eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
908 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
در زمانی که نصرت الدوله وزیر دارایی بود، لایحه ای به مجلس آورد که به موجب آن، دولت ایران یکصد قلاده سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی در باره خصوصیات این سگ ها بیان کرد و گفت: این سگ ها شناسنامه دارند، پدر و مادر دارند، نژادشان معلوم است به محض آن که دزد را ببینند، او را می گیرند. ، پس از شنیدن توضیحات شاهزاده نصرت الدوله، دست را بر روی میز کوبید و گفت: مخالفم! وزیر دارایی گفت: آخر چرا هر چه لایحه می آوریم شما مخالفت می کنید; دلیلش چیست؟ مدرس که تبسمی بر لبانش نقش بسته بود، پاسخ داد: مخالفت من، هم دلیل دارد و هم به سود شماست. مگر نگفتید این سگ ها به محض دیدن دزد، او را می گیرند، خوب، آقای وزیر دارایی! با ورود این سگ ها به ایران اول کسی که گرفتار آنها می شود خود شما هستید; پس مخالفت من به نفع شماست! 📙داستانهای مدرس، ص177 https://eitaa.com/hamkalam
🔻آغاز فرآیند ثبت نام مدارس شاهد ‏ ▪️جهت ثبت نام در مدارس شاهد در سال تحصیلی ۱۴۰۳-۱۴۰۲متقاضیان بایستی از طریق سامانه پنجره واحد خدمات الکترونیک وزارت آموزش و پرورش به آدرس my.medu.ir اقدام نمایند ‏ ▪️ثبت نام مدارس شاهد در دو مرحله پیش ثبت نام و ثبت نام قطعی انجام می شود که به دلیل غیر حضوری بودن نام نویسی اولیه، تمامی داوطلبان اعم از دانش آموزان شاهد و غیر شاهد در پایه های ابتدایی، متوسطه اول و متوسطه دوم، بایستی در زمان مقرر به سامانه اعلام شده مراجعه و پیش ثبت نام را انجام خواهند داد. ▪️پیش ثبت نام در پایه اول دوره ابتــدایی از ۱ خـرداد تـا ۲۰ خـرداد مـاه ، در پایه هفتم دوره متـوسطـه اول ۲۱ خرداد تا ۱۰ تیرماه و در پایه دهم دوره متـوسطـه دوم ۱ تیرماه تا ۲۰ تیـرماه است ▪️زمان ثبت نام میان پایه ها در مدارس شاهد از ۱ مرداد تا ۱۰ مرداد ماه است.
🍎 یک گاز سیب 🕊 یک کبوتر به نام تیزپر شخصیت اصلی این اثر است و بعد از ماجراهایی چیزهایی می بیند که دیگران نمی بینند ... 👌 یک داستان تفکربرانگیز که فکر کودک را به حرکت وامی دارد. داستان این کتاب قبل از چاپ بارها در فرصت های مختلف توسط گروه فعال تربیت ماندگار برای کودکان خوانده شده و چند هفته هست که منتشر شده است. ◽️ مدیر طرح: محمدعلی زینلی ◽️ ناشر: تربیت ماندگار ◽️ چاپ: اول ◽️ تعداد صفحات: ۳۲ ✅ مناسب +۸ سال 📖 قیمت پشت جلد: ۵۴۰۰۰ تومان @notrino
بسم الله الرّحمن الرّحیم اِصْحَبِ السُّلْطانَ بِالْحَذَرِ، وَ الصَّدیقَ بِالتَّواضُعِ، وَ الْعـَدُوَّ بِالْحـَذَرِ، وَ الْعامَّةَ بِالْبِشْـرِ. / امام رضا (ع) 👈 با حاکم، با احتیاط همنشینی کن، با دوست همراه با تواضع، با دشمن همراه با هشیاری و پرهیز و با عموم مردم با خوشرویی. 📚 بحار الانوار ، ج ۷۵ ، ص ۳۵۵ -------------------------- @hamkalam --------------------------
