eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
900 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
امام خميني(ره) : (( اگر روزي اسراء برگشتند و من نبودم، سلام مرا به آنها برسانيد و بگوييد خميني در فکرتان بود.))  آزادگان در طول جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، پیام آوران انقلاب بودند و غریبانه و مظلومانه در میان كینه توزی دشمنان و تلخ كامی دوران اسارت، صدای آزادی و استقلال وطن را سر دادند و در راه استقرار و تداوم نظام جمهوری اسلامی ایران تا پای جان ایستادند. ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ سالروز بازگشت نخستین گروه از آزادگان به میهن اسلامی گرامی باد.
🔹 امام صادق علیه‌السلام: 💢 بَرُّوا آباءَكُم يَبَرَّكُم أبناؤكُم، و عِفّوا عَن نِساءِ النّاسِ تَعِفَّ نِساؤكُم. 🍀 با پدرانتان خوشرفتارى كنيد تا فرزندانتان با شما خوشرفتارى كنند، و نسبت به زنان مردم عفّت ورزيد تا نسبت به زنان شما عفّت ورزند. 📎 تحف‌العقول، ص۳۵۹
گرگی را استخوان در حلق گرفت. یکی را طلب کرد که معالجت کند. نزدیک کلنگی (پرنده ای است کبود رنگ و دراز گردن و بزرگ تر از لک لک، درنا) آمد و او را اجرت (دستمزد) قبول کرد. کلنگ سر در حلق او کرد و استخوان بیرون آورد. پس گفت اجرت بیاور. گفت به این خشنود نیستی که سر در دهن گرگ کردی و درست و سالم بیرون آمدی، اجرت دیگر چه می خواهی؟ منبع: اخلاق محتشمی، خواجه نصیرالدین طوسی، صفحه 434
قال امیرالمومنین (علیه السلام): نیکوترین خوبی ها دوستی ما اهل بیت است و بدترین گناه دشمنی با ما خانواده است. 📚تصنیف غرر/ حدیث ۲۰۳۶
از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم. مرد اول می‌گفت: «چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!» مرد دوم می‌گفت: «دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به ماردم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت خوب چه کار کردی بدون مداد؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی نخواست. مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم مي‌شود می‌دهم و بعد از پایان درس پس می‌گیرم. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.» https://eitaa.com/hamkalam
🛑امام علی علیه السلام : سخن چون داروست، اندکش سود می بخشد و بسیارش کشنده است الکلامُ کالدَّواءِ ؛ قَلیلُهُ یَنفَعُ ، و کَثیرُهُ قاتِلٌ 📚میزان الحکمه
🔸 امام على عليه السلام هر گاه به تو درودى گفته شد، با درودى بهتر از آن پاسخ گوى، و هر گاه احسانى به تو شد، به احسانى بهتر از آن جبرانش كن. 🍂 📚 نهج البلاغه، حکمت ۶٢
مردی به دندان پزشک خود تلفن می کند و به خاطر وجود حفره بزرگی در یکی از دندان هایش از او وقت می گیرد. موقعی که مرد روی صندلی دندان پزشکی قرار می گیرد، دندان پزشک نگاهی به دندان او می اندازد و می گوید: نه یک حفره بزرگ نیست! خوردگی کوچکی است که الان برای شما پر می کنم. مرد می گوید: راستی؟ موقعی که زبانم را روی آن می مالیدم احساس می کردم که یک حفره بزرگ است. دندان پزشک با لبخندی بر لب می گوید: این یک امر طبیعی است، چون یکی از کارهای زبان اغراق است! ⭐️نگذارید زبان شما از افکارتان جلوتربرود⭐️ @hamkalam
🍀 امیرالمومنین علیه السلام: 💢 الرَّاضِى بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِيهِ مَعَهُمْ. 🔘 آن كس كه از كار مردمى خشنود باشد، مانند آن است كه در آن كار با آنها همراهى كرده است. 🖇 نهج البلاغه، ح۱۵۴
مادربزرگ برایم از سفر هدیه آورده بود... جعبه ی کادو را که باز کردم ، از خوشحالی بالا و پائین می پریدم و فریاد می زدم... آخ جون... آتاری آن روزها هر کسی آتاری نداشت... تحفه ای بود برای خودش... کارم شده بود صبح تا شب در دست گرفتن دسته ی خلبانی آتاری و هواپیما بازی کردن... مدتی گذشت و من هر روزم را با آتاری بازی کردن شب کردم و هر چه می گذشت بیشتر از قبل دوستش داشتم... خوشحال ترین کودک دنیا بودم تا اینکه یک روز خانه ی یکی از اقوام دعوت شدیم... وارد خانه که شدم چشمم خورد به یک دستگاه جدید که پسر آن خانواده داشت... بهش می گفتند میکرو... آنقدر سرگرم بازی شدیم که زمان فراموش شد... خیلی بهتر از آتاری بود... خیلی... بازی های بیشتری داشت، دسته ی بازی دکمه های بیشتری داشت... بازی هایش بر عکس آتاری یکنواخت نبود و داستان داشت ... تا آخر شب قارچ خور بازی کردم و هواپیمای آتاری را فراموش کرده بودم... به خانه که برگشتیم دیگر نمی توانستم آتاری بازی کنم... دلم را زده بود... دیگر برایم جذاب نبود... مدام آتاری را با میکرو مقایسه می کردم... همش به این فکر می کردم که چرا من نباید میکرو داشته باشم ولی یک بار نشد بگویم چرا من آتاری دارم و دیگران ندارند ... امروز که در انباری لای تمام خرت و پرت های قدیمی آتاری م را دیدم فقط به یک چیز فکر کردم... ما قدر داشته هایمان را نمی دانیم ... آنقدر درگیر مقایسه کردنشان با دیگران می شویم تا لذتشان از بین برود و دل زده مان کند... داشته های دیگران را چوب می کنیم و می زنیم بر سر خودمان و عزیزانمان به این فکر نمی کنیم داشته های ما شاید رویای خیلی ها باشد... زندگی به من یاد داد مقایسه کردن همه چیز را خراب می کند https://eitaa.com/hamkalam