اسکندر ذوالقرنین در مسافرتهای طولانی خود با یک جمعیت فهمیده برخورد کرد که از پیروان حضرت موسی علیه السلام بودند و زندگی آنان در آسایش توأم با عدالت و رستگاری بود.
خطاب به آنان گفت: ای مردم! مرا از جریان زندگی خود آگاه سازید که من سراسر زمین را، صحرا و دریایش را، جلگه و کوهش را محیط نور و ظلمتش را، مانند شما را ندیدم
به من بگویید! چرا قبرهای مردگانتان را در حیاط خانه های شماست!؟
پاسخ ددند :برای آن که مرگ را فراموش نکنیم و یاد مرگ از قلبمان خارج نشود.
پرسید: چرا خانههای شما در ندارد؟
گفتند: به خاطر این که در میان ما افراد دزد و خائن وجود ندارد و همه ما درستکار و مورد اطمینان یکدیگریم.
پرسید: چرا حاکم و فرمانروا ندارید؟
گفتند: چون به یکدیگر ظلم و ستم نمیکنیم تا برای جلوگیری از ظلم نیازی به حکومت و فرمانروا داشته باشیم ...
اسکندر پس از پرسشها چند گفت: ای مردم به من بگویید! که آیا پدرانتان همانند شما رفتار میکردند؟
در پاسخ پدرانشان را چنین تعریف کردند:
آنان به تهیدستان ترحم داشتند،
با فقرا همکاری می نمودند
و اگر کسی ستم میدید او را مورد عفو و گذشت قرار می دادند و از خداوند برای وی آمرزش می میخواستند.
صله رحم را رعایت میکردند،
امانت را به صاحبانشان بر میگردانند و خداوند نیز در اثر این رفتار پسندیده کارهای آنها را اصلاح مینمود
ذوالقرنین به آن مردم علاقمند شد و در آن سرزمین ماند تا سرانجام از دنیا رفت.
📚بحار، ج 12، ص 179، این داستان به طور خلاصه آورده شد
@hamkalam
💌داستان دنباله دار
مثل_هیچکس
قسمت_چهل_و_سوم
مادرم بمناسبت بدنیا آمدن یوسف برای جشن بزرگی برنامه ریزی کرده بود و قصد داشت تمام فامیل را دعوت کند. با وضعیتی که از جمع فامیلمان سراغ داشتم دلم نمیخواست این اتفاق بیفتد و نگران فاطمه بودم. هرچقدر سعی کردم جشن را بهم بزنم نشد. فاطمه که متوجه شده بود به بهانه های مختلف دنبال بهم زدن مراسم هستم دلیلش را از من پرسید. من هم همه چیز را برایش توضیح دادم و گفتم که دلیل نگرانی هایم چیست. او فقط چند نفر از بزرگترهای فامیل را روز عقد دیده بود و هیچ شناختی از بقیه ی آنها نداشت. نمیدانست وضع زننده ی پوشش زن های فامیل و بگو و بخندهای مختلطشان چقدر مشمئز کننده است. چند روز مانده به جشن در سالن مشغول بازی با یوسف بودم و مادر هم مشغول نوشتن لیست خرید بود که ناگهان فاطمه کنارش نشست و گفت :
_ اینارو برای جشن میخواین؟
مادرم همانطور که به نوشتنش ادامه می داد گفت :
+ آره. برای جشن نوه ی گلمه.
فاطمه لبخند زد و به لیست نگاه کرد. مادرم خودکار را زمین گذاشت و گفت :
+ ببین راستی بنظرت چه جوری صندلیارو بچینیم که همه ی مهمونا جا بشن؟ حدود هشتاد نفر میشیم. مبل ها و صندلی های میزنهارخوری که هست. شصت تا صندلی پلاستیکی هم سفارش دادم بیارن. مبلارو بکشیم اون ته سالن بهتره؟ یا بیاریم اینجا کنار میزنهارخوری؟
فاطمه کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد و گفت :
_ راستش فکر می کنم هشتاد نفر برای داخل خونه خیلی زیاد باشه. یعنی خیلی شلوغ میشه.
+ وای آره. منم همش نگرانم جا کم بیاریم. حالا کلی هم بچه مچه میاد شلوغ ترم میشه. نمیدونم چیکار کنم.
