eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
899 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
🌻مرد فقیری از خدا سوال کرد: چرا من اینقدر فقیر هستم؟ خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی! مرد پاسخ داد: من چیزی ندارم که ببخشم… 🌻خدا پاسخ داد: چرا!!!! محدود چیزهایی داری! یک صورت که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی! یک دهان که می توانی از دیگران تمجید کنی وحرف خوب بزنی! یک قلب که می توانی بروی دیگران بگشایی! چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی! 🌻فقر واقعی فقر روحــــی ست.دل آدم ها خیلی ساده گرم میشود. ( وَ آتٰاكُمْ مِنْ كُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا ٣۴ )ابراهیم وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا ﴿۱۸﴾نحل @hamkalam
یکی از دوستان تعریف می کرد: ﭘﺪﺭ بزرگم ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺐ‌ﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﺩ،ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ:ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ‌ﯼ ﯾﮏ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺒﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯽ‌ﺑﻨﺪﻡ. ﺍﻭ ﺣﺮﯾﺺ ﻧﺒﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ: ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﯼ. 🔰 ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ، ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﻢ ﭘﺪﺭ بزرگم ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ. ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺁﺧﺮ ﺍﺳﺖ. ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ: ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ… 🔰 ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﻭ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﯾﺎﺩ او، ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ. 🔰 ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ که کار می کنم ﻭ ﺧﺴﺘﻪ می شوم، ﻣﯽ‌گویم:ﻓﻘﻂ ﯾﮏ دقیقه بیشتر کار می کنم. 🔰 ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻟﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﺳﻮﺯﻧﺪ، ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﺑﯿﺸﺘﺮ. 🔰 ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ: ﯾﮏ قدم‌ ﺑﯿﺸﺘﺮ. 🔰 ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻟﻄﻔﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﻢ:ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ. 💠 ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ «ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ» ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﻡ ﻭ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﻢ،ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺭﻡ. 💠 ﭘﺪر بزرگم ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. 🔻ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﮔﺎﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. ﻫﻤﯿﻦ ﮔﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺫﻫﻨﺖ ﺑﻪ ﺟﺴﻤﺖ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ من ﺣﺎﮐﻢ ﻫﺴﺘﻢ، ﻧﻪ ﺗﻮ.. https://eitaa.com/hamkalam
دو نفر از مأمورین حکومت، سواره در زمین زراعی تاختند و مقداری از آن مزرعه را پایمال کردند. زارع بیچاره گفت آخر چرا به این کشت و زرع خرابی می آورید؟ گفتند از کدخدای ده، دست خط داریم. گفت باکی نیست. سپس سگش را رها کرده و به طرف آن دو مأمور اشاره کرد. سگ نیز به آن دو پرید و لباسشان را درید. التماس کردند که بیا سگت را بگیر. گفت دست خط کدخدا را نشانش بدهید می رود. منبع: بزم ایران، صفحه 26 @hamkalam
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردم معترض بودند که این سرسره استاندارد نیست و به کودکان آسیب می‌زنه این مأمور اومد بررسی کنه!😂🤣😅 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @hamkalam
امام امیرالمومنین علی(علیه السلام): اِعْمَلُوا بِالْعِلْمِ تَسْعَدُوا؛ به علم عمل كنيد تا سعادتمند شويد شرح غررالحكم: ج۲، ص۲۳۹ _علی(علیه السلام)
گروهی راهزن در بیابان دنبال مسافر می گشتند تا او را غارت کنند ، ناگهان مسافری دیدند ، به جانب او تاختند و گفتند : هرچه داری به ما بده ، گفت : تمام دارایی من هشتاد دینار است که چهل دینار آن را بدهکارم ، با بقیه آن هم باید تأمین معیشت کنم تا به وطن برسم . رییس راهزنان گفت : رهایش کنید ، پیداست آدم بدبختی است و پول جز آنچه که می گوید ندارد . راهزنان در کمین مردم نشستند ، مسافر به محل مورد نظر رفت و بدهی خود را پرداخت و برگشت ، دوباره در میان راه دچار راهزنان شد ، گفتند : هرچه داری بده وگرنه تو را می کشیم ، گفت : مرا هشتاد دینار بود ، چهل دینار بابت بدهی پرداختم ، بقیه اش برای مخارج زندگی مانده ، به دستور رییس راهزنان او را گشتند ، در جستجوی لباس و بار او جز چهل دینار ندیدند ! رییس راهزنان گفت : حقیقتش را برای من بگو ، چگونه در برخورد با این همه خطر جز سخن به حقیقت نگفتی و از راستگویی امتناع ننمودی ؟ گفت : در کودکی به مادرم وعده دادم در تمام عمرم سخن جز به راستی نگویم و دامن به دروغ آلوده نسازم ! راهزنان قاه قاه خندیدند ولی رییس دزدان آه سردی کشید و گفت : عجبا ! تو به مادرت قول دادی دروغ نگویی و این گونه پای بند قولت هستی ، ولی من پای بند قول خدا نباشم که از ما قول گرفته گناه نکنیم ، آنگاه فریاد زد : خدایا ! از این به بعد به قولم عمل می کنم ؛ توبه ، توبه ! کتاب عبرت آموز: مجموعه ای از نکته ها و داستان های کتب استاد حسین انصاریان اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
🔰 ۱۰ باید و نبایدِ کار در فضای مجازی؛ 📍بسیاری از ما بخشی از عمرمان را در این فضا سپری می کنیم و از این چشمه می نوشیم. چند توصیه و تجربه پیشنهادی برای کار در فضای مجازی: 1️⃣ هر عکس، فیلم و خبری را برای عزیزان‌مان فوروارد نکنیم. به ویژه تصاویری که حاوی صحنه‌های تلخ و دلهره‌آور است. دلیلی ندارد چیزی که حال ما را بد می‌کند را برای کسی بفرستیم که برایمان اهمیت دارد و حال او را هم بد کنیم. 2️⃣ به منبع ارسال پیام دقت کنیم و از خودمان بپرسیم چرا و به چه هدفی این محتوا تولید شده است؟ حقیقت دارد یا یک شایعه و دروغ است؟ وقتی یک خبر دروغ را بازنشر می‌کنیم ما هم بخشی از چرخه دروغ می‌شویم. اگر به راستی از دروغ بدمان می‌آید، آن را بازنشر نکنیم. 3️⃣ وقتی می‌خواهیم خبری را برای کسی ارسال کنیم ده ثانیه فکر کنیم و از خودمان بپرسیم این خبر به طرف مقابل دانش اضافه می‌کند؟ لبخند می‌بخشد؟ آرامش می‌دهد؟ اگر یکی از این سه حالت بود، ارسال کنیم. 4️⃣ اگر با نقد و نگاه کسی مخالف هستیم ما رسالتی برای ادب کردن او نداریم، حرف‌مان را محترم بزنیم و فاصله بگیریم. حفظ فاصله همیشه باعث حفظ احترام متقابل می‌شود. 5️⃣ اسکرین‌شات نگیریم و چت‌های دو نفره را برای دیگران ارسال نکنیم. دنیای خصوصی دو نفره را جار نزنیم. یادمان باشد که ما بخشی از آن ماجرا بوده‌ایم. اگر کسی قصد آزار دارد از طریق قانونی پیگیری کنیم. 6️⃣ هر مطلب، عکس یا کامنتی که منتشر می‌کنیم، به کارت ویزیت ما تبدیل می‌شود، مشخص نیست بعد از دست به دست شدن چه کسانی آن را می‌‌بینند اما خیلی‌ها بر اساس همان، شخصیت ما را قضاوت می‌کنند. 7️⃣"بی‌شعور"ها را به شهرت نرسانیم. با فالو کردن، لایک کردن و معرفی افرادی که در شبکه‌های مجازی ریشه ای ندارند و تشنه شهرت هستند و دست به رفتارهای ابلهانه می‌زنند به ویزیتور رایگان آنها تبدیل نشویم و به آنها کمک نکنیم. ما در مقابل هر لایک مسئول هستیم. 8️⃣ هیچکس جز ما در فضای مجازی مسئول حریم شخصی‌مان نیست. وقتی عکسی منتشر می‌کنیم امکان بازپس گرفتن آن میسر نیست، مراقب باشیم چه چیزی را منتشر می‌کنیم و چقدر به دیگران اجازه می‌دهیم به حریم شخصی‌مان وارد شوند. گله‌های بعدی سودی ندارد. 9️⃣ «اعتماد کردم و فریب خوردم». این جمله، حرف مشترک تمام کسانی است که در فضای مجازی مورد سواستفاده مالی، روحی یا جسمی قرار گرفته‌اند. این حرف تلخ است اما واقعیت دارد: اینجا اصل بر «بی‌اعتمادی» است. ♦️اول شک کنیم بعد اعتماد، تا کمتر پشیمان شویم. 🔟 گوشی موبایل در دست ما هم گُل است، هم گلوله! شب قبل از خواب به این فکر کنیم که در طول روز با آن حال دیگران را بهتر کرده‌ایم یا روان و آبروی کسانی را به قتل رسانده‌ایم؟!
اشعب بن جابر، بسیار شوخ بود. وقتی پیر شد، او را گفتند وقت شوخی ‌کردن تو گذشته، مدتی هم مشغول شنیدن وعظ و حدیث باش. گفت من حدیث هم می‌ دانم. گفتند اگر راست می‌ گویی نقل کن. گفت نافع بن بُدَیل از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برایم نقل کرد دو خصلت پسندیده در هر کس باشد، سعادت دنیا و آخرت نصیب او می‌ شود. اهل مجلس به او احسنت گفتند و از او خواستند که ادامه‌ حدیث را نقل کند. اشعب گفت یکی از خصلت‌ ها را نافع فراموش کرده بود و دیگری را من از یاد برده‌ ام. 📚 منبع: ریاض ‌الحکایات، ملا حبیب ‌الله کاشانی https://eitaa.com/hamkalam
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا می توان به فضای مجازی، اطمینان کرد! 🙄. @hamkalam
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 دعا برای پیروزی مردم فلسطین با زیر نویس فارسی @hamkalam
امام على عليه السلام: قُلوبُ العِبادِ الطّاهِرَةُ مَواضِعُ نَظَرِ اللّهِ سبحانَهُ، فمَن طَهَّرَ قَلبَهُ نَظَرَ إلَيهِ دل هاى پاكِ بندگان، نظرگاه خداى سبحان است. پس هر كه دل خويش را پاك گرداند خداوند به آن نظر افكند غررالحكم حدیث6777
شخصی یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن راتحسین می کرد. مرد نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: ” این ماشین مال شماست ، آقا؟” مرد سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است”. پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دلاری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش…” البته مرد کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود مرد را به لرزه درآورد: ” ای کاش من هم یک همچو برادری بودم.” مرد مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟” "اوه بله، دوست دارم.” تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف مرد بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟” مرد لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما مرد باز در اشتباه بود.. پسر گفت: ” بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید.” پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که مرد صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :” اوناهاش، برادرکوچولو ، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او پولی بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد … اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی.” مرد در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند. ( از اطرافیان و دور برمون غافل نباشیم ) https://eitaa.com/hamkalam