♐️در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.
هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.
این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟
https://eitaa.com/hamkalam
384.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این هم یک ناهماهنگی 😂😂
😂@hamkalam
فخر رازی از مفسران قرآن کریم میگوید:
مانده بودم «لفی خسر» را چگونه معنا کنم
از بس فکر کردم خسته شدم و با خود گفتم
بروم سراغ سورههای دیگر تا فرجی شود
نقل میکند روزی گذرم به بازار افتاد و دیدم کسی با التماس فراوان به مردم میگوید:
مردم رحم کنید به کسی که سرمایه اش در حال آب شدن هست و داره نابود میشه،
نگاه کردم دیدم او یخ فروش است
یک قالب یخ آورده، هوا هم گرم است و یخ هم در حال آب شدن،و او التماس میکند از مردم که از من یخ بخرید
من معنای «لَفی خُسر» را در سوره عصر از این یخ فروش فهمیدم
ما هم لحظه به لحظه یخ زندگیمان در حال آب شدن است
اما قدر این نعمتها و فرصت های ناب را نمی دانیم و درک نمی کنیم
مگر زمانی که دیر میشود و جز افسوس کاری از ما ساخته نیست...
روزي جحي براي خريد درازگوشي به بازار ميرفت.
مردي پيش آمد و پرسيد:
كجا ميروي؟
گفت: به بازار ميروم كه درازگوشي بخرم. گفتش: بگوي انشاءاالله.
گفت: چه جاي انشاءاالله باشد كه خر در بازار و زر در كيسة من
است.
چون به بازار در آمد مايهاش را بزدند و چون بازگشت همان مرد به
او برخورد و پرسيدش از كجا ميآيي؟ گفت: انشاءاالله از بازار، انشاءاالله زرم
را بدزديدند، انشاءاالله خري نخريدم و زيان ديده و تهيدست به خانه
بازميگردم، انشاءاالله .
عبید زاکانی
https://eitaa.com/hamkalam
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که سی سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تأخیر داشت و بنابراین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند.
کشیش پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: سی سال قبل وارد این شهر شدم. راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدیهایش، باجگیری، رشوهخواری، هوسرانی و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تأخیر داشت عذرخواهی کرد و سپس گفت: به یاد دارم زمانی که پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کردم...
https://eitaa.com/hamkalam
253.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تعقیب و گریز 😂😂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
آرام می روند ملائک به عرش حق
هرچند زخمی اند و پر از اشک چشم و آه
اینان فرشته نه ، که بالاترند از آن...
یک مشت کودک معصوم بی گناه!
یک روز خوش نبود قسمت این کودکان زار
لعنت به ظلم و ظالم و صهیون رو سیاه
"عاصی"
😭😭😭
🌹 نثار شهدای فلسطین و جهت شفای جانبازان و آرامش دل داغدار خانواده ها و پیروزی مقاومت ۳صلوات
🔻نقل است که در سنتر پارک نیویورک سگی به کودکی حمله می کند، مردی که شاهد حادثه بود برای نجات کودک خود را به روی سگ می اندازد و او را خفه میکند ...
🔹 خبرنگار نیویورک تایمز که ماجرا را از نزدیک می بیند به مرد میگوید: فردا تیتر اول نیویورک تایمز این است:"مرد شجاع نیویورکی جان پسری را نجات داد "مرد در جواب خبرنگار میگوید:"من نیویورکی نیستم"
🔹خبرنگار میگوید پس تیتر میزنیم:" آمریکایی قهرمان جان پسری را نجات داد"مرد میگوید:"ولی من آمریکایی نیستم، پاکستانی ام"
🔹فردا تیتر نیویورک تایمز اینچنین شد:
"یک مسلمان متعصب سگی را در سنتر پارک خفه کرد!!" " اف بی آی احتمال میدهد القاعده در این جنایت دخیل باشد "
🔻 #پینوشت:
1⃣ رهبر حکیم انقلاب: اگر شما حقایق جامعهی خودتان و کشور خودتان و انقلابتان را روایت نکنید دشمن روایت میکند... هرجور دلش میخواهد. توجیه میکند، دروغ میگوید، ۱۸۰ درجه با این خلاف واقع، جای ظالم و مظلوم را عوض میکند.
2⃣ اندیشکده رند: در جنگ های فردا کسی برنده نیست که بزرگترین بمب ها را دارد، بلکه کسی پیروز است که بهترین روایت را دارد.
🔸میگویند پسری در خانه خیلی شلوغکاری کرده بود.
همهی اوضاع را به هم ریخته بود.
🔹وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
🔸پسر دید امروز اوضاع خیلی بیریخت است، همهی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینهی پدر چسباند.
🔺شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
🔺شما هم هر وقت دیدید اوضاع بیریخت است به سوی خدا فرار کنید.
🔅«وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»
🔺هر کجا وحشت کردید راه فرار به سوی خداست.