10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مداح خوزستانی چه غوغایی برای آقا ابوالفضل العباس علیهالسلام از زبان مادرش حضرت امالبنین به زبان فارسی، به پا میکنه!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇@hamkalam
هدایت شده از داستان بچه های مدرسه
🖍 هیئت سکولار
شب عاشورا وقتی در سخنرانی هیئت، واعظ در حال صحبت در مورد مسائل سیاسی روز و دشمن شناسی بود یکی از هیئتی ها فریاد زد آقا جلسه را سیاسی نکن...
ما برای اشک بر حسین آمده ایم نه سیاسی بازی، روضه ما را خراب نکن، بگذار برای غربت حسین اشک بریزیم و ضجه بزنیم!
متاسفانه تعدادی دیگر هم با او همراه شدند😔
ناگهان بیاد این واقعه تلخ تاریخی افتادم:
📝 صحنه به دار کشیدن ۹ آزادیخواه تبریزی در شهر تبریز بدست لشگر قزاق روس به سال ۱۲۹۰ روز عاشورا
هنگامی که روس ها در حال بدار کشیدن آزادیخواهان و دلاوران تبریز در روز عاشورای سال ۱۲۹۰ بودند، صدای طبل و سنج از کوچه پس کوچه های تبریز شنیده میشد و مردم تبریز در حال عزاداری برای امام حسین علیه السلام بودند.
عده ای زنجیر زن، عده ای سینه زن و عده ای قمه زن...
فرمانده روس اینگونه گفت:
میترسیدم که آن جمعیت عظیم عزادار حسینی به آزادیخواهان مبارز تبریزی بپیوندند و در آن صورت چه بر سر ما می آمد!!!
اما جمعیت عظیم مردم شیعه(سکولار) عزادار، فقط عزاداری و گریه کردند؛
زنجیر و سینه و قمه زدند و به اعدام ۹ دلاور آزادیخواه خود توجهی نکردند.
آری این است نتیجه اسلام سکولار، این است اسلام منهای سیاست و این چیزی است که شیعه انگلیسی به شدت به دنبال آن است و برای آن میلیاردی هزینه میکند.
🔸 به راستی در هیئتی که دغدغه مبارزه با اسرائیل نباشد ابن زیاد سینه میزند، شمر اشک میریزد و یزید ضجه میزند...
✅ آری این است نتیجه بی بصیرتی و هیئت سکولار...
هدایت شده از قرارگاه جهادی شهید رحیم آنجفی
با سلام و احترام؛
به استحضار میرساند، همزمان با ایام عزاداری و میزبانی از زائران امام شهید (ره)، قرارگاه شهید آنجفی استان مرکزی اقدام به برپایی موکب و پذیرایی از عاشقان ولایت در استان های مرکزی،قم، خراسان رضوی می نماید
با عنایت به ضرورت هماهنگی و انعکاس گسترده این حرکت ارزشمند مردمی، مستدعی است نسبت به انتشار فراگیر تیزر تلویزیونی و اطلاعات حساب اعلامی در کلیه سایت ها، کانالها، گروهها و پیامرسانهای تحت پوشش روابط عمومی آن مجموعه، حداکثر مساعدت و همراهی به عمل آید.
شمارهحساب: ۳۱۰۰۰۴۸۲۶۰۸۴۶
کارت: ۵۸۹۲۱۰۷۰۴۶۹۳۴۲۸۰
شبا: IR۰۲۰۱۵۰۰۰۰۰۰۳۱۰۰۰۴۸۲۶۰۸۴۶
قرارگاه جهادی مردمی سردار شهید رحیم آنجفی استان مرکزی
معروف است به ژولیده نیشابوری گفتند «به صورت بداهه شعری بگو درباره حضرت عباس علیهالسلام که 5 عدد کلمه "چشم" در آن به کار رفته باشد.» او شعری سرود که 10 کلمه چشم در آن به کار رفته است.
چشمها از هیبت چشمم، به پیچ و تاب بود
محو چشمم، چشمها و چشم من بر آب بود
چشم گفتم، چشم دادم، چشم پوشیدم، ز آب
من سراپا چشم و چشمم جانب ارباب بود
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
لحظه ورود آقای شهید به مراسم عزاداری #شب_عاشورا سال گذشته
یادش به خیر
چه شبی بود برای همه مردم ایران
و چه حالی داشتیم درلحظه ورود آقای شهید به حسینیه امام خمینی (ره).
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔹🔸🏴 تسلیت گفتن در روز عاشورا
🔸امام باقر علیهالسلام فرمودند: در روز شهادت جدم این چنین تسلیت بگویید:
🏴 خداوند پاداش ما را به سبب مصیبتی که از حسین علیهالسلام به ما رسیده، بزرگ گرداند و ما و شما را از کسانی قرار دهد که در کنار ولیّ و جانشین او، امام مهدی از خاندان پیامبر (علیهمالسلام) به خونخواهی او بر میخیزند.
