19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نماهنگ | "به اذن خدا"
🔻 روایت رهبر انقلاب از روند پیشرفت صنعت موشکی جمهوری اسلامی ایران
🌷 انتشار بهمناسبت سالگرد شهادت شهید حسن طهرانیمقدم
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تو بهترین بابای دنیایی
🔹وداع دختر شهید مدافع وطن اسماعیل چراغی با پدر شهیدش
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینید | تحلیل رهبر انقلاب از طراحیِ عناصر پشت صحنهی اغتشاشات: بدون شک این بساط شرارت جمع خواهد شد / میخواستند مردم را بیاورند در صحنه، حالا که نتوانستند، میخواهند شرارت کنند بلکه بتوانند مسئولین کشور را و دستگاه را خسته کنند
💻 Farsi.Khamenei.ir
🔻چرا ما ایرانیان از انگلیس خبیث متنفریم
🔸۱- جداکردن افغانستان از ایران سال ۱۸۵۷
۲- تحمیل قرار داد ۷۰ ساله رویترز به ایران سال ۱۸۷۲
🔹۳- عامل اصلی ایجاد فرقه های وهابیت و بهاییت و بابیت و عامل تفرقه دینی و قومی
۴- عامل بزرگترین قحطی ایران از سال ۱۹۱۷ تا سال ۱۹۱۹
۵- تقسیم ایران بین انگلستان و روسیه در سال ۱۹۰۷
🔸۶- دخالت مستقیم در جدایی سرزمین های جنوبی خلیج فارس وبحرین از ایران
۷- ترویج تاریخی مواد مخدر در ایران از سوی برادران شرلی
۸- نقش مستقیم در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲
🔹۹- کمک همه جانبه به رژیم بعث در۸ سال جنگ تحمیلی
۱٠- همکاری در ترور دانشمندان هسته ای
۱۱- سرقت اشیای عتیقه و پشتیبانی از غارت گران میراث ملی ایرانیان
🔸۱۲- مشارکت و حمایت از تحریم های علیه ملت ایران
۱۳- آموزش، تجهیز و پشتیبانی ازاقدامات تروریستی در شهرهای مختلف
۱۴- مسدودسازی۴ میلیون دلار ذخیره ارزی ایران
۱۵-کشتار ۱۵ میلیون ایرانی در جنگ اول و دوم جهانی باقحطی عمدی و ...
⚽️ بوشهر و انگلستان
از زمان ناصرالدین شاه تا امروز، بچه های "بوشهر" برای جبران شکستهای ما از انگلیس سنگ تمام گذاشتند
🔹شهید رئیس علی دلواری
🔹شهید نادر مهدوی
🔹 و مهدی طارمی
و این نهضت ادامه خواهد داشت
هدایت شده از KHAMENEI.IR
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #کلیپ_نوشت | از درمان سرطان خون با روش ژندرمانی تا راهافتادن پالایشگاه فراسرزمینی در هفتههای آشوب در کشور
🔺️ مطرح شده توسط رهبر انقلاب در دیدار اخیر
💻 Farsi.Khamenei.ir
پدرم هر وقت که وارد اتاقم می شد می دید که لامپ اتاق یا پنکه روشن ومن بیرون اتاق بودم بمن می گفت چرا خاموش اش نمی کنی وانرژی رو هدر می دهی؟
وقتی وارد حمام می شد ومی دید آب چکه می کند با صدای بلند فریاد می زد چرا قبل رفتن ،آب رو خوب نبستی وهدر می دهی!
همیشه ازم انتقاد می کرد و به منفی بافی متهمم می کرد ...بزرگ وکوچک در امان نبودند ومورد شماتت قرار می گرفتن...
حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود.
تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید وکاری پیدا کردم...
🔅امروز قرار است در یکی از شرکت های بزرگ برای کار مصاحبه بدهم.
اگر قبول شدم این خونه کسل کننده رو برای همیشه ترک می کنم تا از بابام و توبیخاش برای همیشه راحت بشوم.
صبح زود ازخواب بیدار شدم حمام کردم بهترین لباسهایم را پوشیدم و زدم بیرون.
🔅داشتم با دستم گرده های خاک را رو کتفم دور می کردم که پدرم لبخند زنان بطرفم اومد با وجود اینکه چشماهایش ضعیف بود و چین وچروک چهره اش هم گواهی پاییز رو می داد بهم چند تا اسکناس داد و گفت :مثبت اندیش باش و خودت رو باور داشته باش ،از هیچ سوالی تنت نلرزه!!
نصیحتشو با اکراه قبول کردم ولبخندی زدم و تو دلم غرولند می کردم که در بهترین روزهای زندگیم هم از نصیحت کردن دست بردار نیست...مثل اینکه این لحظات شیرینو می خواد زهرمار کنه.
