سيلابي از كوهستان جاري شده بود و از رودخانه مي گذشت . مرد بي نوائي از آنجا عبور مي كرد ، چيزي در آب شناور ديد و فكر كرد خيك يا پوستيني در آب شناور است
مرد لخت شد و خودش را به آب زد به اين اميدكه آنرا بگيرد و با فروشش چيزي براي خود بخرد
ولي آنچه سيلاب آورده بود نه پوستين بود و نه خيك روغن ، بلكه يك خرس زنده بود كه در سيلاب گرفتار شده بود
خرس دست و پا مي زد تا دستش را به چيزي بند كند . همين كه مرد نزديك شد و دستش را دراز كرد كه پوستين را بگيرد ، خرس براي نجاتش به او چسبيد . مردم ديدند كه مرد نيز همراه سيل پيش ميرود فرياد زدند : اگر نمي تواني پوستين را بياوري ولش كن و برگرد .
مرد جواب داد : بابا ، من پوستين را ول كردم ، پوستين مرا ول نمي كند .
اين مثل هنگامي استفاده ميشود كه فردي به اميد سودي در كاري دخالت كند و در آن گرفتار شود . و اگر كسي به او نصيحت كند كه از خير اين كار بگذر براي دفاع از خود اين مثل را استفاده مي كند
@hamkalam
#کلام_نور
💎 امام على عليه السلام:
برترين ادب، آن است كه انسان در حدّ خود بايستد و از اندازه خويش فراتر نرود
أفضَلُ الأَدَبِ أن يَقِفَ الإِنسانُ عِندَ حَدِّهِ ولا يَتَعَدّى قَدرَهُ
📙 غررالحكم حدیث3241
در راه مشهد شاه عباس
تصمیم گرفت دو بزرگ را
امتحان کند
به شیخ بهایی که اسبش
جلو می رفت گفت:
این میرداماد چقدر بی عرضه
است اسبش دائم عقب می ماند
شیخ بهائی گفت :
کوهی از علم ودانش برآن
اسب سوار است، حیوان کشش
این همه عظمت را ندارد
ساعتی بعد عقب ماند
به میرداماد گفت
این شیخ بهائی رعایت نمی کند
دائم جلو می تازد
میرداماد گفت:
اسب او از اینکه آدم بزرگی
چون شیخ بهائی بر پشتش
سوار است سر از پانمی شناسد
و می خواهد از شوق بال در آورد.
نتیجه اخلاقی این داستان این است که هرچه اندیشه ها بزرگ باشد تاثیرگذاری حاشیه ها را از بین می برد
-در استحکام رفاقت باید دسیسه ها را خنثی کرد
@hamkalam
شبی آقا محمد خان قاجار نتوانست از زوزه شغالان بخوابد.
صبح که از خواب برخاست، مشاورانش را فراخواند و از آنها کیفری بایسته را برای شغالان طلب کرد.
هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند، اما ا و هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت تر را برای شغالان جستجو می کرد.
دستور داد تمامی شغالانی را که در آن حوالی یافت می شد را بیابند و زنده به حضورش آورند.
وقتی شغالان را به حضورش آوردند، بر گردن تمامی آنها زنگوله ای آویخت و آنها را دوباره در صحرا رها کرد.
طعمه ها از صدای زنگوله شغالان می گریختند و هیچ یک نتوانستند طعمه ای شکار کنند.
چند روزی بدین نحو سپری شد تا همگی از گرسنگی مُردند.
منبع: ایران در دوره سلطنت قاجار، علی اصغر شمیم، صفحه ۵۱
@hamkalam
🧐 اگر بخواهید در مسیر کارآفرینی قرار بگیرید، باید ژست کارآفرین را داشته باشید یعنی ذهن خود را برای کارهای خلاقانه فعال کنید و آهسته آهسته اقدام کنید ...
اگر نوجوان 7⃣ تا 4⃣1⃣ سال دارید
👈 به این مسئله فکر کنید 🧠 که چطور می توانید تجربیات کارآفرینی برای نوجوان ایجاد کنید؟ از تمام ظرفیت و امکانات اطراف خودتان استفاده کنید. شاید:
🌿 تجربه کار در یک محیط مناسب (یا شغل خانگی)
🌴تجربه آموزش یک مهارت به دیگران
☘تجربه خلق آثار هنری و فروش آن
🌳تجربه راه اندازی غرفه مجازی یا کانال فروش
🌾یا حتی تجربه فروش در فضای پر رفت و آمد 👇
در پارک نشسته بودم، دیدم یک پسر بچه حدود ۹ ساله جلو آمد، توی دستش دو ظرف یکبار مصرف گیلاس بود.
جلو آمد و گفت آقا گیلاس تازه 🍒دارم، مال باغ پدربزرگمه ... خیلی خوشمزس ... یک چنگال پلاستیکی بهم داد تا امتحان کنم ... خیلی خوشمزه بود 👌
گفتم سه تا ظرف بهم بده (کنجکاو بودم ببینم یک ظرف دیگه را از کجا میاره) . . .
گفت الان میام ... رفت چند تا صندلی دورتر ... مادرش آنجا نشسته بود ... با سه تا ظرف 🍒 برگشت ... با لبخند گفت بفرمایید، خدمت شما ... مبلغش را حساب کردم ... تشکر کرد و رفت ... گفتم احسنت به این مادر دانا
🍒...🍊...🥒...🍑...🍉...🍓...
کانال کار آفرینی
https://eitaa.com/joinchat/1652490253C2998a9cc9e
نقل است که شیخ گفت:
دو برادر بودند ومادری، هر شب یک برادر بخدمت مادر مشغول شدی و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود.
آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود برادر را گفت:
امشب نیز خدمت خداوند بمن ایثار کن. چنان کرد.
آن شب به خدمت خداوند سر بسجده نهاد در خواب دید که آوازی آمد که برادر ترا بیامرزیدیم وترا بدو بخشیدیم.
او گفت: آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر، مرا در کار اومیکنید؟
گفتند: زیرا که آنچه تو میکنی ما از آن بینیازیم ولیکن مادرت از آن بینیاز نیست که برادرت خدمت کند.
#تذکره_الاولیا_عطار
@hamkalam