eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
908 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
آن كه در هر نفسى معجز عيسى‏ مى‌كرد مرده را با دم جان‏بخش خود احيا مى‌‏كرد صادق آل محمد كه به دانشگه او صد فلاطون زمان، درس خود انشا مى‌كرد اى بسا عالمِ عامل، به مدينه شب و روز درك فيض از دو لبِ حجّت يكتا مى‌كرد مركز دايره و دانش و تقوى مى‌شد هر كه شاگردى آن حجت والا مى‌كرد شيعه مخلص او، همچو خليلِ رحمان در دلِ آتشِ افروخته مأوا مى‌كرد نارِ افروخته را مهر امام صادق بر مُحبش ز كرم لاله حمرا مى‌كرد جذبه حسن ازل داشت كه ديدارش را از خداوند، طلب حضرت موسى مى‌‏كرد خضر از خاك درش آب بقا مى‌‏طلبيد عيسى از او لب جان‏بخش تمنا مى‌كرد كاش آن كعبه مقصود در عالم، اى دل ز كرم گوشه چشمى به تو و ما مى‏‌كرد كاش آن جان جهان با قلم احسانش سند نوكرى ما و تو امضا مى‌كرد كاش در ماتم جانسوز امام صادق چشمه چشم مرا، اشك، چو دريا مى‌كرد اى ترابى به مدينه، به سر تربت او ناله بر غربت او، لاله صحرا مى‏‌كرد .:حسین ترابی:. ------------------------- @hamkalam -------------------------
🔴🔵 وجود یاران واقعی شرط قیام امام عصر علیه السلام 🌺 شخصی بنام «سهل بن حسن خراسانی» خدمت امام صادق ـ علیه السّلام ـ رسید، سلام کرده و نشست. عرض کرد یابن رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ شما رئوف و مهربان هستید، چرا از حق خود دفاع نمی‌کنید؟ چه چیزی مانع این امر است؟ در صورتی‌که بیش از صدهزار شیعه شمشیرزن دارید! حضرت فرمودند: ای مرد خراسانی بنشین، سپس حضرت امرکردند، تا تنور را روشن کنند، وقتی تنور برافروخته شد، حضرت رو به مرد خراسانی نموده و فرمود: بلند شو و داخل تنور شو، در این هنگام مرد خراسانی ترسید و عرض کرد: یابن رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ مرا با آتش سوزان، از من درگذر، ... حضرت فرمودند: تو را بخشیدم، 🔺 در این هنگام یکی از اصحاب امام صادق ـ علیه السّلام ـ بنام «هارون مکی» وارد شد در حالی‌که یک کفش خود را با انگشت گرفته بود. خدمت آن‌حضرت رسید و سلام کرد. امام ـ علیه السّلام ـ جواب سلام او را داد و فرمود: نعلین را از دست خود بینداز و برو داخل تنور ... هارون مکی، نعلین را انداخت و داخل تنور شد. 🔹 امام ـ علیه السّلام ـ شروع کرد با مرد خراسانی صحبت کردن و از اوضاع خرسان از او پرسیدن و ... سپس گفت ای خراسانی برو و داخل تنور را نگاه کن. مرد خراسانی بطرف تنور رفت و دید که «هارون مکی» چهار زانو در تنور نشسته است. امام ـ علیه السّلام ـ از مرد خراسانی سئوال کرد: «از این‌ها در خراسان چند نفر پیدا می‌شود؟ مرد خراسانی عرض کرد: بخدا قسم یک‌ نفر هم نیست. 🔶 امام ـ علیه السّلام ـ فرمودند: ما در زمانی که پنج نفر یاور اینچنین نداشته باشیم قیام نخواهیم کرد. ما خودمان موقعیت مناسب را بهتر می‌دانیم. 📚 بحارالانوار، جلد ۴۷، صفحه ۱۲۳ @hamkalam
مردی را که دعوی پیغمبری می‌ کرد، نزد معتصم آوردند. معتصم گفت شهادت می‌ دهم تو پیغمبر احمقی هستی. مرد گفت آری، از آن جهت که بر قوم شما مبعوث شده‌ ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد. 📚 منبع: کلیات عبید زاکانی @kamkalam
