شام رانكشند، پس قيس بن سعد را طلبيد كه بيعت كند و او مردى بود بسيار قوى و تنومند و بلند قامت چون بر اسب بلند سوار مى شد پاى او بر زمين مى كشيد، پس قيس بن سعد گفت: كه من سوگند ياد كرده ام كه او را ملاقات نكنم مگر آن كه ميان من و او نيزه و شمشير باشد. معاويه براى ابراء قسم او نيزه و شمشير حاضر كرد و او را طلبيد، او با چهار هزار كس به كنارى رفته بود و با معاويه در مقام مخالفت بود، چون ديد كه حضرت صلح كرد مضطرب شد به مجلس معاويه درآمد و متوجّه حضرت امام حسين عليه السّلام شد و از آن جناب پرسيد كه بيعت بكنم؟ حضرت اشاره به حضرت امام حسن عليه السّلام كرد و فرمود: كه او امام من است و اختيار با اوست و هر چند مى گفتند دست دراز نمى كرد تا آن كه معاويه از كرسى به زير آمد دست بر دست او گذاشت و به روايتى ديگر بعد از آن كه حضرت امام حسن عليه السّلام او را امر كرد بيعت كرد.، [۳۰]
شيخ طبرسى در احتجاج روايت كرده كه چون حضرت امام حسن عليه السّلام با معاويه صلح كرد مردم به خدمت آن حضرت آمدند بعضى ملامت كردند او را به بيعت معاويه، حضرت فرمود: واى بر شما! نمى دانيد كه من چكار كرده ام براى شما، به خدا سوگند كه آن چه كرده ام بهتر است از براى شيعيان من از آن چه آفتاب بر آن طلوع مى كند، آيا نمى دانيد كه من واجب الاطاعة شمايم و يكى از بهترين جوانان بهشتم به نصّ حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم؟ گفتند: بلى.
پس فرمود: آيا نمى دانيد كه آن چه حضرت خضر كرد موجب غضب حضرت موسى شد، چون وجه حكمت بر او مخفى بود و آن چه خضر كرده بود نزد حق تعالى عين حكمت و صواب بود؟ آيا نمى دانيد كه هيچ يك از ما نيست مگر آن كه در گردن او بيعتى از خليفه جورى كه در زمان اوست واقع مى شود مگر قائم ما عليه السّلام كه حضرت عيسى عليه السّلام در عقب او نماز خواهد كرد؟...[۳۱]
امام حسن (علیهالسّلام) پس انجام صلح با معاویه، حکومت کوفه را رها نموده و در مدینه الرسول رحل اقامت افکند. با این حال معاویه آن حضرت را به حال خود رها نکرد و او را با جاسوسان و عمال خود زیر نظر گرفت و در نهایت با اغوای یکی از زنان آن حضرت بنام جعده، زهر به آن حضرت خورانید و دردانه زهرای اطهر را در بیست وهشتم صفر به شهادت رساند. [۱۳]
منبع:یداله حاجی زاده ،صلح امام حسن علیه السلام
هدایت شده از کانال معاون پرورشی
فرارسیدن ماه ربیع الاول ، ماه شادی و شادمانی برای شیعیان را به محبان اهل بیت (ع) تبریک عرض می کنم .
کانال معاون پرورشی | @mplib
یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی را برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت.
پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید.
سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده و یک نفر که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.
شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن انتخاب کنید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید.
قاعدتا این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید او را نجات دهید هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید زیرا او قبلا جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعدا جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست بدهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او پیدا کنید.
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم زیر باران منتظر اتوبوس می مانیم.
پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند.
چرا؟ زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم.
اگر قادر باشیم خودخواهی ها، محدودیت ها و مزیت های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم.
@hamkalam
دکتر وین دایر در سخنرانی بوستون می گفت شخصی در خانه اش بود و می خواست بیرون بیاید.
کلید ماشینش را از روی میز بر می دارد و همین که می خواهد بیرون بیاید، برق قطع می شود و پایش به میز گیر می کند و کلیدهایش روی زمین می افتد.