مثل هیچکس داستان دنباله دار قسمت دوم ترم اول هر روز صبح تا عصر کلاس داشتم . احساس می کردم فرق چندانی با دوران مدرسه ندارد.فقط قید و بندهایش کمی متفاوت تر است.مثلا مثل دوران مدرسه جای نشستن روی نیمکتها به ترتیب حروف الفبا مشخص نمی شد من هم مجبورنبودم همیشه نیمکت اول یا دوم بنشینم و تمام کارهاو شیطنت هایم لو برود !می توانستم آزادنه ته کلاس باشم و استاد را زیر نظر بگیرم می توانستم به بهانه ای نامشخص از کلاس بیرون بروم و احتیاج نبود دستشویی رفتن را بهانه کنم یا برای ترک کلاس اجازه بگیرم .چند هفته ای گذشت .کم کم با همکلاسی هایم آشنا شدم اما هنوز انتخاب دوست برایم سخت بود.بچه ها از شهرهای مختلف و فرهنگ های متفاوت وعقاید گوناگون بودند. سه شنبه ها کلاس معارف داشتیم هر جلسه که از کلاس می گذشت چند دستگی بین بچه ها بیشتر می شد شاید دلیل این اتفاق به چالش کشیدن بچه هاتوسط استاد بود این اختلاف عقاید در روابط بچه ها هم بی تاثیر نبود تقریبا اواخر ترم کل کلاس به سه دسته تقسیم شد. گروه اول بچه مذهبی هایی که با قاطعیت از تفکراتشان دفاع می کردند گروه دوم بجه روشن فکرهایی که با جدیت و تندی با گروه اول مخالفت می کردند.و گروه سوم هم شامل چند نفری مثل من که ساکت و سرگردان بودند .پاسخ هیچ کدام از این دو دسته برایم قانع کننده نبود همه ی آنها گاهی درست می گفتند گاهی هم کاملا بی منطق جواب های تندی به هم می دادند .دلم می خواست برای روشن شدن حقایق وسوالاتی که برایم پیش آمده بود جستجو کنم اما حجم زیاد درس های دانشگاه تمام وقتم را پر می کرد .از طرفی هر چه فکر می کردم هیچ فرد آشنا به چنین مسائلی اطرافم نمی یافتم می دانستم که افکارم را با پدر هم در میان بگذارم از پرداختن به این مسائل منع می شوم. در خانه ی ما همیشه نسبت به مسائل دینی نوعی سکوت مبهم وجود داشت خانواده ی پدر و مادرم مذهبی نبودند یکی از مادر بزرگ هایم زمانی که خیلی بجه بودم از دنیا رفته بود بجزآبنباتهای رنگی که هر هفته برایم می خرید هیچ خاطره ی واضحی از او نداشتم آن یکی مادر بزرگ هم مذهبی نبود اما نمازش را می خواند و روزه اش را می گرفت . مهمترین اعتقاد مذهبی خانواده ام این بود که هر سال هر طور شده برای زیارت امام رضا به مشهد بروندمادرم یکبار برایم تعریف کرده بود که وقتی بعد از چند سال تلاش برای بچه دار شدن مرا باردار شد بدلیل سقط جنین تمام مدت استراحت مطلق می کرد .وقتی هم که من زودتر از موعدبه دنیا آمدم دکترها امید چندانی به زنده ماندنم نداشتند .مادرم می گفت با نذری که کرده بود زندگی دوباره ام را گرفته واین گونه شد که من به جای ماهان خان تبدیل شدم به آقا رضا!ظاهرا بعد ها عمو مهرداد خیلی اصرارکرده بود که اسمم در شناسنامه رضا باشد ومرا ماهان صداکنند. اما مادرم نپذیرفته بود .عمو مهرداد مخالف سرسخت این نوع عقاید بود وتمام این افکار را خرافه می دانست . زیاد پای حرفهایش ننشسته بودم اما آنقدر بلند اظهار نظر می کرد که همه ی فامیل با طرز فکرش آشنایی داشتند .برای من که تا آن روزها هیچ وقت ذهنم درگیر مسائل اعتقادی نشده بود،جستجو کردن وماجرا جویی درباره ی حرفهایی که بین بچه ها رد وبدل می شد جذاب بود.ترم اول اول کم کم رو به اتمام بود .تصمیم گرفتم در فاصله کوتاه آغاز ترم جدید کمی مطالعه کنم .بدون تحقیق به خیابان انقلاب رفتم وبعد از انتخاب چند کتاب با راهنمایی فروشنده ، شروع به خواندن کردم ... https://eitaa.com/hamkalam
قال امیرالمؤمنین علیه السلام : وَ اعلَموا اَنَّ هذَالقُرآنَ هُوَ النّاصِحُ الَّذی لا یَغُشُّ، وَالهادِی الَّذی لایُضِلُّ ، وَالمُحَدِّثُ اَّلذی لایَکذِبُ . بدانید که این قرآن پندآموز است که خیانت نمی کند؛ وهدایت گری است که گمراه نمی سازد ؛ وسخن گویی است که دروغ نمی گوید .                    📙 نهج البلاغه خطبه 176
