تعدادي موش رو دانشمندان داخل يك استخر آب انداختند. تمامي موشها فقط ١٧دقيقه توانستند زنده بمانند و در نهايت خفه شدند. دوباره دانشمندان با اينكه مي دانستند موش بيش از ١٧دقيقه زنده نمي مانند تعداد ديگري موش رو به داخل همان استخر انداختند و با علم ١٧دقيقه تا مرگ موشها تمامي موشها رو قبل از ١٧ دقيقه از آب بیرون کشیدند و تمامي آنها زنده ماندند. موشها پس از مدتي تنفس و استراحت دوباره به آب انداخته شدند. حدس ميزنيد اين بار چند دقيقه زنده ماندند؟ ٢٦ساعت طول كشيد تا آنها مردند . آنها به اين اميد كه دوباره دستي خواهد آمد و نجات پيدا مي كنند، ٢٦ ساعت تمام طاقت آوردند. اميد بهترين و بالاترين قوه محرك زندگي است. پائولو كوئيلو
https://eitaa.com/hamkalam
نقل است که جبرئیل امین نزد یوسف پیامبر بود ، جوانی از آنجا می گذشت ...
جبرئیل گفت این جوان را می شناسی؟ این همان کسی است که در نوزادی به پاکی تو شهادت داد و ماجرای زلیخا به نفع تو تمام شد ؛
یوسف دستور داد تا آن جوان را پیش او بیاورند و در حق او احسان فراوان کرد و به او هدایــای بی شماری داد و دستــور داد هر خواستــه ای دارد برآورده شــود ؛
در آن حال یوسف متوجه گریه جبرئیل شد و دلیل آن را پرسید ؛
جبرئیل گفت: ای یوسف ، تو عبد خدا هستی و در قبال کسی که در زمان نوزادی به پاکی تو شهادت داده چنین نیکی می کنی...
حال به من بگو حال بنده ای که در شبانه روز ۵ باز نماز می خواند و در آن به پاکی خدا شهادت می دهد چگونه است و خدا با چنین بنده ای چگونه رفتار می کند...؟
https://eitaa.com/hamkalam
🌱مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی ازسرزمین دیگر درحال رفتن به پایتخت پادشاهی آن سرزمین، نزد او آمد، وبا لحنی احترام آمیز گفت:از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟
👈پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟
💥 سپس نگهبان آن جماعت نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد پرسید:احمق،راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
🌱هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، ازو او پرسید:
به چه می خندی؟
🌱نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود
و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:
چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
🌱 نابینا پاسخ داد:
فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد…
ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.
👈#طرز_رفتار هر کس نشانه #شخصیت اوست..!
@hamkalam
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فوری
🛑🎥 رهبر انقلاب: موضوع مسمومیت دانشآموزان یک جنایت بزرگ است/ عوامل آن باید به اشد مجازات برسند و هیچ عفوی نخواهد بود
🔹رهبر انقلاب به مناسبت روز درختکاری صبح امروز در محوطه دفتر رهبری نهال کاشتند و در حاشیه این مراسم گفتند: مسئولین باید موضوع مسمومیت دانشآموزان را با جدیت دنبال کنند؛ این یک جنایت بزرگ و غیر قابل اغماض است، اگر مسمومیت دانشآموزان اثبات شود، باید عوامل این جنایت به اشد مجازات برسند. در مورد این افراد هیچ عفوی نخواهد بود. حتما باید مجازات شوند تا موجب عبرت گردد
🌺خاطره ای از همسر شهید نواب صفوی
🔹در یکی از روزهای ماه رمضان بعداز افطار مختصر؛ به آقا گفتم دیگر هیچ چیز امشب برای سحر و افطار فردا نداریم. حتی نان خشک.
️فقط لبخندی زد.
این مطلب را چند بار تا وقت استراحت شبانه آقا تکرار کردم.
وقت سحر هم آقا برخاست آبی نوشید و گفتم دیدید سحری چیزی نبود؛ افطار هم چیزی نداریم.
باز آقا لبخندی زد.
بعد نماز صبح گفتم.
بعد از نماز ظهر هم گفتم.
تا غروب مرتب سر و صدا کردم که هیچی نداریمااااا
اذان مغرب را گفتند.
آقا نماز مغرب را خواند و بعد فرمودند: امشب سفره افطار نداریم؟
گفتم پس از دیشب تا حالا چه عرض میکنم؛ نداریم. نیست.
آقا لبخند تلخی زد و فرمود یعنی آب هم در لولههای آشپزخانه نیست؟
خندیدم و گفتم : صد البته که هست.
رفتم و با عصبانیت سفرهای انداختم و بشقاب و قاشق آوردم.
پارچ آب را هم گذاشتم جلوی آقا.
هنوز لیوان پر نکرده بود.
صدای در آمد.
طبقه پایین پسر عموی آقا که مراقب ایشان بود رفت سمت در .
آمد گفت: حدود ده نفری از قم هستند.
آقا فرمود تعارف کن بیایند بالا.
همه آمدند.
سلام و تحیت و نشستند.
آقا فرمود : خانم چیزی بیاورید آقایان روزه خود را باز کنند.
من هم گفتم بله آب در لولهها به اندازه کافی هست.
رفتم و آوردم.
آقا لبخند تلخی زد و به مهمانان تعارف کرد تا روزه خود را باز کنند.
در همین هنگام باز صدای در آمد.