کاملا تاریک بود.
هر چه روی زمین را می گردد، کلیدها را پیدا نمی کند.
یک لحظه می بیند که هوای بیرون، روشن تر از داخل خانه است.
به خودش می گوید تو چقدر احمقی، هوای بیرون روشن است و تو در تاریکی دنبال کلید می گردی؟
بیرون از خانه می رود و در کوچه به دنبال کلیدهایش می گردد.
در این لحظه، همسایه اش بیرون می آید و می بیند که او به دنبال چیزی می گردد.
می پرسد چه شده، آیا کمک می خواهید؟
مرد می گوید بله، کلیدهای ماشینم را گم کرده ام و دارم به دنبالشان می گردم.
همسایه اش می گوید صبر کن، من هم کمکتان می کنم.
بعد از چند دقیقه، از او می پرسد حالا کلیدها را دقیقا کجا انداختی؟
مرد می گوید داخل خانه.
همسایه اش می گوید تو چقدر ابلهی، کلیدها را در خانه گم کردی، داری بیرون از خانه دنبالش می گردی؟
مرد می گوید این هم ابلهانه است که در تاریکی دنبال کلید بگردی!
حالا خیلی از ماها، مشکلاتی که داریم در درون ما هستند و به دست خودمان حل می شوند، ولی ما داریم در بیرون از خودمان دنبال جوابش می گردیم و بعضی ها هم سعی می کنند به ما کمک کنند
@hamkalam
✍نقل است: شغالی از روستایی رانده شده بود، در معدن گوگرد خود را به رنگ زرد درآورد و دوباره به آن روستا برگشت
این بار هرکه او را در روستا میدید این طور میپنداشت که سگ زردی است
بارش باران راز شغال را بر ملا کرد، رنگ زردش را پاک کرد و دوباره شد همان شغال گذشته
مردم ده که او را برادر شغال مینامیدند با دیدن این اتفاق دریافتند که این سگ زرد نه برادر شغال، که خود شغال است
----- ------ ----- ----- -----
یک غذا خوری بین راهی بر سردر ورودی اش با خط درشت نوشته بود:
«شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آنرا از نوه ی شما دریافت خواهیم کرد»
راننده ای با خواندن این تابلو، اتومبیلش را فورا " پارک کرد و وارد رستوران شد و ناهار مفصلی را سفارش داد و نوش جان کرد. بعد از خوردن غذا، سرش را پایین انداخت که بیرون برود. ولی دید پیش خدمت با صورت حسابی بلند و بالا جلویش سبز شده است ...
با تعجب پرسید: «مگر شما ننوشته اید پو ل غذا را از نوه ی من خواهید گرفت؟»
پیش خدمت با خنده جواب داد:«چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت ولی این صورت حساب مربوط به پدر بزرگ مرحوم شماست.»
نتيجه اخلاقی :
ممکن است ما کارهایی را انجام دهيم که آيندگان مجبور به پرداخت بهای آن باشند ...
انتخاب ها را جدی بگیریم در قبال آیندگان مسئولیم
@hamkalam
روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند.
در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.
شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟
مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.
شرح حکایت
اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه کنیم بهتر است با زبان، رویکرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار کنیم. همیشه نمی توانیم با اصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم. باید افکار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و به آنها داد.
@hamkalam
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸خدایا سی سال برای این لحظه تلاش کردهام. در راه عشق جان دادن چقدر زیباست...
🎥قرائت یادداشت شهید سردار سلیمانی، نخستین بار توسط دخترش در حضور رهبر انقلاب
ـــــــــــــــــــــــــ
@hamkalam
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺 ای نشستگان در مقابل خانه خدا؛ برای ایستادگان در مقابل دشمنان خدا دعا کنید...
💢💢💢
⚘راهت را با تمام قدرت ادامه خواهیم داد سردار دلها
💢۷روز تا سالگرد شهادت سیدالشهداء مقاومت
#مرد_میدان
🆔 @hamkalam