مثل هیچکس داستان دنباله دار قسمت اول اکبر آقا صاحب دکه ی روزنامه فروشی سر کوجه مان بود.مهم ترین و بروزترین اتفاقات دهه ی هفتادرا باید از روزنامه ها و چند نوبت اخبارتلویزیون پیگیری می کردیم.نه شبکه ی خبری بود که بیست و چهار ساعته ریزترین اتفاقات دورترین نقاط جهان را به گوش مردم برساندونه اینترنت و فضای مجازی اعلام کرده بودند نتایج کنکور صبح فردا در روزنامه چاپ می شود آن شب تا صبح راحت نخوابیدم.این فکر که نتیجه ی زحمات چندین ساله و درس خواندن های شبانه روزی ام فردا مشخص می شود رهایم نمی کرد نمی دانستم اگر قبول نشوم یا رتبه ی خوبی نیاورم با چه واکنش از خانواده ام مواجه می شوم .جواب مادرم که تمام سال اخیر ،پز حضور نداشتنم در مهمانی ها را با جمله ی پسرم داره خودشو برا کنکور آماده میکنه و پدر که تا چیزی نیاز به تعمیر داشت حواله به آقای مهندس خانه می داد را چه دهم؟دلم روشن بود اما اضطراب رهایم نمی کرد .نفهمیدم کی خوابم برد. صبح با صدای مادر بیدار شدم. رضا!آقا رضا!مگه نتایج کنکور امروز نمیاد؟ سراسیمه بلند شدم .ساعت هشت ونیم بود . بدون معطلی لباس پوشیدم و خودم را به دکه ی اکبرآقا رساندم.صف ملت مداد به دست تا یکی دو متر ادامه داشت . روزنامه تازه آمده بود .این حجم از استرس را تا آن روز کمتر تجربه کرده بودم .شاید آخرین باری که آنقدر اضطراب داشتم به دو سال قبل بر می گشت.وقتی مراقب امتحانات خردادماه تقلبم را گرفت وپس از احضار شدن به دفتر قرار شد خانواده ام به مدرسه بیایند .آن مساله با گرو گذاشتن ریش پدرم پیش مدیر حل شد،اما حالا اگر قبول نمی شدم چه می شد ؟چه کسی می خواست پیش پدرم ریش گرو بگذارد؟نمیدانم ..شاید هم رفتاری منطقی نشان می دادند. در همین افکار بودم که کسی با چهره درهم کشیده روی شانه ام زد وگفت: بیا داداش ما که شانس نداریم تو یه نگاه بندازببین اسمتو پیدا می کنی. روزنامه را گرفتم وتشکر کردم از جمعیت فاصله گرفتم .دوست داشتم زودتر تکلیفم مشخص شود،اما از جستجو کردن اسمم می ترسیدم.بلاخره دلم را به دریا زدم و دنبال اسمم گشتم. با آن همه استرس تمرکز کردن سخت بود پیش خودم گفتم فامیلی از این زیادتر هم داریم ؟همینطور که پایین می آمدم و توی دلم غر میزدم ناگهان چشمم به اسم آشنایی خورد! احمدی ...رضا!!!شماره ی داوطلب را تطبیق دادم عدد به عدد درست بود !خودم بودم!از زور شوق سرم گیج می رفت بدون مکث به سراغ رتبه ام رفتم خوب بود می دانستم اگر درست انتخاب کنم می توانم رشته ی خوبی قبول شوم روزنامه را باخوشحالی به نفر دوم بعد دادم وبه شیرینی فروشی رفتم یک کیلو شیرینی خریدم وبه سرعت خودم را به خانه رساندم همین که در را باز کردم مادرم آمد وبا دیدن جعبه شیرینی مرا سفت در آغوش گرفت .فهمیده بود خبر خوشی دارم شروع کرد به قربان صدقه رفتن و مهندس صدایم زدن.کم کم همه ی فامیل خبر دار شدند یکی یکی تماس گرفتند وتبریک گفتند به کمک عمو بهنام انتخاب رشته کردم .نتجه این شد که در رشته عمران دانشگاه تهران قبول شدم. از آن روز تا شروع ترم هر شب خواب دانشگاه را می دیدم . روز موعود فرا رسید و بعد از ثبت نام اولین کلاسم آغاز شد مادرم با دود اسفند از خانه وپدرم مرا تا جلوی دانشگاه بدرقه کرد وارد دانشگاه شدم واین آغازی بود برای آنچه که هرگز فکر نمی کردم... https://eitaa.com/hamkalam