فاطمه کمی فکر کرد و گفت :
_ اگه با بقیه ی همسایه ها حرف بزنید و رضایتشونو بگیرید نمیشه یه بخشی از مهمونارو بفرستیم تو پارکینگ؟ مثلا چهل تا صندلی رو تو پارکینگ بچینیم؟
مادرم چانه اش را مالید و کمی فکر کرد، بعد از چند دقیقه گفت :
+ نمیدونم. بذار شب با پدر رضا هم حرف بزنم، شاید بشه. همسایه ها که راضین، مشکلی نیست. فقط مهمونا ناراحت نشن...
از فرصت استفاده کردم و گفتم :
*برای چی باید ناراحت بشن؟ اتفاقا اینجوری خیلی بهتره. میدونین که چقدر سیگاری توی فامیل داریم. آقایونو بفرستیم تو پارکینگ و فضای باز که حداقل دود سیگارشون این بچه و بقیه بچه هارو اذیت نکنه.
مادرم گفت :
+ آره. اینم فکر خوبیه. پس همینکارو میکنیم. دیگه از مهمونا عذرخواهی میکنم، میگم چون تعداد زیاد بوده همه باهم جا نمی شدیم.
شب مادرم با پدرم حرف زد و بالاخره موفق شدیم با سیاست و برنامه ریزی آن جشن را ختم به خیر کنیم.
خلاصه یک ماه مرخصی تمام شد و به انگلیس برگشتیم. فاطمه با دقت و تمرکز زیادی برای بچه داری وقت میگذاشت و یوسف را با جان و دل بزرگ می کرد. در تمام وعده های شیرش وضو می گرفت و بجای لالایی برایش قرآن می خواند. وقتی یوسف مریض می شد با صبوری بهانه گیری هایش را تحمل می کرد. ماه ها می گذشت و هر روز از فاطمه درس های بیشتری می گرفتم. هرچند که زندگی در غربت و میان آدم هایی که سنخیتی با اعتقاداتمان نداشتند برای ما دشوار بود، اما شنا کردن بر خلاف جریان آب مرا قوی تر و محکم تر بار آورد.
سالی یک بار به ایران برمی گشتیم. کم کم در طی این سال ها عمق علاقه ی پدر و مادرم به یوسف و فاطمه آنقدر زیاد شد که برای آمدنمان لحظه شماری می کردند. فاطمه از صمیم قلبش به دنیای اطرافش عشق می ورزید و همان عشق را هم دریافت می کرد. پس از تولد پسر دوممان "یاسین" پدر و مادرم خودشان تمام شرایط را برای برگشتمان فراهم کردند.
امیلی در طول این سال ها آنقدر به فاطمه عادت کرده بود که چند روز قبل از اینکه انگلیس را ترک کنیم از شدت ناراحتی مریض شد. روز آخری که برای خداحافظی به خانه اش رفتیم زیر سرم بود و اشک میریخت. موقع خداحافظی گفت :
_ با رفتنت دوباره تنها میشم. تو جای خانواده ی نداشته مو برام پر کرده بودی...
فاطمه او را در آغوش گرفت و دلداری داد. امیلی یک روسری از کشوی کنار تختش بیرون آورد و گفت :
_ از این دوتا خریدم. یکی برای خودم، یکی برای تو. میخوام هروقت سرت کردی یادم بیفتی.
فاطمه او را بوسید و گفت :
+ احتیاجی نیست اینوسرم کنم تا یادت بیفتم. تو همیشه توی فکر و قلب من هستی.
به سختی از امیلی خداحافظی کردیم و راهی فرودگاه شدیم...
✍نویسنده: فائزه ریاضی
@hamkalam
يكى از مريدان شيوانا مرد تاجرى بود كه ورشكست شده بود.
روزى براى تصميمگيري در مورد يك موضوع تجارى نياز به مشاور بود.
شيوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند.
يكى از شاگردان به اعتراض گفت: اما او يك تاجر ورشكسته است و نميتوان به مشورتش اعتماد كرد.
شيوانا پاسخ داد: شكست يك اتفاق است، يك شخص نيست. كسي كه شكست خورده در مقايسه با كسى كه چنين تجربهاى نداشته است، هزاران قدم جلوتراست.
او روى ديگر موفقيت را به وضوح لمس كرده است و تارهاى متصل به شكست را مي شناسد.
او بهتر از هر كس ديگرى مىتواند سياهچالههاى منجر به شكست را به ما نشان دهد.
