هدایت شده از قرارگاه جهادی شهید رحیم آنجفی
با سلام و احترام؛
به استحضار میرساند، همزمان با ایام عزاداری و میزبانی از زائران امام شهید (ره)، قرارگاه شهید آنجفی استان مرکزی اقدام به برپایی موکب و پذیرایی از عاشقان ولایت در استان های مرکزی،قم، خراسان رضوی می نماید
با عنایت به ضرورت هماهنگی و انعکاس گسترده این حرکت ارزشمند مردمی، مستدعی است نسبت به انتشار فراگیر تیزر تلویزیونی و اطلاعات حساب اعلامی در کلیه سایت ها، کانالها، گروهها و پیامرسانهای تحت پوشش روابط عمومی آن مجموعه، حداکثر مساعدت و همراهی به عمل آید.
شمارهحساب: ۳۱۰۰۰۴۸۲۶۰۸۴۶
کارت: ۵۸۹۲۱۰۷۰۴۶۹۳۴۲۸۰
شبا: IR۰۲۰۱۵۰۰۰۰۰۰۳۱۰۰۰۴۸۲۶۰۸۴۶
قرارگاه جهادی مردمی سردار شهید رحیم آنجفی استان مرکزی
معروف است به ژولیده نیشابوری گفتند «به صورت بداهه شعری بگو درباره حضرت عباس علیهالسلام که 5 عدد کلمه "چشم" در آن به کار رفته باشد.» او شعری سرود که 10 کلمه چشم در آن به کار رفته است.
چشمها از هیبت چشمم، به پیچ و تاب بود
محو چشمم، چشمها و چشم من بر آب بود
چشم گفتم، چشم دادم، چشم پوشیدم، ز آب
من سراپا چشم و چشمم جانب ارباب بود
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
لحظه ورود آقای شهید به مراسم عزاداری #شب_عاشورا سال گذشته
یادش به خیر
چه شبی بود برای همه مردم ایران
و چه حالی داشتیم درلحظه ورود آقای شهید به حسینیه امام خمینی (ره).
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔹🔸🏴 تسلیت گفتن در روز عاشورا
🔸امام باقر علیهالسلام فرمودند: در روز شهادت جدم این چنین تسلیت بگویید:
🏴 خداوند پاداش ما را به سبب مصیبتی که از حسین علیهالسلام به ما رسیده، بزرگ گرداند و ما و شما را از کسانی قرار دهد که در کنار ولیّ و جانشین او، امام مهدی از خاندان پیامبر (علیهمالسلام) به خونخواهی او بر میخیزند.
«اعَظَّمَ اللَّهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَيْنِ علیهالسلام وَ جَعَلَنَا وَ إِيَّاكُمْ مِنَ الطَّالِبِينَ بِثَأْرِهِ مَعَ وَلِيِّهِ الْإِمَامِ الْمَهْدِيِّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ علیهمالسلام»
📚کاملالزیارات،ص۱۷۵
🔴🔹#داستان (خاطره ای زیبا از دکتر زرین کوب )
🔹روز عاشورا بود و در مراسمی بهمین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم ، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی، نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و عکسم را روی آن زده بودن انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم
🔹دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی ام می گشتم .. موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند ، برای همین نمی خواستم، فعلا کسی متوجه حضورم بشود، هرچه بیشتر فکر می کردم ، کمتر به نتیجه می رسیدم ، ذهنم واقعا مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد :
🔹ببخشید شما استاد زرین کوب هستید ؟
🔹گفتم : استاد که چه عرض کنم، ولی زرین کوب هستم
🔹خوشحال شد، شروع کرد به شرح این که چقدر دوست داشته، بنده را از نزدیک ببیند، همین طور که صحبت میکرد، دقیق نگاهش می کردم، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد ؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد ؟
🔹پیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته، متین و سنگین، اما باوقار
🔹می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده و در اوقات بیکاری یا قرآن میخواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه و چه زیبا غزل حافظ را میخواند
🔹پرسیدم : حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید ؟
🔹گفت : سؤالی داشتم و سپس پرسید : شما به فال حافظ اعتقاد دارید ؟
🔹گفتم : خب بله ، صددرصد ... گفت : ولی من اعتقاد ندارم !