داستان دنباله دار ترم دوم آغاز شد. از ترم قبل به واسطه ی پروژه های گروهی با آرمین و کاوه آشنا شده بودم. با آغاز ترم جدید و شروع مجدد کلاس ها روابطم با آنها صمیمی تر شد. گاهی بعد از دانشگاه باهم در خیابانها پرسه می زدیم، شیطنت می کردیم و وقت میگذراندیم. چندباری هم به دعوت خانوده ام به خانه ی ما آمده بودند. تنها چیزی که اذیتم می کرد اخلاق تند و انتقادناپذیری آرمین بود. هر کسی در هر زمینه ای با او مخالفت می کرد به بدترین شکل ممکن جوابش را می داد. من و کاوه همیشه سعی میکردیم جایی که احتمال بروز مشکل میدهیم بحث را عوض کنیم. پدر و مادرم از بابت آشنایی ام با آرمین که فرزند یک پزشک تحصیلکرده بشمار می آمد خوشحال بودند. اما همین جایگاه اجتماعی او باعث غرورش می شد. احساس می کردم بعنوان یک دوست باید آرمین را متوجه ضعف اخلاقی اش کنم ولی بخاطر خطر از هم پاشیدن این رابطه سکوت می کردم. محمد همکلاسی ما بود. پسری چشم و ابرو مشکی که همیشه ریش می گذاشت و یک کیف دانشجویی قهوه ای از دوشش آویزان بود. فرزند شهید بود. آرمین همیشه با پوزخند درباره اش حرف می زد. با اینکه هیچ شناختی از محمد نداشتم اما شنیدن حرف های آرمین حس خوشایندی به من نمی داد. محمد تنها کسی از گروه بچه مذهبی های کلاس بود که منصفانه در بحث ها صحبت می کرد. آهنگ جملاتش به دلم می نشست. دلم میخواست بیشتر با او آشنا شوم. اما تفاوت ظاهری فاحشی بین ما وجود داشت که مانع از این آشنایی می شد. یک روز در کلاس زبان سر ترجمه ی یک عبارت بین بچه ها اختلاف افتاد. آن روز آرمین کنفرانس داشت و باید درباره ی موضوع مشخصی یک ربع صحبت میکرد. پس از پایان کنفرانس با غروری که در نگاهش موج میزد، سینه اش را جلو داد و با لبخندی ملایم و رضایت بخش سر جایش نشست. ناگهان صدای محمد از وسط کلاس بلند شد : _ ضمن تشکر از کنفرانس دوستمون و با عرض جسارت در محضر استاد، جایی از جملات ایشون مشکل گرامری داشت. ذکر اشتباهات کنفرانس توسط بچه ها، توصیه ی خود استاد بود. اما آرمین به دلیل اینکه از دوره ی دبستان بدون وقفه به کلاس زبان می رفت فکرش را هم نمیکرد کسی از کنفرانسش ایراد بگیرد. با لحن طعنه آمیزی گفت : _ چی؟ مشکل گرامری؟ اونوقت مشکل گرامری منو تو میخوای تشخیص بدی؟ تو اصلا بلدی اِی بی سی دی رو بترتیب بگی؟ استاد رو به محمد کرد و گفت : _ کدوم قسمت ایراد داشت؟ من متوجه نشدم. بگو؟ آرمین قبل محمد صدایش را بلند کرد : _ استاد اینا اصلا درس نخوندن و کنکور ندادن که بخواد چیزی حالیشون بشه. رفتن یه کارت بنیاد شهید نشون دادن اومدن سر صندلی اول کلاس نشستن. از اینکه این جملات را درباره ی محمد از زبان دوستم می شنیدم ناراحت بودم. با خودم گفتم ایکاش این بحث ادامه نداشته باشد و همینجا تمام شود. چون با شناختی که از آرمین داشتم میدانستم اگر ادامه پیدا کند کار به جاهای باریک می کشد. استاد که متوجه وخامت اوضاع شده بود بدون اینکه اشکال کنفرانس آرمین را پیگیری کند سرش را داخل کتاب برد و با گفتن این جمله که "خوبه حتی اگه حق با ماست انتقادپذیر باشیم!" ، درس خودش را ادامه داد. کلاس تمام شد. درحال جمع کردن جزوه ها بودم که دیدم محمد به سمت ما می آید. توی دلم گفتم خدا بخیر بگذراند... 🖊 نویسنده: فائزه ریاضی https://eitaa.com/hamkalam
جوانان جان بر کف وطن، شهید راه این سرزمین شدند
﴿ بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ ﴾ 🌺امام هادى عليه السلام : ✍توانگرى ، كمىِ آرزو و رضايت به چيزى است كه تو را بسنده است . 📚 بحار الأنوار ، ج 75، ص 109 .