وقتي كسى شكست مىخورد آگاه باشيد كه او هزاران چيز ياد گرفته است كه اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد ميتواند به ديگران منتقل كند.
وقتى كسى شكست مىخورد هرگز نگوئيد او تا ابد یک شكست خورده است.
💌 داستان دنباله دار
مثل_هیچکس
قسمت_چهل_و_چهارم
(پایان فصل اول)
بالاخره بعد از تحمل هفت سال رنج زندگی در غربت به ایران برگشتیم. یوسف تازه باید به مدرسه می رفت و یاسین هم یک ساله بود. پس از بازگشتمان پدرم یکی از خانه هایش را در اختیارمان قرار داد. با آنکه خانه ی بزرگی نبود اما اولین روز هرماه مراسم روضه ی کوچکی در همان خانه ی نقلی برپا می کردیم. دوره هایی که بچه های دانشگاه داشتند همچنان ادامه داشت، هرطور که بود سعی می کردم خودم را به جمع شان برسانم و در بحث هایشان شرکت کنم.
چند ماه بعد یک روز امیلی زنگ زد و به فاطمه گفت که فکرهایش را کرده و مسلمان شده. فاطمه خیلی خوشحال شد. فردای آن روز یک دیگ بزرگ آش پخت و بین همسایه ها پخش کرد. بعدها برایم تعریف کرد که برای مسلمان شدن امیلی نذر کرده بود و حالا که این اتفاق افتاده بود باید نذرش را اینگونه ادا می کرد. می گفت : « از روز اول آشنایی با امیلی توی نگاهش معصومیت غریبی رو میدیدم که مطمئن بودم اگه بهش بها داده بشه شکوفاش میکنه.»
از داشتن فاطمه به خودم می بالیدم. هر روز کنارش بزرگ و بزرگتر می شدم. همیشه نگاهش به دور دست بود. در تمام سال های زندگی مشترکمان با همه ی وجودم احساس می کردم که چقدر زبانم قاصر است از شکر آن خدایی که عشقش را از دستان دختری بنام فاطمه در زندگی ام جاری ساخت...
دختر دلنشین قصه ام
زن رویایی زندگی ام
عشق وفادار و جاودانه ام
فاطمه ی من
همان کسی بود
که "مثل هیچکس" نبود...
(ادامه دارد...)
✍ نویسنده: فائزه ریاضی
@hamkalam
زنى به شهر کوچکی رفته بود تا آن جا زندگی کند. کمی بعد، زن به خدمات دهی ضعیف داروخانه شهر به همسایه خود اعتراض کرد. او امیدوار بود همسایه اش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او برساند. وقتی که این زن دوباره به داروخانه رفت، صاحب آن جا با لبخند و گشاده رویی با او احوال پرسی کرد و سریع داروها را طبق نسخه به او تحویل داد. زن بلافاصله رفتار عجیب و باورنکردنی او را با دوستش در میان گذاشت. زن گفت: «فکر میکنم تو به او بابت خدماتدهی ضعیف اش تذکر دادهای. درست است؟» همسایه گفت: «نه. اگر ناراحت نمیشوی، به او گفتم که تو چقدر از عملکرد مثبت او راضی هستی و معتقدی که چقدر خوب می تواند تنها داروخانه این شهر را اداره کند. به او گفتم که داروخانه او بهترین داروخانه ای هست که تو تاکنون دیدهای.»
شیوه های انتقاد کردن را بیاموزیم تا نتیجه مناسب عایدمان شود
@hamkalam
🔵فصل دوم داستان
💌 داستان دنباله دار
مثل_هیچکس
قسمت_چهل_و_پنجم
اشک هایم روی دفتر ریخت و کمی از جوهر نوشته ها پخش شد.
دستخطش را روی سینه ام گذاشتم و به قاب عکس دسته جمعی مان خیره شدم. همه جا ساکت بود و بجز صدای تیک تاک ساعت چیزی شنیده نمی شد.
نگاهی به ساعت انداختم، از نیمه شب گذشته بود. فردا صبح آزمون حفظ جزء ۲۹را داشتم. مادرم از پنج سالگی من و یاسین را برای حفظ قرآن آماده کرده بود و بعد از بازگشتمان به ایران ما را به کلاس می فرستاد. تا حافظ کل شدنم فقط یک جزء باقی مانده بود
با آنکه سال بعد کنکور داشتم اما حاضر نبودم بخاطر درس ، قرآنم را رها کنم. این کار بخشی از وجودم شده بود و نمیتوانستم از آن جدا شوم. بلند شدم تا وضو بگیرم و کمی قرآن بخوانم. آباژور سالن روشن بود. فهمیدم مادرم مثل همیشه مشغول نماز خواندن است. بعد از اینکه وضو گرفتم و کمی تمرین کردم خوابم برد...
