روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم می خواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند
خیلی او را صدا می زند
اما به خاطر شلوغی و سر و صدا، کارگر متوجه نمی شود
به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰دلاری به پایین می اندازد
تا بلکه کارگر بالا را نگاه کند
کارگر ۱۰دلار را برمی دارد و توی جیبش می گذارد و بدون اینکه بالا را نگاه کند مشغول کارش می شود
بار دوم مهندس ۵۰دلار می فرستد پایین و دوباره کارگر بدون اینکه بالا را نگاه کند پول را در جیبش می گذارد
بار سوم مهندس سنگ کوچکی را می اندازد پایین و سنگ به سر کارگر برخورد می کند
در این لحظه کارگر سرش را بلند می کند و بالا را نگاه می کند و مهندس کارش را به او می گوید
این داستان همان داستان زندگی انسان است
خدا همیشه نعمتها را برای ما می فرستد اما ما سپاسگزار ا نیستیم و لحظه ای با خود فکر نمی کنیم این نعمتها از کجا رسید
اما وقتی که سنگ کوچکی بر سرمان می افتد که در واقع همان مشکلات کوچک زندگی اند
به خداوند روی می آوریم
بنابراین هر زمان از خدا نعمتی به ما رسید لازم است که سپاسگزار باشیم قبل از اینکه سنگی بر سرمان بیفتد
@hamkalam
🔺تبیین یک ظلم ناخواسته در حق یک شهید
🔹هر ساله ۱۸ تیرماه در سالروز کودتای نقاب(معروف به کودتای نوژه)نام سرگرد شهید محمد نوژه سر زبان ها می افتد.
بدنیست نسل جوان ما بدانند شهید نوژه خلبان دلاوری بود که در غائله پاوه جهت شکست محاصره شهیدچمران واشغال پاوه جان خود را فدا کرد و پایگاه هوایی همدان (محل اجرای کودتای نقاب) به نام ایشان شد
دو خلبان نابینا که هر دو عینکهای تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما امدند،
زمانی که خلبانها وارد هواپیما شدند
زمزمههای توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت.
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده میشد چرا که میدیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، میرود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه میداد و چرخهای آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.
در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
یکی از خلبانان به دیگری گفت:« می ترسم یکی از همین روزا مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن کنند و ما نفهمیم کی باید از زمین بلند شیم، اونوقت کارهمهمون تمومه !»
✨ بعضی مواقع لازم است به مدیران و مسئولین خود انتقاد کنیم و تذکر دهیم تا سقوط نکنند
@hamkalam
📖 آدمی زادگان
مردی به هشام گفت من برادر توام، به من چیزی بده.
گفت از کجا برادر من شدی؟
گفت از طریق جدمان آدم.
به او یک درهم داد.
گفت از این همه مال، یک درهم می دهی؟
گفت اگر بخواهم به همه برادرانی که تو وصف کردی همه بیت المال را هم بدهم، به تو یک درهم هم نمی رسد.
📚 منبع: کشکول نبوی (عهد عتیق)، سید ابراهیم نبوی، صفحه ۳۲
☘ @hamkalam
در سن ۶۶ سالگی، کلنل ساندرز کارش را از دست داد و فهمید که حقوق تامین اجتماعی برای او کافی
نیست. بنابراین به همه جا سفر کرد تا دستور پخت مرغ سوخاری خود را بفروشد. وی ۱۰۰۹ بار جواب رد شنید تا اینکه یک نفر به او پاسخ مثبت داد. و بدین ترتیب او در سنی که اکثر مردم با حقوق
کم بازنشسته میشوند، به سوی مولتیمیلیونر شدن پیش رفت. اگر در شک و تردید هستید و احساس ترس میکنید، کاری که کلنل ساندرز با جوجهاش کرد را بکنید. او جوجهاش را پخت
هرکس تلاش کند موفق می شود واین اراده ،همت و پشتکار است که نتیجه بخش است
@hamkalam
در زمان قدیم جوان بیگناهی به مرگ محکوم شده بود زیرا تمام شواهد و قراین ظاهری بر ارتکاب جرم و جنایت او حکایت میکرد. جوان را به سیاستگاه بردند و به ستونی بستند تا حکم را اجرا کنند. طبق رویه رایج به او پیشنهاد کردند که در این واپسین دقایق عمر خود، اگر تقاضایی داشته باشد در حدود امکان برآورده خواهد شد.
محکوم بیگناه که از همه طرف راه خلاصی را مسدود دید نگاهی به اطراف و جوانب کرد و گفت: «اگر برای شما مانعی نداشته باشد مرا به آن ستون مقابل ببندید.»
درخواستش را اجابت کردند و گفتند: «آیا تقاضای دیگری نداری؟»
جوان بیگناه پس از لختی سکوت و تأمل جواب داد: «میدانم که زحمت شما زیاد میشود ولی میل دارم مرا از این ستون باز کنید و به ستون دیگر ببندید.»
مأموران اجرای حکم که تاکنون تقاضایی به این شکل و صورت ندیده و نشنیده بودند از طرز و نحوه درخواست جوان محکوم دچار حیرت شده و پرسیدند: «انتقال از ستونی به ستون دیگر جز آنکه اجرای حکم را چند دقیقه به تأخیر اندازد چه نفعی به حال تو دارد؟»
محکوم بیگناه که هنوز بارقه امید در چشمانش میدرخشید سر بلند کرد و گفت: «دنیا را چه دیدی؟ از این ستون به آن ستون فرج است!»
مأموران برای انجام آخرین درخواستش دست به کار شدند که از دور فریادی به گوش رسید که: «دست نگهدارید، دست نگهدارید، قاتل دستگیر شد.» و به این ترتیب جوان بیگناه از مرگ حتمی نجات یافت.
......................................
بشر به به امید زنده است و در سایه آن هر ناملایمی را تحمل می کند. نور امید و خوشبینی در همه جا میدرخشد و آوای دلانگیز آن در تمام گوشها طنینانداز است. مأیوس نشوید و به زندگی امیدوار باشید.
@hamkalam