در زمانی که نصرت الدوله وزیر دارایی بود، لایحه ای به مجلس آورد که به موجب آن، دولت ایران یکصد قلاده سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی در باره خصوصیات این سگ ها بیان کرد و گفت: این سگ ها شناسنامه دارند، پدر و مادر دارند، نژادشان معلوم است به محض آن که دزد را ببینند، او را می گیرند. ، پس از شنیدن توضیحات شاهزاده نصرت الدوله، دست را بر روی میز کوبید و گفت: مخالفم! وزیر دارایی گفت: آخر چرا هر چه لایحه می آوریم شما مخالفت می کنید; دلیلش چیست؟ مدرس که تبسمی بر لبانش نقش بسته بود، پاسخ داد: مخالفت من، هم دلیل دارد و هم به سود شماست. مگر نگفتید این سگ ها به محض دیدن دزد، او را می گیرند، خوب، آقای وزیر دارایی! با ورود این سگ ها به ایران اول کسی که گرفتار آنها می شود خود شما هستید; پس مخالفت من به نفع شماست! 📙داستانهای مدرس، ص177 https://eitaa.com/hamkalam
🔻آغاز فرآیند ثبت نام مدارس شاهد ‏ ▪️جهت ثبت نام در مدارس شاهد در سال تحصیلی ۱۴۰۳-۱۴۰۲متقاضیان بایستی از طریق سامانه پنجره واحد خدمات الکترونیک وزارت آموزش و پرورش به آدرس my.medu.ir اقدام نمایند ‏ ▪️ثبت نام مدارس شاهد در دو مرحله پیش ثبت نام و ثبت نام قطعی انجام می شود که به دلیل غیر حضوری بودن نام نویسی اولیه، تمامی داوطلبان اعم از دانش آموزان شاهد و غیر شاهد در پایه های ابتدایی، متوسطه اول و متوسطه دوم، بایستی در زمان مقرر به سامانه اعلام شده مراجعه و پیش ثبت نام را انجام خواهند داد. ▪️پیش ثبت نام در پایه اول دوره ابتــدایی از ۱ خـرداد تـا ۲۰ خـرداد مـاه ، در پایه هفتم دوره متـوسطـه اول ۲۱ خرداد تا ۱۰ تیرماه و در پایه دهم دوره متـوسطـه دوم ۱ تیرماه تا ۲۰ تیـرماه است ▪️زمان ثبت نام میان پایه ها در مدارس شاهد از ۱ مرداد تا ۱۰ مرداد ماه است.
🍎 یک گاز سیب 🕊 یک کبوتر به نام تیزپر شخصیت اصلی این اثر است و بعد از ماجراهایی چیزهایی می بیند که دیگران نمی بینند ... 👌 یک داستان تفکربرانگیز که فکر کودک را به حرکت وامی دارد. داستان این کتاب قبل از چاپ بارها در فرصت های مختلف توسط گروه فعال تربیت ماندگار برای کودکان خوانده شده و چند هفته هست که منتشر شده است. ◽️ مدیر طرح: محمدعلی زینلی ◽️ ناشر: تربیت ماندگار ◽️ چاپ: اول ◽️ تعداد صفحات: ۳۲ ✅ مناسب +۸ سال 📖 قیمت پشت جلد: ۵۴۰۰۰ تومان @notrino
بسم الله الرّحمن الرّحیم اِصْحَبِ السُّلْطانَ بِالْحَذَرِ، وَ الصَّدیقَ بِالتَّواضُعِ، وَ الْعـَدُوَّ بِالْحـَذَرِ، وَ الْعامَّةَ بِالْبِشْـرِ. / امام رضا (ع) 👈 با حاکم، با احتیاط همنشینی کن، با دوست همراه با تواضع، با دشمن همراه با هشیاری و پرهیز و با عموم مردم با خوشرویی. 📚 بحار الانوار ، ج ۷۵ ، ص ۳۵۵ -------------------------- @hamkalam --------------------------
مثل هیچکس داستان دنباله دار قسمت دوم ترم اول هر روز صبح تا عصر کلاس داشتم . احساس می کردم فرق چندانی با دوران مدرسه ندارد.فقط قید و بندهایش کمی متفاوت تر است.مثلا مثل دوران مدرسه جای نشستن روی نیمکتها به ترتیب حروف الفبا مشخص نمی شد من هم مجبورنبودم همیشه نیمکت اول یا دوم بنشینم و تمام کارهاو شیطنت هایم لو برود !می توانستم آزادنه ته کلاس باشم و استاد را زیر نظر بگیرم می توانستم به بهانه ای نامشخص از کلاس بیرون بروم و احتیاج نبود دستشویی رفتن را بهانه کنم یا برای ترک کلاس اجازه بگیرم .