eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
901 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
«انسان در واقعه عاشورا و کربلاست که شناخته می‌شود؛ در آسایش که همه چیز سر جایش است، هر کسی می‌تواند مؤمن باشد.» شهید آوینی، آینه‌ای در کویر کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
اسلم بن عمرو، برده اى بود که امام حسین (علیه السلام) او را پس از شهادت برادرش امام حسن مجتبى (علیه السلام) خرید و وى را به حضرت زین العابدین (علیه السلام) بخشید. محمد بن یوسف گنجى شافعى و ابونعیم اصفهانى و محدث قمى از اسلم بن عمرو در کتاب هاى خود یاد کرده اند و بزرگان دین هم چون صاحب کتاب فرسان الهیجا، او را از قاریان قرآن شمرده اند. شغل او کتابت براى امام حسین (علیه السلام) بود و چون حضرت از مدینه به سوى مکه حرکت کرد، ملازم رکاب آن حضرت شد و با آن بزرگوار از مکه به کربلا آمد تا در روز عاشورا به شرحى که مى آید، به شرف شهادت نایل آمد و بر کرامت همه آزادگان جهان افزود. در کتاب بحر اللئالى و روضه الاحباب آمده چون این غلام وفادار و برده خریدارى شده که از همه آزادگان برتر بود، در طلب اذن جهاد به محضر امام حسین (علیه السلام) آمد. حضرت فرمود از فرزندم سجاد (علیه السلام) اجازه جهاد بخواه. آن سعادتمند دنیا و آخرت از امام سجاد (علیه السلام) اذن جهاد خواست و با اهل حرم وداع گفت و به میدان جنگ شتافت و هفتاد نفر را به شمشیرش که در راه دفاع از امامت به کار گرفته بود، به دوزخ فرستاد. امام سجاد (علیه السلام) با بالا زدن دامن خیمه، به تماشاى کارزار آن مرد الهى نشست و از این که برده اى زرخرید به دفاع از امامت برخاسته، مسرور و شاد بود. برده وفادار پس از کارزارى عظیم و جنگى نمایان و جهادى خالص، دوباره به محضر امام سجاد (علیه السلام) شتافت و با آن حضرت وداع گفت و به میدان بازگشت. این بار از کثرت کوشش و سعى و مقاتله سنگین و شدت عطش و جراحت زیاد، به خاک افتاد. امام حسین (علیه السلام) به بالین او حاضر شد و سخت گریست و صورت مبارک بر گونه غلام گذاشت تا به جهانیان بفهماند که ارزش معنوى این برده، هم چون ارزش فرزندش على اکبر (علیه السلام) است و ثابت کند که او از همه تعلقات براى خدا و در راه خدا رهید و از مصادیق بارز «فَإِنّی لا أعلَمُ لی أصحاباً أوفى و لا خَيراً مِن أصحابی» یعنی «من، يارانى باوفاتر و بهتر از ياران خود سراغ ندارم» شد. آرى، امام حسین (علیه السلام) یارانى را در جهان به خوبى آنان و بهتر از آنان سراغ نداشت. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
يزيد، با تكبر نگاهى به كاروان كرد و خنديد. كاروانيان، خسته و مجروح و اندوهناک، در گوشه اى از مجلس نشسته بودند. بزرگان و سران كشور، همگى در مجلس يزيد جمع شده بودند تا پيروزى ظاهرى او را جشن بگيرند. يزيد رو به كاروان كرد و با خنده گفت ای کاش پدران و اجداد من که در جنگ بدر شرکت داشتند، بودند و اين پيروزى را می دیدند و همراه ما شادى می كردند. با شعرخوانى او، صداى هلهله و دف، گوش ها را كَر می كرد. ناگهان بانويى از ميان كاروان برخاست. توجه مجلس به او جلب شد و با نهيب محكم او، مجلس غرق در سكوت شد. خواهر امام شهيد، سخن آغاز كرد: «اى يزيد، مى بينم كه متكبرانه به خود می بالی و به پشت سر خود نگاه می کنی که از آن به این مقام رسیدی و اکنون شادمانى که دنیا را برای خودت استوار می بینی و امور را در جهت خودت پشت سر هم و منظم مى پندارى؛ در صورتی که مُلک و سلطنت ما را برای خود تصور می كنى.» صداى همهمه از مجلس بلند شد. خنده يزيد محو گرديد و با شنيدن اين سخنان، روى تخت خود جا به جا شد. حضرت ادامه داد: «ای یزید، به