« بابا نرو... تو قول داده بودی روزی که سرود دارم بیای و شعر خوندمو ببینی...
پدرم خم شد و زینب را بوسید و گفت :
_ دختر گلم ببخش که مجبور شدم زیر قولم بزنم. عوضش ایندفعه که برگردم برات یه هدیه ی خوب میارم.
" از مسافران پرواز هواپیمایی ماهان ایر به شماره ی 3484 به مقصد دمشق تقاضا می شود هم اکنون با خروج از گیت های بازرسی وارد سالن ترانزیت شوند.
”پدرم اشک های زینب را پاک کرد و او را محکم در آغوش گرفت و کمی قلقلکش داد.
با خنده یاسین را بغل کرد و روی شانه اش زد و گفت :
_ مِسی جون، حواست باشه از درسات عقب نیفتی. نشنوم بازم بخاطر فوتبال مدرسه رو پیجوندی. اگه این ترم معدلت بالای نوزده بشه جایزت یه هفته اجاره ی سالن اختصاصی فوتساله. یاسین خنده ی شیطنت آمیزی کرد و گفت :
_ نمیتونم قول بدم ولی سعی خودمو می کنم.
پدرم دستش را در موهای یاسین فرو برد و موهایش را بهم ریخت.
به سمت من آمد و گفت :
_ یوسفم، حواست به خواهر و برادرت باشه. هوای مادرتم داشته باش.
مرا در آغوش گرفت و در گوشم گفت :_ بعد از من، تو مرد خونه ای. محکم باش و هیچوقت کم نیار.از شنیدن حرف هایش ترسیدم. جوری حرف می زد که انگار قرار نیست برگردد.
گفتم : _ من بدون شما کم میارم بابا. زود برگرد و تکیه گاهم باش. انگشتر عقیقش را بیرون آورد و به من داد و گفت :
_ این مال تو. فقط بدون وضو دستت نکن. روش اسم پنج تن حک شده.
مادرم کمی عقب تر ایستاده بود. پدرم از ما فاصله گرفت و سمت مادر رفت. چند دقیقه بدون اینکه چیزی بگویند فقط به هم خیره شدند. اشک های مادر را میدیدم که به آرامی با هر پلکی که می زد از گوشه ی چشمانش میریخت. اما پدرم به ما پشت کرده بود.
دوباره صدا بلند شد :
" از مسافران پرواز هواپیمایی ماهان ایر به شماره ی 3484 به مقصد دمشق تقاضا می شود هرچه سریعتر با خروج از گیت های بازرسی وارد سالن ترانزیت شوند. "
وقتی پدرم برگشت از رد اشکهایش فهمیدم که او هم گریه کرده.مادرم گفت :
_ مواظب خودت باش
چمدانش را روی زمین کشید و رفت. قبل از ورود به گیت برایمان دست تکان داد و... »
با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. این چندمین باری بود که در طول شش ماه اخیر، آخرین تصاویر پدر را خواب می دیدم. از روزی که خبر شهادتش را آورده بودند آخرین صحنه ی دست تکان دادنش از چشمم دور نمی شد.
صدای اذان می آمد. بلند شدم و نماز صبحم را خواندم. مادر هنوز بیدار بود. بعد از نماز کمی باهم حفظ قرآن تمرین کردیم. ساعت هشت صبح بعد از صبحانه خانه را ترک کردم. از حفظ جزء 29 هم موفق و سربلند بیرون آمدم. به خانه برگشتم و گوی موزیکال مورد علاقه ی پدر را از کتابخانه اش بیرون آوردم. به اتاقم بردم و کوکش کردم...
✍ نویسنده: فائزه ریاضی
🔵فصل دوم داستان
💌 داستان دنباله دار
مثل_هیچکس
قسمت_چهل_و_پنجم
اشک هایم روی دفتر ریخت و کمی از جوهر نوشته ها پخش شد.
دستخطش را روی سینه ام گذاشتم و به قاب عکس دسته جمعی مان خیره شدم. همه جا ساکت بود و بجز صدای تیک تاک ساعت چیزی شنیده نمی شد.