چند هفته ای گذشت .کم کم با همکلاسی هایم آشنا شدم اما هنوز انتخاب دوست برایم سخت بود.بچه ها از شهرهای مختلف و فرهنگ های متفاوت وعقاید گوناگون بودند. سه شنبه ها کلاس معارف داشتیم هر جلسه که از کلاس می گذشت چند دستگی بین بچه ها بیشتر می شد شاید دلیل این اتفاق به چالش کشیدن بچه هاتوسط استاد بود این اختلاف عقاید در روابط بچه ها هم بی تاثیر نبود تقریبا اواخر ترم کل کلاس به سه دسته تقسیم شد. گروه اول بچه مذهبی هایی که با قاطعیت از تفکراتشان دفاع می کردند گروه دوم بجه روشن فکرهایی که با جدیت و تندی با گروه اول مخالفت می کردند.و گروه سوم هم شامل چند نفری مثل من که ساکت و سرگردان بودند .پاسخ هیچ کدام از این دو دسته برایم قانع کننده نبود همه ی آنها گاهی درست می گفتند گاهی هم کاملا بی منطق جواب های تندی به هم می دادند .دلم می خواست برای روشن شدن حقایق وسوالاتی که برایم پیش آمده بود جستجو کنم اما حجم زیاد درس های دانشگاه تمام وقتم را پر می کرد .از طرفی هر چه فکر می کردم هیچ فرد آشنا به چنین مسائلی اطرافم نمی یافتم می دانستم که افکارم را با پدر هم در میان بگذارم از پرداختن به این مسائل منع می شوم. در خانه ی ما همیشه نسبت به مسائل دینی نوعی سکوت مبهم وجود داشت خانواده ی پدر و مادرم مذهبی نبودند یکی از مادر بزرگ هایم زمانی که خیلی بجه بودم از دنیا رفته بود بجزآبنباتهای رنگی که هر هفته برایم می خرید هیچ خاطره ی واضحی از او نداشتم آن یکی مادر بزرگ هم مذهبی نبود اما نمازش را می خواند و روزه اش را می گرفت . مهمترین اعتقاد مذهبی خانواده ام این بود که هر سال هر طور شده برای زیارت امام رضا به مشهد بروندمادرم یکبار برایم تعریف کرده بود که وقتی بعد از چند سال تلاش برای بچه دار شدن مرا باردار شد بدلیل سقط جنین تمام مدت استراحت مطلق می کرد .وقتی هم که من زودتر از موعدبه دنیا آمدم دکترها امید چندانی به زنده ماندنم نداشتند .مادرم می گفت با نذری که کرده بود زندگی دوباره ام را گرفته واین گونه شد که من به جای ماهان خان تبدیل شدم به آقا رضا!ظاهرا بعد ها عمو مهرداد خیلی اصرارکرده بود که اسمم در شناسنامه رضا باشد ومرا ماهان صداکنند. اما مادرم نپذیرفته بود .عمو مهرداد مخالف سرسخت این نوع عقاید بود وتمام این افکار را خرافه می دانست . زیاد پای حرفهایش ننشسته بودم اما آنقدر بلند اظهار نظر می کرد که همه ی فامیل با طرز فکرش آشنایی داشتند .برای من که تا آن روزها هیچ وقت ذهنم درگیر مسائل اعتقادی نشده بود،جستجو کردن وماجرا جویی درباره ی حرفهایی که بین بچه ها رد وبدل می شد جذاب بود.ترم اول اول کم کم رو به اتمام بود .تصمیم گرفتم در فاصله کوتاه آغاز ترم جدید کمی مطالعه کنم .بدون تحقیق به خیابان انقلاب رفتم وبعد از انتخاب چند کتاب با راهنمایی فروشنده ، شروع به خواندن کردم ... https://eitaa.com/hamkalam
قال امیرالمؤمنین علیه السلام : وَ اعلَموا اَنَّ هذَالقُرآنَ هُوَ النّاصِحُ الَّذی لا یَغُشُّ، وَالهادِی الَّذی لایُضِلُّ ، وَالمُحَدِّثُ اَّلذی لایَکذِبُ . بدانید که این قرآن پندآموز است که خیانت نمی کند؛ وهدایت گری است که گمراه نمی سازد ؛ وسخن گویی است که دروغ نمی گوید .                    📙 نهج البلاغه خطبه 176
