شخصی در حادثه جمل به اميرالمؤمنين (ع) عرض کرد:
آيا از نظر شما من بايد اصحاب جمل را گمراه بدانم؟
حضرت فرمود:
اى حارث! تو جز پيش پاى خود را نمى بينى و از بالا به مسائل نمى نگرى و در نتيجه به حيرت افتاده اى! تو #حق را را نشناخته اى تا اهلش را بازشناسى، #باطل را نيز نمى شناسى، تا هر كه را كه به آن روى كرد، بشناسى.❗
و در روايت ديگر آمده است كه حضرت فرمود:
اى حارث! مسائل بر تو مشتبه شده است و بى گمان اشخاص نمى توانند ملاك و معيار حق و باطل باشند، بلكه اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسى، و نيز اول باطل را بشناس تا هر كه را كه به سوى آن گام نهاد بازشـناسى.
نهج البلاغه، کلمات ۲۶۲ 📚
https://eitaa.com/hamkalam
آورده اند که راسویی، شپره ای (خفاش) را گرفت.
شپره به کمال عجز و الحاح التماس کرد که بر جان ناتوان من رحم کن.
راسو گفت که من پرندگان را امان نمی دهم.
شپره گفت که من موشم، بر اندام من نگاه کن.
غرض بدین تعلل، جان به سلامت برد.
همین شپره به نامساعدت بخت، در دست راسوی دیگری گرفتار آمده، از او هم التماس ترحم کرد.
راسو گفت که من بر موشان ترحم نمی کنم.
شپره گفت تو اگر بازوان مرا بنگری، دانی که از جنس پرندگانم.
این بار هم بدین حیلت از دام بلا نجات یافت.
(خلاصه): در اکثر اوقات، جرأت و تهور، آدمی را از آفات و بلیات نجات می بخشد.
📚 منبع: حکایات دلپسند، محمدمهدی واصف
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این دیگه محاله اون آدم سابق بشه🤦😁😂😂😂😂
@hamkalam
امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) درباره رهبر و معلم مردم می فرماید هر کس خود را رهبر مردم قرار داد، باید پیش از تعلیم دیگران به تعلیم خود بپردازد.
قبل از اینکه با زبان این کار را کند، سیرت و باطن را مؤدب کند.
درباره خودش می فرماید ای مردم، به خدا قسم بر هیچ طاعتی شما را نمی خوانم، مگر آنکه قبلا به آن عمل کرده ام و هیچ معصیتی را نهی نمی کنم، مگر آنکه از آن پرهیز کرده ام.
📚 منابع:
۱. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۷۳
۲. نهج البلاغه، بخشی از خطبه ۱۷۶
#کلام_نور
💎 امام حسین علیه السّلام
لَوْلا ثَلاثَةٌ ما وَضَعَ ابْنُ آدَمَ رَأْسَهُ لِشَىْ ءٍ: اَلْفَقْرُوَ الْمَرَضُ وَالْمَوْتُ؛
اگر سه چیز نبود انسان در مقابل هیچ چیز سر فرود نمىآورد:
1 ـ فقر و تنگدستى؛ 2 ـ بیمارى؛ 3 ـ مرگ.
📙 نزهة الناظر، ص 80
در گذشته یکی از کسب های پر درآمد یخ فروشی در فصل تابستان بود، از آنجایی که هنوز خبری از یخچال ها و کارخانه های یخ سازی مدرن نبود، تنها منبع تهیه یخ مردم در فصل تابستان همین یخ فروش ها بودند.
یخ مورد نیاز به دو طریق تهیه می شد، روش اول این بود که یخ های طبیعی را از کوهستان ها با کمک چهارپایان به شهر های مجاور کوهستان می آوردند و آن را مصرف می کردند.
در روش دوم که در شهرهای بزرگ و پرجمعیت مانند تهران مورد استفاده قرار می گرفت به این صورت بود که، در نقاط مناسب و به دور از آفتاب دیواری به ارتفاع هشت الی ده متر رو به شمال ساخته می شد که در زیر آن حوضچه های کوچکی احداث می شد و در کنار آن در سمت جنوب گودالی به عنوان یخچال و محل نگهداری یخ حفر می شد، در فصول سرد حوضچه ها با آب پر می شدند و چون شب فرا می رسید این آب ها یخ می زدند و صبح ها یخ ها را می شکستند و در گودال می ریختند این یخ ها به تدریج روی هم انباشته می شدند و با گذشت زمان و با کمک سرما گودال پر از یخ می شد و یخ مورد نیاز در فصل تابستان تهیه می شد.
هر سالی زمستان به اندازه کافی سرد نبود، کار تهیه یخ با مشکل مواجه می شد و یخ سازان می گفتند امسال "یخش نگرفت "که این اتفاق باعث ورشکستگی آنها می شد.
اصطلاح "یخش نگرفت "کنایه از بدشانسی و بد اقبالی است که شخص با وجود تلاش در اثر پیشامدی غیر قابل پیش بینی از رسیدن به هدف باز می ماند
https://eitaa.com/hamkalam
🌷عمو حسن پیرمرد کوتاه قد و بذله گویی بود که با شروع جنگ تحمیلی کسب و کارش که یخفروشی بود رها کرد و با رزمندهها به مناطق غرب و جنوب رفت. او با وجود سن و سال بالا، همراه هر گردانی میدوید و شعارها و سرودهای حماسی و مذهبی میخواند و به رزمندهها روحیه میداد. یک روز عمو حسن از من پرسید: «لباسهایت را کجا میشویی؟ گفتم خودم میشویم. گفت:«لباسهای خودت و رفقایت را بیاور تبلیغات تا با ماشین لباسشویی برایتان بشوییم.»
🌷من هم لباسها را جمع کردم و بردم تبلیغات، پرسیدم عمو پس ماشین لباسشوییات کجاست؟ خندید و چیزی نگفت. بعد دیدم عمو حسن یک پیت حلبی گذاشته روی اجاق و با یک چوب، لباسها را به هم میزند و اسم آن را گذاشته ماشین لباسشویی! دیانت و حسنخلق عمو حسن زبانزد همه بود. عملیات کربلای ۵ که شروع شد، عمو حسن غیرتش قبول نکرد توی چادر تبلیغات بماند و با اصرار خودش اسلحه بهدست گرفت و همراه رزمندهها به خط مقدم رفت و در بحبوحه همان عملیات به آرزویش که شهادت بود، رسید.
🌹خاطره ای به یاد شهید معزز حاج حسن امیریفر، پیرمرد ۷۰ ساله ای که به «عمو حسن» معروف شده بود.
#راوی: رزمنده دلاور قاسم زینلی
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🌷اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل الفرجهم
❤️اَلّلهُمَّـ؏عَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج❤️
@hamkalam
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."
شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! "
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
او سومین عروسک را امتحان نمود.
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.
استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته "
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "
عارف پاسخ داد : " نه "
و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی "
شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود.
با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "
عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن "
برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.
شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجه ی نکند و کی ساکت بماند ".
https://eitaa.com/hamkalam