نگاهی به ساعت انداختم، از نیمه شب گذشته بود. فردا صبح آزمون حفظ جزء ۲۹را داشتم. مادرم از پنج سالگی من و یاسین را برای حفظ قرآن آماده کرده بود و بعد از بازگشتمان به ایران ما را به کلاس می فرستاد. تا حافظ کل شدنم فقط یک جزء باقی مانده بود
با آنکه سال بعد کنکور داشتم اما حاضر نبودم بخاطر درس ، قرآنم را رها کنم. این کار بخشی از وجودم شده بود و نمیتوانستم از آن جدا شوم. بلند شدم تا وضو بگیرم و کمی قرآن بخوانم. آباژور سالن روشن بود. فهمیدم مادرم مثل همیشه مشغول نماز خواندن است. بعد از اینکه وضو گرفتم و کمی تمرین کردم خوابم برد...
« بابا نرو... تو قول داده بودی روزی که سرود دارم بیای و شعر خوندمو ببینی...
پدرم خم شد و زینب را بوسید و گفت :
_ دختر گلم ببخش که مجبور شدم زیر قولم بزنم. عوضش ایندفعه که برگردم برات یه هدیه ی خوب میارم.
" از مسافران پرواز هواپیمایی ماهان ایر به شماره ی 3484 به مقصد دمشق تقاضا می شود هم اکنون با خروج از گیت های بازرسی وارد سالن ترانزیت شوند.
”پدرم اشک های زینب را پاک کرد و او را محکم در آغوش گرفت و کمی قلقلکش داد.
با خنده یاسین را بغل کرد و روی شانه اش زد و گفت :
_ مِسی جون، حواست باشه از درسات عقب نیفتی. نشنوم بازم بخاطر فوتبال مدرسه رو پیجوندی. اگه این ترم معدلت بالای نوزده بشه جایزت یه هفته اجاره ی سالن اختصاصی فوتساله. یاسین خنده ی شیطنت آمیزی کرد و گفت :
_ نمیتونم قول بدم ولی سعی خودمو می کنم.
پدرم دستش را در موهای یاسین فرو برد و موهایش را بهم ریخت.
به سمت من آمد و گفت :
_ یوسفم، حواست به خواهر و برادرت باشه. هوای مادرتم داشته باش.
مرا در آغوش گرفت و در گوشم گفت :_ بعد از من، تو مرد خونه ای. محکم باش و هیچوقت کم نیار.از شنیدن حرف هایش ترسیدم. جوری حرف می زد که انگار قرار نیست برگردد.
گفتم : _ من بدون شما کم میارم بابا. زود برگرد و تکیه گاهم باش. انگشتر عقیقش را بیرون آورد و به من داد و گفت :
_ این مال تو. فقط بدون وضو دستت نکن. روش اسم پنج تن حک شده.
مادرم کمی عقب تر ایستاده بود. پدرم از ما فاصله گرفت و سمت مادر رفت. چند دقیقه بدون اینکه چیزی بگویند فقط به هم خیره شدند. اشک های مادر را میدیدم که به آرامی با هر پلکی که می زد از گوشه ی چشمانش میریخت. اما پدرم به ما پشت کرده بود.
دوباره صدا بلند شد :
" از مسافران پرواز هواپیمایی ماهان ایر به شماره ی 3484 به مقصد دمشق تقاضا می شود هرچه سریعتر با خروج از گیت های بازرسی وارد سالن ترانزیت شوند. "
وقتی پدرم برگشت از رد اشکهایش فهمیدم که او هم گریه کرده.مادرم گفت :
_ مواظب خودت باش
چمدانش را روی زمین کشید و رفت. قبل از ورود به گیت برایمان دست تکان داد و... »
با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. این چندمین باری بود که در طول شش ماه اخیر، آخرین تصاویر پدر را خواب می دیدم. از روزی که خبر شهادتش را آورده بودند آخرین صحنه ی دست تکان دادنش از چشمم دور نمی شد.
صدای اذان می آمد. بلند شدم و نماز صبحم را خواندم. مادر هنوز بیدار بود. بعد از نماز کمی باهم حفظ قرآن تمرین کردیم. ساعت هشت صبح بعد از صبحانه خانه را ترک کردم. از حفظ جزء 29 هم موفق و سربلند بیرون آمدم. به خانه برگشتم و گوی موزیکال مورد علاقه ی پدر را از کتابخانه اش بیرون آوردم. به اتاقم بردم و کوکش کردم...