از خونه بسرعت خارج شدم یه ماشینو اجاره کردم و بطرف شرکت رفتم...
به دربانی شرکت رسیدم خیلی تعجب کردم.
هیچ دربان ونگهبان و تشریفاتی نداشت فقط یه سری تابلو راهنما⬅️⬆️↗️↙️
به محض ورودم متوجه شدم دستگیره ازجاش در اومده ...اگه کسی بهش بخوره میشکنه.
بیاد پند آخر بابام افتادم که همه چیزو مثبت ببین.
فورا دستگیره رو سرجاش محکم بستم تا نیوفته!!
همینطوری و تابلوهای راهنمای شرکت رو رد میکردم و از باغچه ی شرکت رد می شدم که دیدم راهروها پرشده از آب سر ریز حوضچه ها ..به ذهنم خطور کرد که باغچه ی ما پر شده است یاد سخت گیری بابام افتادم که آب رو هدر ندم ...شیلنگ آب را از حوضچه پر، به خالی گذاشتم وآب رو کم کردم تا سریع پر آب نشه.
در مسیر تابلوهای راهنما وارد ساختمان اصلی شرکت شدم پله ها را بالا میرفتم متوجه شدم که چراغک های آویزان در روشنایی روز بشدت روشن بودن از ترس داد وفریاد بابا که هنوز توی گوشم زمزمه می شد ، اونارو خاموش کردم!!
🔅به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد زیادی جلوتر از من برای این کار آمدن.
اسممو در لیست ثبت نام نوشتم ومنتظر نوبت شدم...وقتی دور و برمو نیم نگاهی انداختم چهره ولباس وکلاسشنو دیدم ،احساس حقارت وخجالت کردم ومخصوصا اونایی که از مدرک دانشگاهای آمریکایی شون تعریف می کردن.
دیدم که هرکسی که میره داخل کمتر از یک دقیقه تو اتاق مصاحبه نمی مونه و میاد بیرون.
با خودم می گفتم اینا با این دک وپوزشون و با اون مدرکاشون رد شدن من قبول می شم ؟!!!عمرا
فهمیدم که بهتره محترمانه خودم از این مسابقه که بازنده اش من بودم سریعتر انصراف بدم تا عذرمو نخواستن...!!!
بیاد نصحیت پدرم افتادم:مثبت اندیش باش و اعتماد بنفس داشته باش ...
نشستم ومنتظر نوبتم شدم انگار که حرفای بابام انرژی و اعتماد به نفس بهم میداد واین برام غیر عادی بود.
در این فکر بودم که یهو اسممو صدا زدن که برم داخل.
وارد اتاق مصاحبه شدم و روی صندلی نشستم . روبروم سه نفر نشسته بودن که بهم نگاه کرده ولبخند میزدن ... یکیشون گفت کی میخواهی کارتو شروع کنی؟
دچار دهشت واضطراب شدم، لحظه ای فکر کردم دارن مسخرم میکنن یا پشت سر این سوال چه سوالاتی دیگه ای خواهد بود؟؟؟
بیاد نصیحت پدرم درحین خروج از منزل افتادم : نلرز و اعتماد بنفس داشته باش!
پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم :ان شاءالله بعد از اینکه مصاحبه رو با موفقیت دادم میام سرکارم.
یکی از سه نفر گفت تو در استخدامی پذیرفته شدی تمام!! با تعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین؟!
سومی گفت ما بخوبی میدونیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارتهاشونو فهمید، به همین خاطر گزینش ما عملی بود،
تصمیم گرفتیم یه مجموعه از امتحانات عملی را برای داوطلبان مد نظر داشته باشیم که در صورت مثبت اندیشی داوطلب در طولانی مدت از منافع شرکت دفاع کرده باشد وتو تنها کسی بودی که از کنار این ایرادات رد نشدی وتلاش کردی از درب ورودی تا اینجا نقص ها رو اصلاح کنی ودوربین های مداربسته موفقیت تو را ثبت کردند.
در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد کار ، مصاحبه، شغل و ...هیچ چیز رو بجز صورت پدرم ندیدم.
پدرم آن انسان بزرگی که ظاهرش سنگدلیست اما درونش پر از محبت و رحمت و دوستی و آرامش است.
🌺🌿🌺🌿
دلزده نشو از نصایح پدرانه
در ماوراء این پندها محبتی نهفته است که حتما روزی آن را خواهی فهمید وچه بسا آنها دیگر نباشند
https://eitaa.com/hamkalam
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷یکی از زیباترین نوحه هابی که در این چند ساله برای حضرت زهرا(س) , سروده و خوانده شده است😰
صبح روز سه شنبه من
پا شدم با دو چشم خیس
دیدم انگار توی این شهر
هیشکی عین خیالش نیست
🔸با نوای حاج مهدی رسولی