eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
900 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‏بخشی از دعای امام زمان علیه السلام در حق شیعیان کانال داستان بچه‌های مدرسه👇👇 @hamkalam
می دانید چرﺍ ﯾﮏ فرد ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ تا ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺗﺶ ﺷﮏ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﺪ؟ ﭼﻮﻥ او ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩش ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، "ﭼگونه ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺗﺎﻭﻟﻬﺎﯼ ﮐﻒ ﭘﺎﯾﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻩﺍﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟ " این ﯾﮏ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ انسانها ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ترس از تغییر کانال داستان بچه‌های مدرسه @hamkalam
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلاسا تو سال ۲۰۲۰ این شکلی بودن😂😂😂 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎امیرالمؤمنین عليه السلام: خردمند به عمل خود تكيه مى كند و نادان به آرزوهايش العاقِلُ يَعْتَمِدُ على عَملهِ، الجاهِلُ يَعْتَمِدُ على أمَلهِ غررالحكم حدیث ۱۲۴۰
🌺عن الامام الکاظم علیه السلام آراستگی مردان مایه افزایش عفت و پاکدامنی زنان است، {چنان‌که برخی} زنان عفت را بر اثر ناآراستگی همسرانشان رها کردند🌺
می‌گویند روزی مرد کشک سابی نزد شیخ بهائی رفت و از بیکاری و درماندگی شکوه نمود و از او خواست تا اسم اعظم را به او بیاموزد، چون شنیده بود کسی که اسم اعظم را بداند درمانده نشود و به تمام آرزوهایش برسد. شیخ مدتی او را سر گرداند و بعد به او می‌گوید اسم اعظم از اسرار خلقت است و نباید دست نااهل بیافتد و ریاضت لازم دارد و برای این کار به او دستور پختن فرنی را یاد می‌دهد و می‌گوید آن را پخته و بفروشد بصورتی که نه شاگرد بیاورد و نه دستور پخت را به کسی یاد دهد. مرد کشک ساب می‌رود و پاتیل و پیاله ای می‌خرد شروع به پختن و فروختن فرنی می‌کند و چون کار و بارش رواج می‌گیرد طمع کرده و شاگردی می‌گیرد و کار پختن را به او می‌سپارد. بعد از مدتی شاگرد می‌رود بالا دست مرد کشک ساب دکانی باز می‌کند و مشغول فرنی فروشی می‌شود به طوری که کار مرد کشک ساب کساد می‌شود. کشک ساب دوباره نزد شیخ بهائی می‌رود و با ناله و زاری طلب اسم اعظم می‌کند. شیخ چون از چند و چون کارش خبردار شده بود به او می‌گوید: «تو راز یک فرنی‌پزی را نتوانستی حفظ کنی حالا می‌خواهی راز اسم اعظم را حفظ کنی؟ برو همون کشکت را بساب
📖 حکایت خروس و سگ خروسی را سگی در بیابان دید و به چنگ آورد، خواست طعمه خود قرار دهد. خروس گفت از خوردن من درگذر که طعمه یک روز تو بیش نیستم، عهد می کنم با تو که با تو رفاقت کنم. یک قریه آباد کنیم، تو سگش باش و من خروسش. آن سگ قبول کرد. با همدیگر راه رفتند تا آنکه قلعه خرابی پیدا گردید که در رهگذر مسلمانان بود. خروس گفت من بر دیوار می روم و بانگ می کنم، تو در پایین دیوار فریاد کن. قافله که شنیدند، به این طرف میل می کنند و به گمان اینکه اینجا آباد است، بعد از بار گرفتن دوباره سفر نمی کنند و بروند. سپس از روستاهای نزدیک، آب و نان و سایر لوازمات از جهت فروختن می آورند. رفته رفته مردم می آیند و منزل می کنند و اینجا آباد می شود. تو سگ آن خواهی بود و من خروس آن. چون بر دیوار خروس بانگ زد، روباه گرسنه ای در آن نزدیکی بود. صدای خروس را شنید و آمد دید عجب خروس چاقی است. پس به خروس گفت اینجا چه می کنی؟ گفت اینجا رشته قناتی می خواهم احداث و جاری نمایم و این قلعه را آباد نمایم. روباه گفت پایین بیا، من هم از قنات جاری ساختن واقف مرحوم والدم، چند رشته قناتی جاری نموده و با تو همراهی می کنم. خروس گفت از من بزرگ تر عقب دیوار است، با او برو صحبت نما. روباه گمان نمود خروس دیگری از این بزرگ تر آنجاست، پس آمد. ناگاه سگی به او در آویخت و چند زخمی بر او زد. بالاخره از چنگ سگ فرار نمود. تن مجروح و نالان و گریزان می رفت و می گفت از من گذشت، اگر می خواهید اینجا آباد شود، با غریبان بهتر از این سلوک نمایید. 📚 منبع: خزائن، ملا احمد نراقی، صفحه ۱۱۱ https://eitaa.com/hamkalam
496.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به دوستش گفته بیاد از بیمارستان مرخصش کنه😬 @hamkalam
✍️امام حسین علیه السلام: مردم، بنده دنيايند و به ظاهر، دم از دين مى‌زنند و تا زمانى كه زندگى‌شان تأمين شود ، از آن دفاع مى‌كنند؛ امّا چون در بوته آزمايش قرار گيرند، ديندارانْ اندک‌اند. 📚تحف العقول، ص ۲۴۵۱۱۶۳ @hamkalam
یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه‌ای شد که روی پاکت آن در بخش گیرنده نوشته شده بود: «خدا» با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیزم، بیوه زنی هشتاد و سه ساله هستم که زندگی‌ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان، تنها امید من هستی، به من کمک کن...» کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نود و شش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که دوباره در بخش گیرنده نوشته شده بود: گیرنده خدا» همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!» @hamkalam