خدا قسم پوست تن خودت را دريدى و گوشت بدنت را بريدى و به زودی بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد خواهی شد، در حالی که ریختن خون خاندان او را به گردن گرفته اى.» رنگ از صورت يزيد پريد. می خواست بانو را ساكت كند، اما تمام مجلس مات و مبهوت سخنان خواهر حسين (علیه السلام) بود. دختر على (علیه السلام)، شجاعانه و با صداى بلند فرمود: «ای یزید، هر حيله و مکرى که داری بکن، تمام كوشش خود را انجام بده، هر قدرتى که داری به کار گیر. به خدا سوگند هرگز نمى توانى نام و یاد ما را محو کنی، وحی ما را نمى توانى از بین ببری، به نهایت ما نمى توانى برسى. هرگز نمى توانى ننگ این ستم را از خود پاک كنى، روزهای قدرت تو اندک و جمعیت تو رو به پراکندگی است. به زودى می رسد روزی که منادی حق ندا کند که لعنت خدا بر ستمکاران باد.» زبان يزيد بند آمده بود و عرق سردى بر پيشانى اش نشسته بود. مجلسش از هم پاشيد و صداى گريه حضار بلند شد. بانوى كاروان نشست و نگاهى به سر برادر شهيدش كرد كه او را مى نگريست. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
زینب دختر علی بن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ برخاست و گفت: » سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است و درود خدا بر پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و همة خاندان او باد. راست گفت خدای سبحانه که فرمود: «سزای کسانی که مرتکب کار زشت شدند زشتی است، آنان که آیات خدا را تکذیب کردند و به آن ها استهزاء نمودند.» ای یزید آیا گمان می بری این که اطراف زمین و ‌آفاق آسمان را بر ما تنگ گرفتی و راه چاره را بر ما بستی که ما را به مانند کنیزان به اسیری برند، ما نزد خدا خوار و تو سربلند گشته و دارای مقام و منزلت شده ای، پس خود را بزرگ پنداشته به خود بالیدی، شادمان و مسرور گشتی که دیدی دنیا چند روزی به کام تو شده و کارها بر وفق مراد تو می چرخد، و حکومتی که حق ما بود در اختیار تو قرار گرفته است، آرام باش، آهسته تر. آیا فراموش کرده ای قول خداوند متعال را «گمان نکنند آنان که کافر گشته اند این که ما آنها را مهلت می دهیم به نفع و خیر آنان است، بلکه ایشان را مهلت می دهیم تا گناه بیشتر کنند و آنان را عذابی باشد دردناک» آیا این از عدالت است ای فرزند بردگان آزاد شده (رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ ) که تو، زنان و کنیزگان خود را پشت پرده نگه داری ولی دختران رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ اسیر باشند؟ پرده حشمت و حرمت ایشان را هتک کنی و صورتهایشان را بگشایی، دشمنان آنان را شهر به شهر ببرند، بومی و غریب چشم بدانها دوزند، و نزدیک و دور و وضیع و شریف چهرة آنان را بنگرند در حالی که از مردان و پرستاران ایشان کسی با ایشان نبوده و چگونه امید می رود که مراقبت و نگهبانی ما کند کسی که جگر آزادگان را جویده و از دهان بیرون افکنده است، و گوشتش به خون شهیدان نمو کرده است. کنایه از این که از فرزند هند جگر خوار چه توقع می توان داشت چگونه به دشمنی با ما نشتابد آن کسی که کینه ما را از بدر و احد در دل دارد و همیشه با دیدة بغض و عداوت در ما می نگرد. آن گاه بدون آن که خود را گناهکار بدانی و مرتکب امری عظیم بشماری این شعر می خوانی: فاهلوا و استهلوا فرحاً ثم قالوا یا یزید لا تشل و با چوبی که در دست داری بر دندانهای ابو عبدالله ـ علیه السّلام ـ سید جوانان اهل بهشت می زنی. چرا این شعر نخوانی حال آن که دل های ما را مجروح و زخمناک نمودی و اصل و ریشة ما را با ریختن خون ذریة رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ و ستارگان روی زمین از آل عبدالمطلب