به آقا یوسف همان پسر عموی آقا گفتم: برو در را باز کن این دفعه حتما از مشهدند. الحمدلله آب در لوله ها هست. فراوان.
مرحوم نواب چیزی نگفت.
یوسف رفت در را باز کند.
وقتی برگشت دیدم با چند قابلمه پر از غذا آمد.
گفتم اینا چیه؟
گفت: همسایه بغلی بود؛ ظاهرا امشب افطاری داشته و به علتی مهمانی آنان بهم خورده.
گفت بگویم هر چی فکر کردند این همه غذای پخته را چه کنند؛
خانمش گفته چه کسی بهتر از اولاد زهرای مرضیه سلام الله علیها.
گفته بدهند خدمت آقا سید که ظاهرا مهمان هم زیاد دارد.
آقا یک نگاه به من کرد.
خندید و رفت.
من شرمنده و شرمسار؛ غذاها را کشیدم و به مهمانان دادم.
کارشان که تمام شد، رفتند.
آقا به من فرمود،
دو نکته:
اول این که یک شب سحر و افطار بنا به حکمتی تاخیر شد چقدر سر و صدا کردی؟
دوم وقتی هم نعمت رسید چقدر سکوت کردی؛ از آن سر و صدا خبری نیست؟
بعد فرمود : مشکل خیلیها همینه.
نه سکوتشون از سر انصافه، نه سر و صداشون.
🔴وقتِ نداشتن، جیغ می زنند.
♦️وقتِ داشتن، بخل و غفلت
@hamkalam
🌱عبدالملك بن مروان (پنجمين خليفه اموى ) قبل از آنكه بر مسند خلافت بنشيند، همواره در مسجد بود، و با قرآن و دعا سر و كار داشت ، به گونه اى كه او را حمامة المسجد (كبوتر مسجد) مى ناميدند، وقتى كه پس از مرگ پدرش ، خلافت به او رسيد، در مسجد مشغول قرائت قرآن بود، خبر مقام خلافت را به او دادند، او قرآن را به دست گرفت و به آن خطاب كرد و گفت :
🌱 سلام عليك هذا فراق بينى و بينك : خداحافظ، اكنون زمان جدائى بين من و تو است .
🌱غرور سلطنت آنچنان او را مسخ و غافل كرد كه شراب مى خورد، و يكى از استاندارانش ، حجاج بود كه دهها و صدها هزار نفر مسلمان را كشت ، خودش مى گفت :
🌱 من قبل از سلطنت از كشتن مورچه اى مضايقه داشتم ولى اكنون حجاج براى من نوشته كه صدها نفر را كشته ام ، ولى اين خبر در من هيچ اثر نمى كند، و روزى يكى از دانشمندان زمان (بنام زهرى ) به او گفت : شنيده ام شراب مى نوشى گفت : آرى ، خون مردم را نيز مى نوشم .
📚داستان دوستان، جلد اول، محمد محمدى اشتهاردى
@hamkalam
روزی لقمان به فرزندش گفت: برو خودت را آماده کن تا با هم به مسافرت برویم. لقمان بر اسب سوار و پسرش دنبال او حرکت کرد. تا به شهری رسیدند. مردم آن شهر چون به آن دو را در آن حالت دیدند، گفتند: این مرد چقدر سنگ دل است، خودش سوار است و کودک ضعیفش را به دنبال پیاده می کشد. لقمان پسرش را سوار کرد و خودش پیاده شد و به راه خود ادامه دادند تا به گروهی دیگر رسید. این بار چون مردم این حال را دیدند اعتراض کردند که این جوان را ببینید که سوار است و پدر پیرش پیاده است. در این حال لقمان نیز در کنار فرزندش سوار شد و رفتند تا به قومی دیگر رسیدند قوم دیگر چون این حال را دیدند گفتند: ای مردم بی رحم چرا هر دو بر پشت حیوانی ضعیف سوار شده اید اگر هر کدام به نوبت سوار می شدید هم خودتان اذیت نمی شدید و هم این حیوان را اذیت نمی کردید.
در این هنگام لقمان و پسر هر دو از اسب پیاده شدند تا به دهکده ای رسیدند. مردم دهکده چون آن دو را در این حالت دیدند با تعجب گفتند: این پیر سالخورده و جوان را نگاه کنید که هر دو پیاده هستند و سختی می کشند در صورتی که اسب هیچ باری بر پشتش ندارد. شاید این حیوان را از جان خود بیشتر دوست دارند. چون کار سفر پدر و پسر به این مرحله رسید لقمان با لبخندی همراه با اندوه به فرزندش گفت: این تصویری از آن حقیقت بود که با تو گفتم در دروازه را می توان بست ولی دهان مردم را نمی توان بست.
@hamkalam
بسم الله الرّحمن الرّحیم
امیرالمؤمنین #امام_علی علیه السلام: أخرِجوا مِنَ الدُّنيا قُلوبَكُم مِن قَبلِ أن تَخرُجَ مِنها أبدانُكُم ، فَفيهَا اختُبِرتُم ولِغَيرِها خُلِقتُم .
🔆 پيش از آنكه بدنهايتان از دنيا بروند، دلهايتان را از آن بيرون ببريد؛ زيرا دنيا آزمايشگاه شماست و براى غير آن، آفريده شدهايد.
📚 نهج البلاغة: الخطبة ۲۰۳
#احادیث
@hamkalam