✍ نویسنده: فائزه ریاضی
🔵فصل دوم داستان
💌 داستان دنباله دار
مثل_هیچکس
قسمت_چهل_و_ششم
یاسین در اتاقم را باز کرد و گفت :
_ مامان میگه بیا نهار حاضره.
+ باشه الان میام.
گوی را روی میزم گذاشتم و رفتم. بعد از خواندن دعای سفره مادرم برایمان غذا کشید و مشغول خوردن شدیم. اما زینب با بشقاب غذایش بازی می کرد و چیزی نمی خورد. مادرم گفت :
_ عزیزدلم چرا نمی خوری؟ خوشمزه نیست؟
چشم های زینب پر از اشک شد و گفت :
+ میل ندارم.
مادرم از جایش بلند شد. زینب را بغل کرد و گفت :
_ یادت رفته ما چه قولی به هم دادیم؟ من و تو و یاسین و یوسف؟
+ نه، یادم نرفته. ولی نمیتونم غذا بخورم. نمیتونم سر قولم وایسم.
چشمش به عکس پدر افتاد و بغضش ترکید و با گریه گفت :
+ من دلم برای بابا رضا تنگ شده. من میخوام بابا برگرده پیشم.
از گریه های زینب همه ما چشمهایمان پر از اشک شد. یاسین از سر میز غذا بلند شد و به اتاقش رفت تا راحت اشک بریزد. اما من هربار که میخواستم اشک بریزم جمله ی پدر را یادآوری می کردم : " محکم باش و هیچوقت کم نیار."
بغضم را فرو دادم و گفتم :
_ زینب، بیا هروقت دلمون گرفت به یادمون بیاریم که بابا همیشه پیش ماست. تنها فرقش با قبل اینه که ما اونو نمیبینیم. اون همین الان داره به بشقاب غذایی که نخوردی نگاه میکنه و از اشک ریختنت ناراحت میشه. اگه دوست داری بخنده اشکاتو پاک کن و غذاتو بخور.
با دستهای کوچکش صورتش را پاک کرد و به زور چند لقمه خورد. برای دختر نه ساله ای که عاشق پدرش بود باور آنکه دیگر نمی تواند او را ببیند سخت بود. از شش ماه پیش که خبر شهادت پدر را داده بودند تا چند ماه لب به غذا نمی زد. ضعیف و لاغر شده بود.
بعد از نهار دفتر پدرم را برداشتم و به سمت بهشت زهرا رفتم. شش ماه بود که شهید شده بود اما هنوز پیکرش برنگشته بود. میگفتند شاید هرگز پیدایش نکنند و برنگردد. اما همه ی ما چشم به راه و منتظر بودیم.
در قطعه ی شهدای گمنام نشستم. همانجا که پدرم مادرم را دیده بود و عاشقش شده بود. دفترش را باز کردم و دوباره جملاتش را مرور کردم :
« نمی فهمیدم یک جوان بیست ساله با چه انگیزه ای می تواند همه چیز را رها کند و به جایی برود که شاید هرگز بازگشتی نداشته باشد...
شاید هیچکدام از این وابستگی ها را در زندگی اش تجربه نکرده که در عنفوان جوانی به جبهه ی جنگ رفته و همه چیز را رها کرده...
هیچ منطقی نمی پذیرد یک جوان که شرایط ایده آلی دارد زندگی را رها کند و برود شهید بشود...
به خانواده هایشان فکر میکردم، به تحصیلاتشان، به انگیزه ها و اهدافشان...
سعی کردم چند دقیقه خودم را جای آنها قرار بدهم. اما نه... محال بود حاضر به انجام چنین ریسکی باشم...
پدرت حتما خانواده شو دوست داشت، حتما با شما زندگی خوبی داشت، پس چی باعث شد شمارو ول کنه و بره؟ ...»
در همین لحظه موبایلم زنگ خورد. دفتر را بستم و جواب دادم. یاسین بود، گفت :
_ یوسف، هرجا هستی زود برگرد خونه.
+ چی شده؟ برای زینب اتفاقی افتاده؟
_ نه. فقط زود بیا.
نگران شدم. به سرعت به خانه برگشتم...
✍ نویسنده: فائزه ریاضی
https://eitaa.com/hamkalam