بریدی، آن گاه پدران و نیاکان خود را ندا می دهی و گمان داری که ندای تو را می شنوند. زود باشد که به آنان ملحق شوی و آرزو کنی کاش شل و گنگ بودی نمی گفتی آنچه را که گفتی و نمی کردی آنچه را کردی. بارالها بگیر حق ما را و انتقام بکش از هر که به ما ستم کرد و فرو فرست غضب خود را بر هر که خون ما ریخت و حامیان ما را کشت. ای یزید! به خدا سوگند نشکافتی مگر پوست خود را، و نبریدی مگر گوشت خود را و زود باشد که بر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ وارد شوی در حالتی که بر دوش داشته باشی مسئولیت ریختن خون ذریة او را، و شکستن حرمت عترت و پاره تن او را، در هنگامی که خداوند جمع می کند پراکندگی ایشان را، و می گیرد حق ایشان را «و گمان مبر آنان را که در راه خدا کشته شدند مردگانند، بلکه ایشان زنده اند و نزد پروردگار خود روزی می خورند.» و کافی است تو را خداوند از جهت داوری و کافی است محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ تو را برای مخاصمت و جبرئیل برای یاری او و معاونت. و بزودی آن کس که کار حکومت تو را فراهم ساخت و تو را بر گردن مسلمانان سوار نمود، بداند که پاداش ستمکاران بد است و در یابد که مقام کدام یک از شما بدتر و یاور او ضعیف تر است. و اگر مصایب روزگار مرا بر آن داشت که با تو مخاطبه و تکلم کنم ولی بدان قدر تو را کم می کنم و سرزنش تو را عظیم و توبیخ تو را بسیار می شمارم، این جزع و بی تابی که می بینی نه از ترس قدرت و هیبت توست، لکن چشمها گریان و سینه ها سوزان است. چه سخت و دشوار است که نجیبانی که لشکر خداوندند به دست طلقاء (آزاد شدگان) که حزب شیطانند، کشته گردند و خون ما از دستهایشان بریزد، و دهان ایشان از گوشت ما بدوشد و آن جسد های پاک و پاکیزه را گرگهای بیابان سرکشی کنند، و کفتارها در خاک بغلطانند (کنایه از غربت و بی کسی آنها). ای یزید! اگر امروز ما را غنیمت خود دانستی زود باشد که این غنیمت موجب غرامت(ضرر) تو گردد در هنگامی که نیابی مگر آنچه را که از پیش فرستاده ای، و نیست خداوند بر بندگان ستم کننده، به خدا شکایت می کنیم و بر او اعتماد می نماییم.
ای یزید! هر کید و مکر که داری بکن، هر کوشش که خواهی بنمای، هر جهد که داری به کار گیر، به خدا سوگند هرگز نتوانی نام و یاد ما را محو کنی، وحی ما را نتوانی از بین ببری، به نهایت ما نتوانی رسید، هرگز ننگ این ستم را از خود نتوانی زدود، رای توست و روزهای قدرت تو اندک و جمعیت تو رو به پراکندگی است،‌در روزی که منادی حق ندا کند که لعنت خدا بر ستمکاران باد. سپاس خدای را که اول ما را به سعادت و مغفرت ثبت کرد و آخر ما را به شهادت و رحمت فائز گرداند، از خدا می خواهیم که ثواب آنها را کامل کند و بر ثوابشان بیفزاید، و برای ما نیکو خلف و جانشین باشد، که اوست خداوند رحیم و پروردگار ودود، و ما را کافی در هر امری و نیکو وکیل است کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
🔹صبح شد و مرد با انرژی و حس خوب مطابق هر روز سوار بر اتومبیلش شد و به‌سمت محل کارش حرکت کرد. 🔸در جاده‌ دوطرفه، ماشینی را دید که از روبه‌رو می‌آمد و راننده آن، خانم جوانی بود. 🔹وقتی این دو به هم نزدیک شدند، خانم در یک لحظه سر خود را از ماشین بیرون آورد و به مرد فریاد زد: «حیووووووووون!» 🔸مرد متعجب شد اما بلافاصله در جواب داد زد: «میمووووووون» 🔹و هر دو به راه خودشون ادامه دادند. 🔸مرد به‌خاطر واکنش سریع و هوشمندانه‌ای که نشون داده بود، خشنود و خوشحال بود و در ذهنش داشت به کلمات بیشتری که می‌تونست تو اون لحظه بار اون خانم کنه، فکر می‌کرد و از کلماتی که به ذهنش می‌رسید، خنده‌اش می‌گرفت. 🔹اما چند ثانیه بعد سر پیچ که رسید حیوانی وحشی که از لابه‌لای درختان کنار جاده درآمده بود، با شدت خورد توی شیشه‌ جلوی ماشین و اتومبیل مرد به‌سمت آن درختان منحرف شد. 🔸و آنجا بود که متوجه شد حرف اون خانم هشدار بوده نه فحش و فهمید اسیر قضاوت‌کردن زودهنگام شده. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
