بردم آه از نهادم برخواست دزد همه نه روپیه ای که در جیب داشتم با نامه ای را که برای مادرم نوشته بودم به سرقت برده بود در نامه نوشته بودم مادر مهربانم من کارم را از دست داده ام و این ماه نمی توانم مبلغ 50 روپیه ای که هر ماه جهت هزینه زندگی برایت می فرستام ارسال کنم چند روز بود نامه را در جیب داشتم اما هزینه پست آنرا نداشتم و اکنون دزد آنرا با خود برده بود نه روپیه پول زیادی نبود ولی برای کسی که شغل و درآمدی نداشت ارزش نه هزار را داشت روزها گذشتند و من بیکار ، روزی نامه ای از مادرم دریافت کردم ، از باز کردن پاکت نامه هراس داشتم ،می ترسیدم مادرم مرا به خاطر بی کفایتی در تأمین هزینه زندگیش توبیخ کرده باشد به هر حال نامه را باز کردم و شگفت زده شدم مادرم نوشته بود حواله 50 روپیه ای تو را دریافت کردم چقدر انسان بزرگی هستی، با اینکه کارت را از دست دادی ولی بازهم برایم پول فرستادی از خود گذشتگی تو شگفت انگیز است و کلی برایم دعای خیر کرده بود هاج وواج مانده بودم چه کسی این پول را واسه مادر من حواله کرده بود چند روزی گذشت وجوابی نیافتم تا اینکه باز هم نامه ای دریافت کردم در نامه نوشته بود : من آدرس خونه ات را از پشت پاکت نامه مادرت گرفتم 41 روپیه را بر نه روپیه ات نهادم و به ادرسی که بر پشت نامه بود حواله زدم من بعد از اینکه پولهایت را به سرقت بردم نامه ات را باز کردم مادرت را با مادر خودم مقایسه کردم دیدم فرقی بین مادر تو و من نیست با خود گفتم چرا باید گناه گرسنگی مادر تو را بر دوش بکشم به همین خاطر مبلغ مورد نیاز مادرت را کامل کردم و برایش فرستادم من کسی هستم که جیب تو را زدم مرا ببخش گاهی وقتها شرافت دزدان بیشتر از کسانیست که مدعی انسانیتند مردمانی را گرسنه می یابند اما باز هم به فکر بدبخت کردن انها هستند. @dohhol
‍ شهر هِرت، همان شهر هرات است و هرات، شهری است پرافتخار که یکی از مدفونین در آن، خواجه عبدالله انصاری، عارف مشهور است. روزگاری این شهر تاریخی و هنرپرور، به دست افرادی اداره می‌شد که از مدیریت شهری، قانون، مردم‌داری، شریعت و ... چیزی نمی‌دانستند. پس دیری نپایید که شهر با عظمت هرات، تغییر ماهیت داد و به شهر هرت شهره گردید. یعنی شهر بی‌نظم و بی‌انضباط و بی‌قانون. شهری که هرکس هر کاری که دلش می‌خواست و مصلحتش ایجاب می‌کرد، انجام می‌داد. از جمله قوانین مضحک این شهر عبارت بودند از:  ۱- گویند یک نفر برای دادن شهادت نزد قاضی هرات رفت. وقتی اسم او را پرسید، جواب داد حاجی فلان. مدعی او گفت: این شخص دروغ می‌گوید، حاجی نیست و اگر می‌گوید به مکه رفته است، از او بپرسید: چاه زمزم در کدام طرف مکه واقع است؟ چون از او پرسیدند در جواب گفت: آن سالی که من به مکه مشرف شدم، هنوز چاه زمزم را نکنده بودند. تا مدعی آمد حرف بزند، قاضی گفت: حاجی راست می‌گوید. شاید چاه زمزم بعد از تشرف جناب حاجی به مکه واقع شده و قول حاجیِ دروغی را صحیح شمرد! ۲- نعلبند شهر هرات شخصی را کشته و لذا حکم قتلش صادر شده‌ بود. اهالی، جمع شده، نزد قاضی شهر رفتند و گفتند: اگر این نعلبند کشته شود، آن‌وقت کارهای ما لنگ شده و برای نعل کردن قاطر و الاغ معطل می‌مانیم. خوبست به‌جای او بقال را که چندان احتیاجی به او نداریم، حکم قتلش را بدهید. قاضی فکری نموده گفت: در این صورت چرا بقال را، که او نیز منحصر بفرد است بکشیم؟ از دو نفر تون‌تاب حمام، یکی را که زیادی است می‌گویم در عوض نعلبند بکشند! ۳ - در شهر هرات بنّایی از مناره سرازیر شد و پایین افتاد. از خوشبختی به او چندان آسیبی نرسیده، ولی به کله یک نفر رهگذر پرت شده و آن رهگذر از این صدمه به هلاکت رسیده بود. وراث مقتول بنّا را به محضر قاضی کشاندند و قصاص طلبیدند. قاضی گفت: قصاص کنند؛ ولی باید قصاص به‌همان روشی باشد، که قتل واقع شده است. یعنی باید یکی از وراث مقتول، بالای مناره برود و خود را به کله بنّا که در آن‌موقع رهگذر خواهد شد پرت نماید! ۴- مردی که گوشش مجروح شده بود نزد قاضی آمد و گفت: همسایه من امروز مرا به این روز انداخته، تقاضای مجازاتش را دارم. قاضی همسایه او را حاضر کرده به او گفت: چرا گوش این بیچاره را مجروح کردی؟ گفت: این شخص به من تهمت زده، دروغ می‌گوید و برای اینکه مرا مقصر کند، خودش گوش خودش را گاز گرفته و خون انداخته، می‌خواهد مرا بدینوسیله محکوم کند. قاضی نگاهی به گوش مجروح آن مرد کرده، گفت: ای دروغگو! خودت گوش خودت را گاز گرفته‌ای، که بی‌گناهی را گناهکار قلمداد کنی! 📚 امثال و حکم دهخدا کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
456.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان بی شباهت به «آب» نیست اگربخواهد زنده باشد و زندگی ببخشد باید جریان داشته باشد باید پی برخورد با سنگ ها و سختی ها را به تنش بمالد باید شجاعت چشیدن گرم و سرد روزگار را داشته باشد تا باران شود و بر جهان ببارد… وگرنه کسی که تحمل سختی ها را نداشته باشد همچون آب ساکنی است که صدایش به کسی آرامش نمی دهد با دیگران که کنار نمی آید هیچ خودش راهم نمی تواند نجات دهد..! مرداب می شود و می گندد کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
حضرت فاطمه زهرا (س)می‌فرمایند: سه چیز از دنیای شما محبوب من است: تلاوت قرآن، نگاه کردن به چهره‌ی رسول خدا(ص) و انفاق در راه خدا
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت. خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد. دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد. از دور بقعه امامزاده‌ای را دید و گفت: «ای امامزاده گله‌ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.» قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: «ای‌ امامزاده خدا راضی نمی‌شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم.» قدری پایین‌تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: «ای امامزاده نصف گله را چطور نگهداری می‌كنی؟ آنها را خودم نگهداری می‌كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.» وقتی كمی پایین‌تر آمد گفت: «بالاخره چوپان هم كه بی‌مزد نمی‌شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.» وقتی باقی تنه درخت را سُر خورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: «چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم! غلط زیادی كه جریمه ندارد.» 📚 کتاب کوچه احمد شاملو ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------