«اعَظَّمَ اللَّهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَيْنِ علیهالسلام وَ جَعَلَنَا وَ إِيَّاكُمْ مِنَ الطَّالِبِينَ بِثَأْرِهِ مَعَ وَلِيِّهِ الْإِمَامِ الْمَهْدِيِّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ علیهمالسلام»
📚کاملالزیارات،ص۱۷۵
🔴🔹#داستان (خاطره ای زیبا از دکتر زرین کوب )
🔹روز عاشورا بود و در مراسمی بهمین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم ، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی، نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و عکسم را روی آن زده بودن انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم
🔹دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی ام می گشتم .. موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند ، برای همین نمی خواستم، فعلا کسی متوجه حضورم بشود، هرچه بیشتر فکر می کردم ، کمتر به نتیجه می رسیدم ، ذهنم واقعا مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد :
🔹ببخشید شما استاد زرین کوب هستید ؟
🔹گفتم : استاد که چه عرض کنم، ولی زرین کوب هستم
🔹خوشحال شد، شروع کرد به شرح این که چقدر دوست داشته، بنده را از نزدیک ببیند، همین طور که صحبت میکرد، دقیق نگاهش می کردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد ؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد ؟
🔹پیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته، متین و سنگین، اما باوقار
🔹می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن میخواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه و چه زیبا غزل حافظ را میخواند
🔹پرسیدم : حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید ؟
🔹گفت : سؤالی داشتم و سپس پرسید : شما به فال حافظ اعتقاد دارید ؟
🔹گفتم : خب بله ، صددرصد ... گفت : ولی من اعتقاد ندارم !
🔹پرسیدم : من چه کاری میتونم انجام بدم ؟ از من چه خدمتی بر میاد ؟
💥( عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم )
🔹گفت : خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می کشید ؟
🔹گفتم : اگر از دستم بر بیاد، حتما ، چرا که نه
🔹گفت : یک فال برام بگیر
🔹گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم نیست
🔹بلافاصله دیوانی کوچک از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت : بفرما
🔹مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید
🔹فاتحه ای زیر لب خواند و گفت : برای خودم نمیخوام، میخوام ببینم حافظ در مورد امروز ( روز عاشورا ) چی می گه ؟؟
🔹برای لحظه ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال
🔹حافظ ...عاشورا ، اگه جواب نداد چی ؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چی ؟
🔹با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوعات پرداخته باشد
🔹متوجه تردیدم شد، گفت : چی شد استاد ؟ گفتم : هیچی، الان
🔹چشمان را بستم و فاتحه ای قرائت و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم :
💥زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
💥گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
💥بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
💥یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
💥رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
💥گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
💥در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
💥سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
💥چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
💥جانا روا نباشد خونریز را حمایت
💥در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
💥از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
💥از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
💥زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
💥ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
💥یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
💥این راه را نهایت صورت کجا توان بست
💥کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
💥هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
💥جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
💥عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
💥قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
🔹خدای من این غزل موضوعش امام حسین و وقایع روز و شب یازدهم نیست، پس چیست ؟ سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم، این غزل ویژه برا همین مناسبت سروده شده !
🔹بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی و گریه میکرد، طوری که تمام بدنش میلرزید انگار روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود .
🔹متوجه شدم عده ای دارند مارا تماشا میکنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فرا خواند و عذرخواه که متوجه حضورم نشده ، حالا دیگر میدانستم سخنان خود را چگونه آغاز کنم .
🔹بلند شدم، دستم را گرفت و می خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم .
🔹گفت معتقد شدم، معتقد بووودم، ایمان پیدا کردم استاد، گریه امانش نمی داد !
🔹آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند .
🔹پیشنهاد میکنم هر وقت حال خوشی داشتید، این غزل را بخوانید.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
درس های از کربلا
⬅️ عبیدالله بن حرّ جُعلی فردی بود که از ترس مواجه شدن با امام حسین از کوفه فرار کرد. در نزدیکی کربلا حضرت یک بار پیک خود را سراغش فرستادند تا دعوتش کنند به یاری خود و او امتناع کرد، بار دوم خودشان به خیمه او تشریف بردند و فرمودند:" ای مرد! تو در گذشته خطاهای بسیاری کردی که خداوند به واسطه آن عقابت خواهد کرد.آیا نمی خواهی به سوی او برگردی و مرا یاری کنی تا جدم رسول الله صلی الله علیه و آله تو را شفاعت کند؟ او از این فرصت روی برگرداند و گفت:" نفس من به مرگ راضی نیست. این اسب من را ببرید که خیلی به دردتان می خورد!!" حضرت فرمود من نه به خودت نیازی دارم نه به اسبت! بعد از واقعه کربلا عبیدالله بن حر جعفری خیلی حسرت میخورد. ابتدا در قیام مختار شرکت کرد. اما پس از مدتی با مصعب بن زبیر علیه مختار همدست شد. پس از مختار، مصعب از عبیدالله جعفر نگران شد و او را زندانی کرد. با وساطت عده ای آزاد شد و با۳۰۰ نفر نیرو علیه مصعب قیام کرد. افرادش در مقابل مصعب تاب نیاورده فرار کردند. نهایتا عبیدالله از ترس اسارت در سال ۶۸ هجری قمری خود را در فرات انداخت و غرق شد. این است سزای کسی که به خاطر بی اطلاعی از اسرار عاشورا امامش را تنها می گذارد.
( دارالعلم للملایین، فخرالدین زرکلی، ج۴، ص ۱۹۲)
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam