eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
899 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم آیا تو می‌پذیرى ، عشق خدائیم را؟ تا این که بر نتابى ، دیگر جدائیم را؟ آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا باید که خلوتى با ، افکار خود نمایم اینجا بمان که فردا ، با پاسخت بیایم ماهی قبول کرد و آب روان گذر کرد تنها براى یک شب ، از پیش او سفر کرد وقتى که آمدش باز ، تا این که گوید آرى یک حجله دید و عکسى ، بر آن به یادگارى خود را ز پیش ماهى ، دیشب که برده بودش آن شاه‌ماهى عشق ، بى‌آب مرده بودش نالید و یادش افتاد ، از ماهى آن صدایی وقتى که گفت با عشق ، می‌میرم از جدایى ای کاشک آب می‌ماند ، آن شب کنار ماهی ماهی دلش نمی‌مرد ، از درد بی‌وفایی آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی .: احمد شاهرخ @hamkalam -------------------------
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰اجرای سرود ملی در مدرسه فرهنگیان دهگان ناحیه ۲ اراک 🇮🇷💐 ◀️هفته اول مهر ۱۴۰۲ ◀️ارسالی مردمی @markaziirib
💠 🔸 امیرالمومنین علی علیه السلام: گنج های روزی، در خوش اخلاقی و اخلاق پسندیده نهفته است. 📚 میزان الحکمه/ج1/ح7188
سامرا یا سامره شهری در صد و بیست کیلومتری شهر بغداد است که معتصم عباسی در دوران خلافتش این شهر را آباد کرد و به آن بسیار رسید، پس از دوران معتصم این شهر دچار افول گشت، اما از آنجایی که قبور متبرک دو تن از امامان شیعه یعنی امام علی النقی (ع)و امام حسن عسکری (ع) و چاه معروف غیبت امام مهدی (ع)در این شهر واقع شده است در نتیجه شیعیان همواره به این شهر رفت و آمد می کنند و از زمان گذشته تا حال یکی از منبع درآمد این شهر همین مسافران بوده اند . متاسفانه قبور متبرک امامان معصوم، خادمانی گردن کلفت و چشم دریده داشته، این افراد هر وقت زائری به این مکان ها وارد می‌شد، اورا احاطه کرده و به زور می خواستند او را در انجام اعمال زیارتی یاری رسانند، تا از این رهگذر پولی به جیب بزنند، اگر زائر بی سواد بود که در دام اینان می افتد و گر هم باسواد بود و کمک آنها را نمی خواست از سوی این افراد دشنام و ناسزا می شنید، در حقیقت منظور از گدای سامره این خادمان پرو و وقیح بودند که تا چیزی از شخص نمی گرفتند او را رها نمی کردند . اصطلاح گدای سامره از آن زمان در بین مردم رایج شد @hamkalam
📖 خوشا به حال مرده شخصی پیش قاضی آمد و از کسی شکایت کرد. قاضی از او شاهدی طلبید. مدعی، مرد شوخ‌ طبعی را به عنوان شاهد آورد. قاضی از شاهد پرسید قرآن می‌ خوانی؟ گفت به ده قرائت. پرسید هرگز مرده‌ شویی کرده‌ ای؟ گفت هنر آبا و اجدادی من است. قاضی پرسید چون مرده را کفن کنی و در تابوت نهی چه می‌ گویی؟ گفت گویم خوش مر تو را که مُردی و از این دنیا رفتی تا مجبور نباشی پیش قاضی بروی و بدین سختی گواهی دهی. 📚 منبع: لطایف الطوایف، فخرالدین علی صفی
پدرم هر وقت که وارد اتاقم می شد می دید که لامپ اتاق یا پنکه روشن ومن بیرون اتاق بودم بمن می گفت چرا خاموش اش نمی کنی وانرژی رو هدر می دهی؟ وقتی وارد حمام می شد ومی دید آب چکه می کند با صدای بلند فریاد می زد چرا قبل رفتن ،آب رو خوب نبستی وهدر می دهی! همیشه ازم انتقاد می کرد و به منفی بافی متهمم می کرد ...بزرگ وکوچک در امان نبودند ومورد شماتت قرار می گرفتن... حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود. تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید وکاری پیدا کردم... 🔅امروز قرار است در یکی از شرکت های بزرگ برای کار مصاحبه بدهم. اگر قبول شدم این خونه کسل کننده رو برای همیشه ترک می کنم تا از بابام و توبیخاش برای همیشه راحت بشوم. صبح زود ازخواب بیدار شدم حمام کردم بهترین لباسهایم را پوشیدم و زدم بیرون. 🔅داشتم با دستم گرده های خاک را رو کتفم دور می کردم که پدرم لبخند زنان بطرفم اومد با وجود اینکه چشماهایش ضعیف بود و چین وچروک چهره اش هم گواهی پاییز رو می داد بهم چند تا اسکناس داد و گفت :مثبت اندیش باش و خودت رو باور داشته باش ،از هیچ سوالی تنت نلرزه!! نصیحتشو با اکراه قبول کردم ولبخندی زدم و تو دلم غرولند می کردم که در بهترین روزهای زندگیم هم از نصیحت کردن دست بردار نیست...مثل اینکه این لحظات شیرینو می خواد زهرمار کنه. از خونه بسرعت خارج شدم یه ماشینو اجاره کردم و بطرف شرکت رفتم... به دربانی شرکت رسیدم خیلی تعجب کردم. هیچ دربان ونگهبان و تشریفاتی نداشت فقط یه سری تابلو راهنما⬅️⬆️↗️↙️ به محض ورودم متوجه شدم دستگیره ازجاش در اومده ...اگه کسی بهش بخوره میشکنه. بیاد پند آخر بابام افتادم که همه چیزو مثبت ببین. فورا دستگیره رو سرجاش محکم بستم تا نیوفته!! همینطوری و تابلوهای راهنمای شرکت رو رد میکردم و از باغچه ی شرکت رد می شدم که دیدم راهروها پرشده از آب سر ریز حوضچه ها ..به ذهنم خطور کرد که باغچه ی ما پر شده است یاد سخت گیری بابام افتادم که آب رو هدر ندم ...شیلنگ آب را از حوضچه پر، به خالی گذاشتم وآب رو کم کردم تا سریع پر آب نشه. در مسیر تابلوهای راهنما وارد ساختمان اصلی شرکت شدم پله ها را بالا میرفتم متوجه شدم که چراغک های آویزان در روشنایی روز بشدت روشن بودن از ترس داد وفریاد بابا که هنوز توی گوشم زمزمه می شد ، اونارو خاموش کردم!! 🔅به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد زیادی جلوتر از من برای این کار آمدن. اسممو در لیست ثبت نام نوشتم ومنتظر نوبت شدم...وقتی دور و برمو نیم نگاهی انداختم چهره ولباس وکلاسشنو دیدم ،احساس حقارت وخجالت کردم ومخصوصا اونایی که از مدرک دانشگاهای آمریکایی شون تعریف می کردن. دیدم که هرکسی که میره داخل کمتر از یک دقیقه تو اتاق مصاحبه نمی مونه و میاد بیرون. با خودم می گفتم اینا با این دک وپوزشون و با اون مدرکاشون رد شدن من قبول می شم ؟!!!عمرا فهمیدم که بهتره محترمانه خودم از این مسابقه که بازنده اش من بودم سریعتر انصراف بدم تا عذرمو نخواستن...!!! بیاد نصحیت پدرم افتادم:مثبت اندیش باش و اعتماد بنفس داشته باش ... نشستم ومنتظر نوبتم شدم انگار که حرفای بابام انرژی و اعتماد به نفس بهم میداد واین برام غیر عادی بود. در این فکر بودم که یهو اسممو صدا زدن که برم داخل. وارد اتاق مصاحبه شدم و روی صندلی نشستم . روبروم سه نفر نشسته بودن که بهم نگاه کرده ولبخند میزدن ... یکیشون گفت کی میخواهی کارتو شروع کنی؟ دچار دهشت واضطراب شدم، لحظه ای فکر کردم دارن مسخرم میکنن یا پشت سر این سوال چه سوالاتی دیگه ای خواهد بود؟؟؟ بیاد نصیحت پدرم درحین خروج از منزل افتادم : نلرز و اعتماد بنفس داشته باش! پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم :ان شاءالله بعد از اینکه مصاحبه رو با موفقیت دادم میام سرکارم. یکی از سه نفر گفت تو در استخدامی پذیرفته شدی تمام!! با تعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین؟! سومی گفت ما بخوبی میدونیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارتهاشونو فهمید، به همین خاطر گزینش ما عملی بود، تصمیم گرفتیم یه مجموعه از امتحانات عملی را برای داوطلبان مد نظر داشته باشیم که در صورت مثبت اندیشی داوطلب در طولانی مدت از منافع شرکت دفاع کرده باشد وتو تنها کسی بودی که از کنار این ایرادات رد نشدی وتلاش کردی از درب ورودی تا اینجا نقص ها رو اصلاح کنی ودوربین های مداربسته موفقیت تو را ثبت کردند. در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد کار ، مصاحبه، شغل و ...هیچ چیز رو بجز صورت پدرم ندیدم. پدرم آن انسان بزرگی که ظاهرش سنگدلیست اما درونش پر از محبت و رحمت و دوستی و آرامش است. 🌺🌿🌺🌿 دلزده نشو از نصایح پدرانه در ماوراء این پندها محبتی نهفته است که حتما روزی آن را خواهی فهمید وچه بسا آنها دیگر نباشند https://eitaa.com/hamkalam