داستان دنباله دار ترم دوم آغاز شد. از ترم قبل به واسطه ی پروژه های گروهی با آرمین و کاوه آشنا شده بودم. با آغاز ترم جدید و شروع مجدد کلاس ها روابطم با آنها صمیمی تر شد. گاهی بعد از دانشگاه باهم در خیابانها پرسه می زدیم، شیطنت می کردیم و وقت میگذراندیم. چندباری هم به دعوت خانوده ام به خانه ی ما آمده بودند. تنها چیزی که اذیتم می کرد اخلاق تند و انتقادناپذیری آرمین بود. هر کسی در هر زمینه ای با او مخالفت می کرد به بدترین شکل ممکن جوابش را می داد. من و کاوه همیشه سعی میکردیم جایی که احتمال بروز مشکل میدهیم بحث را عوض کنیم. پدر و مادرم از بابت آشنایی ام با آرمین که فرزند یک پزشک تحصیلکرده بشمار می آمد خوشحال بودند. اما همین جایگاه اجتماعی او باعث غرورش می شد. احساس می کردم بعنوان یک دوست باید آرمین را متوجه ضعف اخلاقی اش کنم ولی بخاطر خطر از هم پاشیدن این رابطه سکوت می کردم. محمد همکلاسی ما بود. پسری چشم و ابرو مشکی که همیشه ریش می گذاشت و یک کیف دانشجویی قهوه ای از دوشش آویزان بود. فرزند شهید بود. آرمین همیشه با پوزخند درباره اش حرف می زد. با اینکه هیچ شناختی از محمد نداشتم اما شنیدن حرف های آرمین حس خوشایندی به من نمی داد. محمد تنها کسی از گروه بچه مذهبی های کلاس بود که منصفانه در بحث ها صحبت می کرد. آهنگ جملاتش به دلم می نشست. دلم میخواست بیشتر با او آشنا شوم. اما تفاوت ظاهری فاحشی بین ما وجود داشت که مانع از این آشنایی می شد. یک روز در کلاس زبان سر ترجمه ی یک عبارت بین بچه ها اختلاف افتاد. آن روز آرمین کنفرانس داشت و باید درباره ی موضوع مشخصی یک ربع صحبت میکرد. پس از پایان کنفرانس با غروری که در نگاهش موج میزد، سینه اش را جلو داد و با لبخندی ملایم و رضایت بخش سر جایش نشست. ناگهان صدای محمد از وسط کلاس بلند شد : _ ضمن تشکر از کنفرانس دوستمون و با عرض جسارت در محضر استاد، جایی از جملات ایشون مشکل گرامری داشت. ذکر اشتباهات کنفرانس توسط بچه ها، توصیه ی خود استاد بود. اما آرمین به دلیل اینکه از دوره ی دبستان بدون وقفه به کلاس زبان می رفت فکرش را هم نمیکرد کسی از کنفرانسش ایراد بگیرد. با لحن طعنه آمیزی گفت : _ چی؟ مشکل گرامری؟ اونوقت مشکل گرامری منو تو میخوای تشخیص بدی؟ تو اصلا بلدی اِی بی سی دی رو بترتیب بگی؟ استاد رو به محمد کرد و گفت : _ کدوم قسمت ایراد داشت؟ من متوجه نشدم. بگو؟ آرمین قبل محمد صدایش را بلند کرد : _ استاد اینا اصلا درس نخوندن و کنکور ندادن که بخواد چیزی حالیشون بشه. رفتن یه کارت بنیاد شهید نشون دادن اومدن سر صندلی اول کلاس نشستن. از اینکه این جملات را درباره ی محمد از زبان دوستم می شنیدم ناراحت بودم. با خودم گفتم ایکاش این بحث ادامه نداشته باشد و همینجا تمام شود. چون با شناختی که از آرمین داشتم میدانستم اگر ادامه پیدا کند کار به جاهای باریک می کشد. استاد که متوجه وخامت اوضاع شده بود بدون اینکه اشکال کنفرانس آرمین را پیگیری کند سرش را داخل کتاب برد و با گفتن این جمله که "خوبه حتی اگه حق با ماست انتقادپذیر باشیم!" ، درس خودش را ادامه داد. کلاس تمام شد. درحال جمع کردن جزوه ها بودم که دیدم محمد به سمت ما می آید. توی دلم گفتم خدا بخیر بگذراند... 🖊 نویسنده: فائزه ریاضی https://eitaa.com/hamkalam