🔹پرسیدم : من چه کاری میتونم انجام بدم ؟ از من چه خدمتی بر میاد ؟
💥( عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم )
🔹گفت : خیلی دوست دارم معتقد شوم، یک زحمتی برای من می کشید ؟
🔹گفتم : اگر از دستم بر بیاد، حتما ، چرا که نه
🔹گفت : یک فال برام بگیر
🔹گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم نیست
🔹بلافاصله دیوانی کوچک از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت : بفرما
🔹مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم، نیت کنید
🔹فاتحه ای زیر لب خواند و گفت : برای خودم نمیخوام، میخوام ببینم حافظ در مورد امروز ( روز عاشورا ) چی می گه ؟؟
🔹برای لحظه ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال
🔹حافظ ...عاشورا ، اگه جواب نداد چی ؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چی ؟
🔹با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم، غزلی به ذهنم نرسید که به طور ویژه به این موضوعات پرداخته باشد
🔹متوجه تردیدم شد، گفت : چی شد استاد ؟ گفتم : هیچی، الان
🔹چشمان را بستم و فاتحه ای قرائت و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم :
💥زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
💥گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
💥بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
💥یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
💥رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
💥گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
💥در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
💥سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
💥چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
💥جانا روا نباشد خونریز را حمایت
💥در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
💥از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
💥از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
💥زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
💥ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
💥یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
💥این راه را نهایت صورت کجا توان بست
💥کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
💥هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
💥جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
💥عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
💥قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
🔹خدای من این غزل موضوعش امام حسین و وقایع روز و شب یازدهم نیست، پس چیست ؟ سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل، از این زاویه نگاه نکرده بودم، این غزل ویژه برا همین مناسبت سروده شده !
🔹بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی و گریه میکرد، طوری که تمام بدنش میلرزید انگار روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود .
🔹متوجه شدم عده ای دارند مارا تماشا میکنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فرا خواند و عذرخواه که متوجه حضورم نشده ، حالا دیگر میدانستم سخنان خود را چگونه آغاز کنم .
🔹بلند شدم، دستم را گرفت و می خواست ببوسد که مانع شدم، خم شدم، دستش را به نشانه ادب بوسیدم .
🔹گفت معتقد شدم، معتقد بووودم، ایمان پیدا کردم استاد، گریه امانش نمی داد !
🔹آن روز من روضه خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند .
🔹پیشنهاد میکنم هر وقت حال خوشی داشتید، این غزل را بخوانید.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
درس های از کربلا
⬅️ عبیدالله بن حرّ جُعلی فردی بود که از ترس مواجه شدن با امام حسین از کوفه فرار کرد. در نزدیکی کربلا حضرت یک بار پیک خود را سراغش فرستادند تا دعوتش کنند به یاری خود و او امتناع کرد، بار دوم خودشان به خیمه او تشریف بردند و فرمودند:" ای مرد! تو در گذشته خطاهای بسیاری کردی که خداوند به واسطه آن عقابت خواهد کرد.آیا نمی خواهی به سوی او برگردی و مرا یاری کنی تا جدم رسول الله صلی الله علیه و آله تو را شفاعت کند؟ او از این فرصت روی برگرداند و گفت:" نفس من به مرگ راضی نیست. این اسب من را ببرید که خیلی به دردتان می خورد!!" حضرت فرمود من نه به خودت نیازی دارم نه به اسبت! بعد از واقعه کربلا عبیدالله بن حر جعفری خیلی حسرت میخورد. ابتدا در قیام مختار شرکت کرد. اما پس از مدتی با مصعب بن زبیر علیه مختار همدست شد. پس از مختار، مصعب از عبیدالله جعفر نگران شد و او را زندانی کرد. با وساطت عده ای آزاد شد و با۳۰۰ نفر نیرو علیه مصعب قیام کرد. افرادش در مقابل مصعب تاب نیاورده فرار کردند. نهایتا عبیدالله از ترس اسارت در سال ۶۸ هجری قمری خود را در فرات انداخت و غرق شد. این است سزای کسی که به خاطر بی اطلاعی از اسرار عاشورا امامش را تنها می گذارد.