💌 داستان دنباله دار ❤️ درحال جمع کردن جزوه ها بودم که دیدم محمد سمت ما می آید. توی دلم گفتم خدا بخیر بگذراند. با چهره ای که لبخند تلخی به لب داشت و چشمانی که از ناراحتی لبریز بود به آرمین نگاه کرد و گفت : _ ما هم مثل شما زحمت کشیدیم رفیق، مفتی نیومدیم سر درس و دانشگاه. تازه تو پدر هم داشتی... بغضش را قورت داد و ساکت شد. احساس کردم آرمین متوجه اشتباهش شده اما اگر چیزی نمیگفت غرورش خدشه دار می شد. برای اینکه کم نیاورده باشد گفت : _ تو شاید برای اومدنت به دانشگاه زحمت کشیدی اما هیچوقت نمی تونی به اندازه ی من به زبان مسلط باشی! پس دیگه سعی نکن با ایراد گرفتن از من به چشم بقیه بیای. کاوه سعی کرد مثل همیشه فضا را تلطیف کند اما من از این همه غرور بیجا سردرد گرفته بودم. نمیتوانستم مثل دفعات قبل لحن تند و اهانت آمیز آرمین را نادیده بگیرم و از حرفهایش بگذرم. احساس میکردم این کار باعث شدت گرفتن غرورش می شود. میدانستم اگر چیزی بگویم ممکن است به قیمت از بین رفتن دوستانی مان تمام شود اما از زور عصبانیت کنترلم را از دست داده بودم. احساس کردم سکوت کردنم اشتباه است. محمد که فهمیده بود جواب دادن به آرمین بی فایده است چیز بیشتری نگفت. همینکه پشت کرد تا برگردد روی شانه اش زدم و گفتم : _ من از طرف دوستم ازت عذر میخوام. آرمین که هرگز تصور شنیدن چنین جمله ای را از من نداشت انگار از شدت خشم تبدیل به کوره ی آجر پزی شده بود نگاه متعجبانه ای به من انداخت، با لکنتی که از شدت عصبانیت به او دست داده بود گفت : _ تو... تو... تو بیجا میکنی از طرف من از این یارو عذرخواهی میکنی!!! تو فک کردی کی هستی؟؟؟ نمیدانستم چه حرفی بزنم که اوضاع بدتر نشود. مدام سعی می کردم به خودم یادآوری کنم که این ضعف آرمین است، اگر من هم مثل او رفتار کنم و جوابش را بدهم به اندازه ی او شخصیتم را پایین می آورم. نفس عمیقی کشیدم، چشمهایم را چند ثانیه بستم و گفتم : _ آرمین جان من ناراحتی تورو درک میکنم، اما تو نباید انقدر تند با مردم حرف بزنی و شخصیت بقیه رو کوچیک کنی! من دوستتم و بخاطر خودت اینارو میگم. آرمین که از شدت ناراحتی قدرت تعقل و شنوایی اش را از دست داده بود هیچ کدام از حرف هایم را نمی شنید و بدون لحظه ای توقف جملات بی ادبانه اش را نثار من و محمد می کرد. طفلک کاوه وسط من و آرمین گیر افتاده بود و حال بدی داشت. مدام جلوی آرمین می آمد و سعی می کرد آرامش کند. اما آرمین بدون توجه به حرف های کاوه اورا کنار می زد و به بد و بیراه گفتنش ادامه می داد. کاوه جلوی آرمین آمد و با صدای بلندی گفت : _ آرمین جان یکم آروم باش ما باهم دوستیم نیاز نیست انقدر عصبانی بشی ما میتونیم... هنوز جمله اش تمام نشده بود که آرمین برای آنکه بتواند او را از جلوی دیدش دور کند و به گستاخی هایش ادامه دهد هلش داد. کاوه وسط صندلی های کلاس نقش زمین شد. خون جلوی چشمهایم را گرفته بود. با خودم فکر می کردم محمد که سایه ی پدر بالای سرش نبوده چقدر بهتر از آرمین که پدرش مثلا از قشر تحصیلکرده و بافرهنگ جامعه است، تربیت شده. با دیدن وضع کاوه که نقش زمین شده بود کنترلم را از دست دادم و برخلاف میل باطنی ام، جر و بحث لفظی مان به دعوای فیزیکی تبدیل شد... 🖊 نویسنده: فائزه ریاضی https://eitaa.com/hamkalam
💎رسول خدا(صلی الله علیه و آله): 🔸مَنِ استَشارَهُ أخُوهُ المؤمنُ فلَم يَمحَضْهُ النَّصيحَةَ سَلَبَهُ اللّه ُ لُبَّهُ. 🔹 هركه برادر مؤمنش با وى مشورت كند و او صادقانه راهنماييش نكند، خداوند عقلش را از او بگيرد.