مهدی رسولینماهنگ بزن که خوب میزنی.mp3
زمان: حجم: 5M
نماهنگ بزن که خوب می زنی از حاج مهدی رسولی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
📝 از جمله یکی از مهمترین مسائل حقوقی و قضائی مربوط به همه‌‌ی ملّت ایران در این برهه‌ی زمانی، پیگیری و احقاق حقوق تضییع شده‌ی آنان در اثر جنایات مجرمان بین‌المللی و مستکبران و تجاوزکاران جهانی بخصوص در سالهای ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ می‌باشد.| ۷/تیر/۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
☀️حدیث قدسی☀️ 🔶 قالَ اللّهَ تَعالى: يا عِبادي، سِتَّةٌ مِنّي وسِتَّةٌ مِنكُم: المَغفِرَةُ مِنّي وَالتَّوبَةُ مِنكُم، وَالجَنَّةُ مِنّي وَالطّاعَةُ مِنكُم، وَالرِّزقُ مِنّي وَالشُّكرُ مِنكُم، وَالقَضاءُ مِنّي وَالرِّضاءُ مِنكُم، وَالبَلاءُ مِنّي وَالصَّبرُ مِنكُم، وَالإِجابَةُ مِنّي وَالدُّعاءُ مِنكُم.[1] 🔶 خداوند متعال فرمود: ای بندگان من، شش چيز از من است و شش چيز از شما: 🔸آمرزش از من و توبه از شما. 🔸بهشت از من و طاعت از شما. 🔸رزق از من و شكر از شما. 🔸قضا از من و رضا از شما. 🔸بلا از من و صبر از شما. 🔸اجابت از من و دعا از شما. 🔸🔸🔸 📚1.المواعظ العددیه،ج ۲، ص۲۸۹. 🔸🔸🔸 🌎مجتمع اهل البیت علیهم السلام. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
در حیرتم از خلقت آب. اگر با درخت همنشین شود، آن‌را شکوفا می‌کند. اگر با آتش تماس بگیرد، آن‌را خاموش می‌کند. اگر با ناپاکی‌ها برخورد کند، آن‌را تمیز می‌کند. اگر با آرد هم آغوش شود، آن‌را آماده طبخ می‌کند. اگر با خورشید متفق شود، رنگین کمان ایجاد می‌شود. ولی اگر تنها بماند، رفته‌رفته گنداب می‌گردد. دل ما نیز بسان آب است. وقتی با دیگران است زنده و تأثیرپذیر است و در تنهایی مرده و گرفته است. "باهم" بودنهایمان را قدر بدانیم. -------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam --------------------------
آورده اند که در ایام پیشین، عقاب و روباه با هم عهد دوستی بستند. روزی روباه از بهرِ طلبِ روزیِ بچگانِ خود بیرون رفت. عقاب، فرصت غنیمت شمرده و بچگان را تلف کرد. چون روباه بازآمد و مکر و حیله دوست خود را دید، گفت ان شاء الله تعالی در عرصه قلیل از وی انتقام کشم. چون مدتی برآمد، همان عقاب از قربانگاه، پاره ای گوشت گوسفند در ربود و به خورد بچگان خود داد. قضا را، آتش پاره ای به گوشت چسبیده بود و در آشیان عقاب در گرفت. بچگان عقاب که طاقت پرواز نداشتند، نیم بریان شده و بر زمین افتادند. روباه ستم دیده که در انتظار این حالت زیر آن درخت نشسته بود، روبروی عقاب بچگانش را به شوخی تمام طعمه کرد. (خلاصه): هر آنچه از بهر دیگران پیماییم، همان از بهر ما پیموده شود. پس باید که با دیگران چنین معامله کنیم که تلافی آن از ایشان بر ما گران نباشد. 📚 منبع: حکایات دلپسند، محمدمهدی واصف کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 ☘ @hamkalam
طمع ‌کاری، روستایی را بر خری سوار دید. گفت مرا نیز بر خر خود بنشان. چون نشست، گفت خر تو، چه زرنگ و شاد است! چون اندکی برفتند، گفت خرمان چه زرنگ و شاد است! روستایی گفت فرود آی پیش از آنکه بگویی خَرم چه زرنگ و شاد است و من آزمندتر از تو ندیده‌ ام. 📚 منبع: کشکول شیخ بهایی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 ☘️ @hamkalam