( دارالعلم للملایین، فخرالدین زرکلی، ج۴، ص ۱۹۲)
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔔 پذیرش مدرسه علمیه الزهرا س اراک در سال تحصیلی ۱۴۰۶ _ ۱۴۰۵
▫️ همزمان با پذیرش حوزههای علمیه خواهران در سراسر کشور پذیرش مدرسه علمیه الزهرا (س) اراک از یازدهم خردادماه آغاز و تا نیمه تیر ماه ۱۴۰۵ ادامه خواهد داشت.
◽️سطح ۲
✍️ثبتنامازطریق:
https://register.whc.ir
ویا:مراجعه حضوری به مدرسه علمیه الزهرا(س)
✉آدرس: خ امام خمینی، پشت کانون بسیج، خ ملت، روبروی شرکت فرش مدرسه علمیه الزهرا سلام الله علیها اراک
☎️تلفن: 08632247910
آی دی ایتا:@z8321106519
⚫️هفت مصیبتِ شام از زبان امام سجاد علیه السلام...
🌺از امام سجاد علیه السلام پرسیدند:
سخت ترین مصائب شما در سفر کربلا کجا بود؟
▪️در پاسخ سه بار فرمودند: الشّام، الشّام، الشّام...
امان از شام !
🔴در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیری تا آخر ، چنین مصیبتی بر ما وارد نشده بود:
▪️1.ستمگران در شام اطراف ما را باشمشیرها احاطه کردند و بر ما حمله مینمودند و در میان جمعیت بسیار نگه داشتند و ساز و طبل میزدند.
▪️2.سرهای شهداء را در میان هودجهای زنهای ما قرار دادند. سر پدرم و سر عمویم عباس(علیه السلام) را در برابر چشم عمههایم زینب و ام کلثوم(علیها سلام) نگهداشتند و سر برادرم علی اکبر و پسر عمویم قاسم(علیه السلام) را در برابر چشمان خواهرانم سکینه و فاطمه میآوردند و با سرها بازی میکردند، و گاهی سرها به زمین میافتاد و زیر سم سُتوران قرار میگرفت.
▪️3.زنهای شامی از بالای بامها، آب و آتش بر سر ما می ریختند، آتش به عمامهام افتاد و چون دستهایم را به گردنم بسته بودند نتوانستم آن را خاموش کنم. عمامهام سوخت و آتش به سرم رسید و سرم را نیز سوزاند.
▪️4.از طلوع خورشید تا نزدیک غروب در کوچه و بازار با ساز و آواز ما را در برابر تماشای مردم در کوچه و بازار گردش دادند و میگفتند: «ای مردم! بکُشید اینها را که در اسلام هیچ گونه احترامی ندارند؟!»
▪️5.ما را به یک ریسمان بستند و با این حال ما را در خانه یهود و نصاری عبور دادند و به آن ها میگفتند: اینها همان افرادی هستند که پدرانشان، پدران شما را (در خیبر و خندق و ...) کشتند و خانههای آنها را ویران کردند . امروز شما انتقام آنها را از اینها بگیرید.
▪️6.ما را به بازار برده فروشان بردند و خواستند ما را به جای غلام و کنیز بفروشند ولی خداوند این موضوع را برای آن ها مقدور نساخت.
▪️7.ما را در مکانی جای دادند که سقف نداشت و روزها از گرما و شبها از سرما، آرامش نداشتیم و از تشنگی و گرسنگی و خوف کشته شدن، همواره در وحشت و اضطراب به سر میبردیم...
⚫️صلی الله علیک یا سیدالساجدین ، الامام العارفین،زین العابدین..