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کی هشدار سیل و نادیده بگیره 😂✋ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@hamkalam
رﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻓﻘﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﺩﺭﻩ ... ﺩﯾﺪﻡ ﯾﮑﯽ ﺑﻐﻞ ﺗﺨﺘﺶ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺳﺮ ﺗﺎ ﭘﺎﺵ ﺗﻮ ﮔﭽﻪ ... ﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﻣﺎ ﻓﺤﺶ ﻣﯿﺪﻩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﻫﻮﺵ ﻣﯿﺮﻩ ,,, ﺍﺯ ﺭﻓﯿﻘﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﭼﺸﻪ ؟ ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺭﻩ ﻓﺤﺶ ﻣﯿﺪﻩ؟ ! ﮔﻔﺖ ﻭﺍﻻ ﻣﺎ ﺷﺐ ﺗﻮ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﻮﺗﻮﺭﺵ ﭼﺮﺍﻍ ﻧﺪﺍﺷﺖ ... ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﺎ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﺩﺭﻩ ﺍﯾﻨﻢ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﺎ !!!😂😂😂 @hamkalam ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
❤️ امـام علی علیه السلام : آن ڪه بــــد باشد روزى اش تنگـــ مى شـــود. 📚غـــررالحڪم ۸۰۲۳
ابن ‌سیرین کسی را گفت چگونه ‌ای؟ گفت چگونه است حال کسی که ۵۰۰ درهم بدهکار است، عیال وار است و هیچ چیز ندارد؟ ابن‌ سیرین رحمی در دلش آمد. به خانه‌ خود رفت و ۱۰۰۰ درهم با خود آورد و به وی داد و گفت ۵۰۰ درهم به طلبکارت بده، باقی را خرج خانه کن و لعنت بر من اگر پس از این حال کسی را بپرسم. 📚 منبع: کیمیای سعادت، محمد غزالی
بوعلی با ابوریحان بیرونی عازم سفر شدند. بوعلی برای کشف گیاهان دارویی و ابوریحان برای ستاره شناسی. پس از تاریکی هوا به خانه پیرمردی در بیابان رفتند تا شب را در آن اندکی استراحت کنند. پس از آن‌که پیرمرد طعامی به آن‌ها داد از آن‌ها خواست در اتاق بخوابند. اما ابوریحان گفت: جای خواب ما را پشت‌بام پهن کن تا من صبح اندکی مطالعه ستارگان کنم. پیر مرد گفت: امشب باران می‌بارد بهتر است از خوابیدن در پشت بام منصرف شوید. ابوریحان گفت: من ستاره‌شناسم و می‌دانم که امشب هوا صاف خواهد بود. پیرمرد اتمام حجت کرد و بستر این دو مهمان را در پشت بام گستراند. پاسی از شب نگذشته بود که با چکه‌های باران هر دو دانشمند از خواب برخواستند و از نردبان پایین آمده و کنار دیوار ایستادند در حالی‌که خیس شده بودند. ابن‌سینا به ابو ریحان گفت: کاش اندکی غرور خود را کنار می‌گذاشتی و حرف این پیرمرد را گوش می‌دادی تا ما اکنون خیس نبودیم. ابوریحان که از این دانش پیرمرد در حیرت بود تا صبح منتظر شدند تا پیرمرد برای نماز برخواست. پیرمرد گفت: من برای گوسفندانم سگی دارم که هر شب بیرون اصطبل می‌خوابد و نگهبانی می‌دهد. شبی که، این سگ به داخل اصطبل برای خواب رود من یقین می‌کنم آن شب باران خواهد آمد و دیشب، سگ داخل اصطبل رفت. ابوریحان در حیرت ماند و گفت: حال باورم شد، که علم را باید خدا به مخلوقاتش عطا کند. علمی که خدا به سگش داده، ابوریحان سال‌ها اگر با اصطرلاب، پی آن رود به اندازه سگ هم نمی‌فهمد. ابوریحان دست بالا برد و دعا کرد، ❀رَبِّ زِدنی عِلمًا❀ ۩خدایا علم مرا افزون کن۩ و هر دو آمین گفتند