کودکی از مسئول سیرکی پرسید:
چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این
کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ فیل میتواند
با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند
و خیلی خطرناک است!
صاحب فیل گفت؛
این فیل چنین کاری نمیتواند بکند.
چون این فیل با این طناب ضعیف
بسته نشده است.
آن با یک تصور خیلی قوی در ذهنش
بسته شده است!
کودک پرسید چطور چنین چیزی امکان دارد؟
صاحب فیل گفت؛وقتی که این فیل بچه بود
مدتی آن را با یک طناب بسیار محکم بستم
تلاش زیاد فیل برای رهایی اش
هیچ اثری نداشت، و از آن موقع
دیگر تلاشی برای آزادی نکرده است.
*فیل به این باور رسیده است که نمیتواند
این کار را انجام دهد...!
https://eitaa.com/hamkalam
روزی "باز " پادشاهی از قصر شاهانه فرار کرد و به خانه پیرزن فرتوتی که مشغول پختن نان بود روی آورد. پیرزن که آن باز زیبا را دید فورا پاهای حیوان را بست، بال هایش را کوتاه کرد، ناخن هایش را برید و کاه را به عنوان غذا جلوی او گذاشت. سپس شروع کرد به دلسوزی برای حیوان و گفت: ای حیوان بیچاره! تو در دست مردم ناشایست گرفتار بودی که ناخن های تو را رها کردند که تا این اندازه دراز شده است؟
مهر جاهل را چنین دان ای رفیق
کژ رود جاهل همیشه در طریق
پادشاه تا آخر روز در جستجوی باز خویش می گشت تا گذارش به خانه محقر پیرزن افتاد و باز زیبا را در میان گرد و غبار و دود مشاهده کرد. با دیدن این منظره شروع به ناله و گریستن کرد و گفت: این است سزای مثل تو حیوانی که از قصر پادشاهی به خانه محقر پیرزنی فرار کند.
هست دنیا جاهل و جاهل پرست
عاقل آن باشد که زین جاهل بِرَست🌺
✍مثنوی_معنوی
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست عارف گفت شايد اقوام باشند گفت نه من هرروز از پنجره نگاه ميکنم گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعدازساعتى ميروند.عارف گفت کيسه اى بردار براى هرنفريک سنگ درکيسه اندازچند ماه ديگر با کيسه نزد من آيى تا ميزان گناه ايشان بسنجم . .مرد با خوشحالى رفت و چنين کرد.بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است شما براى شمارش بيايىد عارف فرمود يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى چگونه ميخواى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن ..چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .اى مرد انچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت .همانند توکه درواقعيت مومنی اما درحقيقت شيطان ...
بیایید ديگران را قضاوت نكنيم🌹
https://eitaa.com/hamkalam
وقتی عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله برای عیادت فاطمه علیها السلام به منزل علی علیه السلام آمد، به دلیل كسالت شدید آن حضرت و ممنوع الملاقات بودن ایشان، موفق به عیادت آن عزیز نشد .
به منزل خود بازگشت و پیکی روانه منزل علی علیه السلام کرد، تا به علی علیه السلام این پیغام را برساند:
«آن گونه که من احساس می کنم، فاطمه علیها السلام روزهای پایان عمر خود را می گذراند و اول کسی است که به پیامبر صلی الله علیه و آله ملحق می شود
. من پیشنهاد می کنم در صورت رحلت ایشان، مهاجرین و انصار را خبر کنید تا در مراسم نماز و دفن آن حضرت شرکت کنند، که این کار، هم باعث فیض معنوی و ثواب حاضران است، و هم باعث تقویت شعائر دینی .»
علی علیه السلام در پاسخ به پیشنهاد عمویش عباس بن عبد المطلب، فرستاده ای به نزد او روانه کرد تا این پیام را برساند:
سلام مرا به عمویم برسان و بگو: خیر خواهی شما را فراموش نمی کنم . نظر شما را به خوبی دریافتم و البته احترام آن - در جای خود - محفوظ است . فاطمه علیها السلام همیشه مظلوم واقع شده، و از حق خود بازداشته شد و از ارث خود بی بهره گردید . سفارش رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد او عمل نشد و حقی که خدا و رسول او در مورد فاطمه علیها السلام داشتند، رعایت نگردید و خداوند برای حکمرانی و انتقام از ظالمین [ما را] بس است .
عموی گرامی! از شما می خواهم به من رخصت دهید که به نظر شما عمل نکنم، چرا که فاطمه علیها السلام خودش به من وصیت کرده است که امر [کفن و دفن] او مخفی باشد .»
وقتی که فرستاده عباس با این پیام به سوی او بازگشت، عباس گفت: غفران الهی نثار فرزند برادرم که البته او آمرزیده است . به راستی که نظر او بدون اشکال و صحیح است . برای عبد المطلب فرزندی با برکت تر از علی علیه السلام زاده نشد، مگر پیامبر صلی الله علیه و آله . . .
#بحارالانوارج43ص210و211
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه ی کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد.
مي گويد: آسمان را مي بينم. ابرها را. درختان را. شاخه هاي درختان و هدف را. كمانگير پير مي گويد: كمانت را بگذار زمين تو آماده نيستي.
جنگجوي دومي پا پيش مي گذارد .كمانگير پير مي گويد: آنچه را مي بيني شرح بده.
جنگجو مي گويد: فقط هدف را مي بينم.
پيرمرد فرمان مي دهد: پس تيرت را بينداز. تير بر نشان مي نشيند.
پيرمرد مي گويد: عالي بود. موقعي كه تنها هدف را مي بينيد نشانه گيريتان درست خواهد بود و تيرتان بر طبق ميلتان به پرواز در خواهد آمد.
بر اهداف خود متمركز شويد.
تمركز افكار بر روي هدف به سادگي حاصل نمي شود. اما مهارتي است كه كسب آن امكانپذير است و ارزش آن در زندگي همچون تيراندازي بسيار زياد است.
https://eitaa.com/hamkalam
21.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حیوانات عجیبی که شاید تا بحال ندیدید!
حضرت حجت (علیه السلام) فرموده است که حضرت زکریا (علیه السلام) از پروردگار خود خواهش کرد که نام های پنج تن را به او بیاموزد.
جبرئیل پیش او آمد و آنها را به او آموخت.
حضرت زکریا (علیه السلام) هرگاه نام های محمد و علی و فاطمه و حسن (سلام الله علیها) را یاد می کرد و بر زبان می آورد، اندوهش زدوده می شد و دلتنگی او از میان می رفت و چون از حسین (علیه السلام) یاد می کرد، عقده گلویش را می فشرد و اندوه بر او چیره می شد.
روزی عرضه داشت پروردگارا، مرا چه می شود که چون چهار تن از ایشان را یاد می کنم و بر زبان می آورم، از اندوه های خود آرامش می یابم و چون نام امام حسین (علیه السلام) را می گویم، چشم من گریان و اندوهم به جوش می آید؟
خداوند متعال، داستان امام حسین (علیه السلام) را به او خبر داد.
منابع:
۱. کمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق، صفحه ۴۶۱
۲. مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، صفحه ۸۴
۳. دلائل الامامه، محمد بن جریر طبری، صفحه ۵۱۳
۴. تأویل الآیات الظاهرة، سید شرف الدین علی حسینی استرآبادی، صفحه ۳۰۰
۵. الاحتجاج، احمد بن علی طبرسی، صفحه ۴۶۴