حکیم ژاپنی در صحرایی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود. مردی به او نزدیک شد و گفت مرا به شاگردی بپذیر!
حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن.
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت برو یک سال بعد بیا.
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت کوتاهش کن.
مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند.
حکیم نپذیرفت و گفت برو یک سال بعد بیا!
سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند.
مرد این بار گفت: نمی دانم و خواهش کرد پاسخ را بگوید.
حکیم خطی بلند کنار آن خط کشید و گفت حالا کوتاه شد.
این حکایت فرهنگ ژاپنی ها را نشان می دهد.
نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست. با رشد و پیشرفت، دیگران شکست می خورند. به دیگران کار نداشته باش کار خودت را بکن
@hamkalam
✨ روزی حکیمی به فرزندش گفت :
از فردا یک کیسه با خودت بیاور و در آن به تعداد آدمهایی که دوست نداری و از آنان بدت میآید پیاز قرار بده
✨روز بعد فرزند همین کار را انجام داد و حکیم گفت : هرجا که میروی این کیسه را با خود حمل کن
فرزندش بعد از چند روز خسته شد و به او شکایت برد که پیازها گندیده و بوی تعفن گرفته است و این بوی تعفن مرا را اذیت میکند.
✨حکیم پاسخ داد :
این شبیه وضعیتی است که تو کینه دیگران را در دل نگه داری . این کینه ، قلب و دلت را فاسد میکند و بیشتر از همه خودت را اذیت خواهد
https://eitaa.com/hamkalam
در سال 465 هجری که آلب ارسلان بر تمام ایران مسلط شد اراده کرد به جیحون مسلط شود. قلعه رزلم را مسخر کرد و جوانی به نام یوسف نزد او آوردند که با او آلب ارسلان درشت سخن گفت.
یوسف از تکبر او ناراحت شد. کاردی بر بازوی او زد، لشکر سربازان و غلامان برای دفاع وسط آمدند اما آلب ارسلان مغرور و متکبر نگذاشت دخالت کنند و خواست بهتنهایی حریف او شود. خنجرش کشید و سمت یوسف حملهای کرد، یوسف بر بازوی او زخم کاری دیگری زد. آلب ارسلان نقش زمین شد و در حالیکه در خون بود و جان میداد، وصیت کرد کسی با او بعد مرگش کاری نداشته باشد. زخم آلب ارسلان را بستند ولی نفسهای آخرش را میزد. به سعدالدوله گفت: من صبح از خواب بیدار شدم و نگاه در لشکر انداختم .با این همه لشکر تکبر مرا برداشت که هیچ شاهی در جهان قدرت جنگ با من را ندارد. این تکبر شیطانی چنان ریشه در من زد که وقتی این جوان لاغر با چاقو به من حمله کرد، نگذاشتم کسی از من دفاع کند. من کشته تکبر خود شدم. اگر میخواهی چون من ذلیل نمیری، تکبر را کنار بگذار. هر چند با تکبر جهانی گرفتم ولی با ذلت چاقوی جوانی لاغر ،مرگ آلب ارسلانی پهلوان در تاریخ ثبت شد که از دنیا رفت. بدان تکبر شیطان را از بالا به پایین راند و آلب ارسلان را از دنیا به آخرت
@hamkalam
باسلام و سپاس فراوان از آقای سید مهدی مولایی نسب جهت تهیه کلیپ ویژه آغاز امامت حضرت ولی عصر عجل الله بر دستان معلمی چون شما بوسه می زنم👆👆👆
ساعد مراغه ای، از سیاستمداران پر سر و صدای دورانِ پس از شهریور ۱۳۲۰ است.
ساعد، زمانی وزیر امور خارجه و زمانی نخست وزیر کشور بود.
مدتی سفارت ایران را در مسکو عهده دار بود و زمانی به سفارت ایران در ترکیه رسید.
این خصوصیات توأم با لهجه شیرین ترکی که داشت، سبب می شد تا مضامین زیادی درباره تراوشات مغزی اش بر سر زبان ها بیفتد.
آقای ساعد در وسط زمستان با هواپیما مسافرت می کرد.
ضمن راه خیلی سردش شد.
مهماندار را خواست و به او گفت خانم، مثل اینکه کارکنان هواپیمای شما چیزی سرشان نمی شود؟
مهماندار که از این گفته ساعد حیرت کرده بود پرسید منظورتان چیست؟
ساعد جواب داد آخر ببینید که در این هوای سرد زمستان که ما داریم از سرما می لرزیم، جلوی هواپیما چهار تا پنکه روشن کرده اند!
📚 منبع: رجال فکاهی، اسکندر دلدم
☘ @hamkalam
آورده اند که کفندزدی در بستر مرگ افتاده بود. پسر خویش را فراخواند. پسر به نزد پدر رفت گفت: «ای پدر امرت چیست؟»
پدر گفت: «پسرم من تمام عمر به کفندزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی به دنبالم بود.
اکنون که در بستر مرگم و فرشته مرگ را نزدیک حس میکنم، بار این نفرین بیش از پیش بر دوشم سنگینی میکند.
از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.»
پسر گفت: «ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم.»
پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد. از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق میدزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود و از آن پس خلایق میگفتند:
«صد رحمت به کفن دزد اولی که فقط میدزدید و چنین بر مردگان ما روا نمیداشت.
https://eitaa.com/hamkalam
900.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردم آزاری درین حد 😂😂
@hamkalam
دهقانی از مأمور مالیات به حاکم شکایت برد.
حاکم، مأمور را نفرین می گفت.
دهقان به خشم آمد و نومید راه بازگشت گرفت.
حاکم گفت کجا می روی؟
گفت نزد مادرم، زیرا او بهتر از تو نفرین می کند.
منبع: امثال و حکم، علی اکبر دهخدا
روزی روزگاری،طاووس و لاک پشتی بودن که دوستای خوبی برای هم بودن.طاووس نزدیک درخت کنار رودی که لاک پشت زندگی می کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اینکه طاووس نزدیک رودخانه آبی می خورد ، برای سرگرم کردن دوستش می رقصید.
یک روز بدشانس، یک شکارچی پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگین، از شکارچی اش خواهش کرد که بهش اجازه بده از لاک پشت خداحافظی کنه.
شکارچی خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پیش لاک پشت برد. لاک پشت از این که میدید دوستش اسیر شده خیلی ناراحت شد.اون از شکارچی خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هدیه ای باارزش رها کنه. شکارچی قبول کرد.بعد، لاکپشت داخل آب شیرجه زد و بعد از لحظه ای با مرواریدی زیبا بیرون اومد. شکارچی که از دیدن این کار لاک پشت متحیر شده بود فوری اجازه داد که طاووس بره. مدت کوتاهی بعد از این ماجرا، مرد حریص برگشت و به لاک پشت گفت که برای آزادی پرنده ، چیز کمی گرفته و تهدید کرد که دوباره طاووس رو اسیر میکنه مگه اینکه مروارید دیگه ای شبیه مروارید قبلی بگیره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصیحت کرده بود برای آزاد بودن ، به جنگل دوردستی بره ،خیلی از دست مرد حریص، عصبانی شد.
لاک پشت گفت:بسیار خوب، اگه اصرار داری مروارید دیگه ای شبیه قبلی داشته باشی، مروارید رو به من بده تا عین اونو برات پیدا کنم. شکارچی به خاطر طمعش ،مروارید رو به لاک پشت داد. لاک پشت درحالیکه با شنا کردن از مرد دور می شد گفت: من نادان نیستم که یکی بگیرم و دوتا بدم. بعد بدون اینکه حتی یه مروارید به شکارچی بده، در آب ناپدید شد.
https://eitaa.com/hamkalam