📕برگرفته از: تذکرة الشهداء ملاحبیب کاشانی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
࿐᪥•💞﷽💞•᪥࿐
✨ #حدیث_روز
🌺 امام صادق «علیه السلام»⇩:
↫✙ جدِّ ما حسین علیه السلام هنگامى که به گریه کنندگان خود نگاه مى کند براى آنان #استغفار مى کند و از جدّ و پدر و مادر و برادر خویش مى خواهد که آنها هم براى گریه کنندگان و اقامه کنندگان عزاى او استغفار کنند .
📚{کتاب الکسیر العبادات به نقل از منتخب}
هنگامى كه در سال 61 هجرى ، بازماندگان شهداى كربلا را به صورت اسير، وارد دمشق (مقر حكومت يزيد) كردند، پيرمردى كنار زنها و بچه هاى اسير آمد و با كمال گستاخى گفت :
حمد و سپاس خداوندى را كه شما را به هلاكت رساند و شهرها را از (اخلال ) شما آسوده نمود، و امير مؤمنان يزيد را بر شما مسلط كرد.
امام سجاد (ع ) به آن پيرمرد فرمود: آيا قرآن خوانده اى ؟.
پيرمرد - آرى .
امام - آيا اين آيه را درك كرده اى كه خداوند (در سوره شورى آيه 23) مى فرمايد:
قل لااسلكم عليه اجراً الا المودة فى القربى .
:اى پيامبر؟ بگو من براى رسالت خود، از شما مزدى جز دوستى با خويشاوندانم - نمى خواهم .
پيرمرد - آرى اين را مى شناسم .
امام - خويشاوندان پيامبر ما هستيم .
امام - اى پيرمرد! آيا در سوره اسراء (آيه 26) اين آيه را خوانده اى ؟:
و آت ذاالقربى حقه : حقّ خويشاوندان پيامبر (ص ) را ادا كن .
پيرمرد - آرى خوانده ام .
امام - اين خويشاوندان ما هستيم .
امام - اى پيرمرد! آيا اين آيه (41 سوره انفاق ) را خوانده اى ؟:
واعملوا انّما غنمتم من شى ءٍ فانّ للّه خمسه وللرسول ولذى القربى .
:و بدانيد هر چه سود ببريد، پنج يك آن مخصوص خدا است ، و مخصوص رسول و خويشاوندان رسول خدا است .
پيرمرد - آرى خوانده ام .
امام - خويشاوندان پيامبر (ص ) ما هستيم .
امام - اى پيرمرد آيا اين آيه (33 سوره احزاب ) را خوانده اى ؟!:
انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً.
:خداوند خواسته است كه ناپاكى را از شما خاندان بردارد و شما را كاملاً پاك فرمايد.
پيرمرد - آرى خوانده ام .
امام - آن خاندانى كه خداوند، پاكى آنها را خواسته ، ما هستيم .
پيرمرد خاموش شد، و آثار پشيمانى در چهره اش نمايان گشت ، و گفت : تو را به خدا، شما از خاندان پيامبر (ص ) هستيد؟.
امام سجاد فرمود: آرى سوگند به خدا، ما همان خاندان هستيم و به حق جدّمان رسول خدا (ص ) ما همان خويشان رسول خدا (ص ) هستيم .
پيرمرد، منقلب شد و سخت گريه كرد و بر اثر شدت ناراحتى ، عمامه اش را از سر گرفت و بر زمين كوبيد و سپس سر به آسمان بلند نمود و
عرض كرد: خداوندا ما را از دشمنان جنى و انسى آل محمد بيزاريم .
سپس به حضرت امام سجاد (ع ) عرض كرد: آيا راه توبه است ؟.
امام - آرى اگر توبه كنى ، خداوند آن را مى پذيرد و با ما خواهى بود.
پيرمرد - من از گفتار و كردار خود توبه كردم .
يزيد از اين جريان آگاه شد، دستور داد آن پيرمرد را اعدام كردند.
📚داستان دوستان، جلد اول، محمد محمدى اشتهاردى
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam