🔻رهبر عزیز انقلاب بعد از شهادت شهید سلیمانی بارها به ابعاد مختلف مکتب او اشاره فرموده اند ولی با توجه به نجابت و سیادت و سیره اخلاقی والایی که حضرت شان دارند آنجا که بحث از "جایگاه امام خامنه ای در مکتب شهید سلیمانی" میشود #نجیبانه سکوت و عبور میکنند...
🔹 اما سکوت این فرزند فاطمه که به تعبیر حاج قاسم "مظلومیتش اعظم از صالحیتش میباشد" نباید بهانه ای شود تا این بُعد شخصیتی مهم مکتب سلیمانی غریبانه در بقیع ذهن دفن شود. با این مقدمه و دغدغه در ادامه پیشنهاد میکنم فرازهای زیر از کلام شهید سلیمانی را با #دقت مطالعه کنیم. قطب نمایی است تا راه را گم نکنیم:
1⃣ مردم! از من قبول کنید، من عضو هیچ حزب و جناحی نیستم و به هیچ طرفی جز کسی که خدمت میکند به اسلام و انقلاب تمایل ندارم. اما این را بدانید؛ والله! علمای شیعه را تماماً و از نزدیک میشناسم. الان ۱۴ سال شغل من همین است. علمای لبنان را میشناسم، علمای پاکستان را میشناسم، علمای حوزه خلیج فارس را میشناسم. چه شیعه و چه سنی، والله! اشهد بالله! سرآمد همه این روحانیت، این علما از مراجع ایران و مراجع غیر ایران، این مرد بزرگ تاریخ یعنی «آیتالله العظمی خامنهای» است.
2⃣ من با خیلی از علمای شیعه مکاتبه و از نزدیک مراوده دارم و میشناسم آنها را، ارادت داریم. دنبال تبعیت مردم از آنها هستیم. اما اینجا کجا، آنجا کجا؟ بین ارض و سماء فاصله داریم. در حکمت این مرد، در اخلاق این مرد، در دین این مرد، در سیاستشناسی این مرد، در اداره حکومت این مرد، دقت کنیم و در بازیهای سیاسی، مرزهای خودمان را تفکیک کنیم. آدمها میآیند و میروند. آن چیزی که مهم است اتصال ما به ولایت و حمایت از نظام است.
3⃣ در این بیست سالی که در محضر آقا بودم، نتیجهی تقوا را و ثمرهی آن را که حکمت میشود و بر زبان و بر دل و بر عقل جاری میشود، من در آقا بهطور کامل دیدم. لذا در هر چیزی که الان ایشان شبهه میکنند، مطمئن میشوم که در انتهای آن، شبهه درمیآید و یا بر هر چیزی که یقین میکنند، مطمئن میشوم که در آن، [مقصود] به دست میآید.
4⃣ خدایا شکرگزارم که مرا در مسیر حکیم امروز اسلام، خامنه ای عزیز قرار دادی... من حضرت آیت الله العظمی خامنه ای را خیلی مظلوم و تنها می بینم. او نیازمند همراهی و کمک شماست
🖌 #محمد_صادق_سلطانزاده_بشرویه
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
بهرام گور پادشاه ساسانی وزیری به نام راست روشن داشت که شاه همه امور کشوری را به وزیر سپرده بود و خود نیز به شکار و تفریح مشغول و از امور کشور غافل شده بود وزیر هم ازاین موقعیت استفاده کرده وهرجا باغ زیبا یا اسب راهواری یا احشامی را می دید به بهانه های مختلف به زور از چنگ صاحبش در می آوردو باعث رنجش ونارضایتی مردم می شد، روزی به بهرام خبر دادند که اوضاع کشور بد است و مردم و رعیت ناراضی هستند دیگر توان پرداخت مالیات را ندارند ودشمن هم می خواهد به کشور حمله کند.بهرام دستور داد برای جلب رضایت مردم واستخدام سرباز در خزانه را باز کنند وبا دادن پول هم رضایت مردم را جلب کنند وهم سرباز استخدام کنند،در این هنگام خزانه دار گزارش داد که خزانه هم خالی است بهرام علت را پرسید ولی کسی به خاطر ترس از وزیر حرفی نزد بهرام در مورد علت این موضوع فکر کرد ولی ندانست که مشکل از کجاست ؟ چندین روز در این اندیشه بود که منشاء ظلم و نارضایتی مردم را بیابد به همین جهت یک روز سر به بیابان گذاشت و مشغول فکر کردن شد بعد از مدتی به خود آمد ودید در وسط بیابان است واز تشنگی دارد هلاک می شود نگاه کرد از دور دودی را دید به سمت دود رفت تا اگر کسی در آنجا باشد از او آب بگیرد، رفت وبه چادر چوپانی رسید جلوی چادر سگی را دید که چوپان آن را به دار زده است چوپان که بهرام گور را ندیده بود نشناخت و با وی مشغول صحبت شد و سپس او را به چادرخود برد و از او پذیرایی کردبعد از آن بهرام ازچوپان در مورد علت دار زدن سگ پرسید دهقان این گونه ماجرا را بیان کرد که : من روزگاری گوسفندان زیادی داشتم و این سگ نگهبان آنان بود واگر من جایی می رفتم هیچ دزد وحیوان وحشی جرات نزدیک شدن به گله را نداشت و گوسفندان روزبروز بیشتر شدند وضع من هم بسیار خوب بود. ولی پس از مدتی دیدم که گوسفندان من روز بروز کمتر می شوند و هیچ دلیلی برای آن پیدا نکردم ، چندین بار به کمین نشستم تا ببینم آیا دزدی آنان را می برد یا نه؟ ولی چون هیچ اثری از دزد ندیدم خیالم آسوده شد که دزد وجود ندارد. پس با خود فکر کردم که چگونه ممکن است گوسفندان کم شوند؟ وآن باقی گوسفندان هم که بودند یک روز مامور مالیات آمد وگفت اینها همه سهم مالیات می شوند بعد از آن من هم چوپان گوسفندان مالیاتی حکومت شدم بنابراین تصمیم گرفتم عاملی که باعث می شود گوسفندان من کم شود ومن بدبخت شوم را پیدا و مجازات کنم بنابراین یک روز که از جمع آوری هیزم برمیگشتم در بالای یک بلندی برای رفع خستگی ایستاده بودم از دور دیدم که سگ من با ماده گرگی دوست شده است و زمانی که گرگ ماده با سگ من به تفریح می روند گرگی دیگر به گوسفندان من زده و آنان را با خود می برد. پس دلیل بدبختی خود را پیدا کردم و سگ را گرفتم و به دار کشیدم تا نقطه ضعف گله نابود گردد. بعد از شنیدن این ماجرا بهرام با دهقان خداحافظی کرد ورفت .
بهرام گور از سخنان دهقان به فکر افتاد که اگر سگ حکم نگهبان گوسفندان را دارد پس رعیت ما حکم گله را دارد و وزیر هم امین ما است و وظیفه نگهبانی از مردم بر عهده ما است. پس مشکل کشور را باید خود بیابیم ولی تا زمانی که وزیر سر کار باشد کسی جرات گفتن حقیقت را ندارد بهتر است وزیر را به جرم خیانت از مقامش خلع کنم،اگر آدم خوبی باشد مردم از او تعریف خواهند کرد واگر بد باشد مردم آزادانه شکایت خود را خواهند گفت.. به همین منظور وزیر را فرا خواند و به او گفت به چه منظور اوضاع ایران را آشفته کردی؟ ما به تو گفتیم که خزانه را برای وقتهای مبادا نگه داری ولی امروز خزانه خالی است و مردم ناراضی؟ تو فکر کردی که من دنبال تفریح و شکارم و از وضع کشور خبر ندارم؟ وزیر شرمسار شد و سخنی نگفت . چند روزی گذشت و بهرام زندانیان را به پیش خود فراخواند و از آنان پرسید که شما به چه دلیل در زندان شاه هستید؟
و اینگونه شد که زندانی ها یکی بعداز دیگری زبان به اعتراض گشودند و از ظلمی که وزیر و دارو دسته اش به آنها کرده بودن شکایت کردند
بهرام گور وقتی این سخنان را شنید، ستم وزیر بر او آشکار شد ، به نگهبانان دستور داد تا وزیر را اسیر کنند ، و خانه او را جستجو کنند. در خانه او نامه ای دیدند که وی به دشمنان بهرا م گور نوشته بود و از آنان خواسته بود که به پایتخت بیایند زیرا اوضاع دربار هرج و مرج است و او آنان را در این جنگ کمک خواهد کرد، بهرام گور با دیدن این نامه خشم وجودش را فرا گرفت ودستور داد وزیرو هم دستانش را در میدان شهر گرد هم آورند وآنان را بر دار بزنند تا درس عبرتی برای دیگر وزیران باشد تا کسی دوباره به فکرخیانت نیفتد.بعد از آن دشمنانی که با همراهی وزیر قصد جنگ را داشتند منصرف شدند واوضاع کشور روز به روز بهترشد.
بعد از مدتی بهرام گور تصمیم گرفت به دیدن آن چوپان برود بنابراین زمانی که از دور چوپان را دید یک تیر به سوی او پرتاب کرد وآن تیر جلوی پای چوپان بر زمین اصابت ادامه در پست بعدی👇
کرد،بهرام گور به چوپان که هنوز هم نمی دانست او پادشاه کشور است گفت من نان ونمک تو را خورده ام و از سختیها ورنجهای تو با خبرم من یکی از بزرگان دربار هستم و مرا در دربار همه می شناسند هر موقع خواستی به دربار بیا تا در آنجا زحمتهای تو را جبران کنم موقع آمدن این تیر را هم بیاور و بگو من با صاحب این تیر کار دارم آنها تو را نزد من خواهند آورد بهرام گور سپس خداحافظی کرد ورفت وبه نگهبانان سفارش کرد اگر کسی تیر مرا آورد اجازه ورود دهید.
پس از مدتها زن چوپان به او گفت که به شهر برو این تیر را نشان بده تا شاید کمکی به ما کنند ، دهقان چنین کرد و به دربار شاه رفت و تیر را نشان داد ، ماموران تا تیر بهرام گور را دیدند چوپان را به نزد او بردند. چوپان با دیدن بهرام یکه خورد و به زمین افتاد وعذر خواست که من شما را نشناخته بودم و با تو مانند مردم عادی رفتار کردم ونتوانستم از شما پذیرایی خوبی کنم ، بهرام از او سپاسگزاری کرد و ماجرای عبرت گرفتن از داستان سگ گله او را برای درباریان تعریف کرد ، سپس بهرام گور برای دهقان خلعت هایی گران بها آورد و به او پوشاند و هفتصد گوسفند با میش به وی بخشید و دستور داد تا زمانی که بهرام گور زنده باشد از این مرد مالیات نگیرند. پس از این کار بهرام فساد و ظلم تا سالهای بسیار از کشور برچیده شد و اثری از نارضایتی و شکایت دیده نشد.
سیاستنامه
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
#کلام_نور
💎امام على عليه السلام:
ألِن كَنَفَكَ؛ فَإِنَّ مَن يُلِن كَنَفَهُ يَستَدِم مِن قَومِهِ المَحَبَّةَ
ملايم باش؛ زيرا هركه ملايم باشد، همواره از دوستى كسانش برخوردار مى شود
📙غررالحكم حدیث ۲۳۷۶
🔴 آرزوی دراز و صد تازیانه
روزی حجاج بن یوسف ثقفی در بازار گردش میکرد، شیرفروشی را دید که با خود صحبت میکرد. در گوشهای ایستاد و به گفتههایش گوش داد.
او میگفت: این شیر را میفروشم، درآمدش فلان قدر خواهد شد، استفادهی آن را با درآمدهای آینده روی هم میگذارم تا به قیمت گوسفندی برسد، آنگاه یک میش تهیه میکنم و از شیرش بهره میبرم و بقیهی درآمدش سرمایهی تازهای میشود.
بالاخره با یک حساب دقیق به این جا رسید که پس از چند سال دیگر یک سرمایهدار خواهم شد و مقدار زیادی گاو گوسفند خواهم داشت. آنگاه دختر حجاج بن یوسف را خواستگاری میکنم، پس از ازدواج با او شخص با اهمیتی میشوم.
اگر روزی دختر حجاج از اطاعتم سرپیچی کند چنان با لگد او را میزنم که دندههایش خرد شود، همین که پایش را بلند کرد، به ظرف شیر خورد و شیرها به زمین ریخت.
حجاج جلو آمد و به دو نفر از همراهانش دستور داد او را بخوابانند و صد تازیانه بر پیکرش بزنند.
شیرفروش که از ریختن شیرها – که کاخ آرزوهایش بود – خاطری افسرده داشت از حجاج پرسید: برای چه مرا میزنید؟
حجاج گفت: مگر نه این بود که اگر دختر مرا میگرفتنی چنان لگدی میزدی که پهلویش بشکند؟ اکنون به کیفر آن لگد باید صد تازیانه بخوری.
📚 پند تاریخ
@hamkalam
-------------------------
#حکایت
هدایت شده از اتاق عملیات رسانه (طوفان اقصی)
مشهد و شیراز و قم کم بود که حالا دلم
چند سالی را هوای شهر کرمان میکند
#حاج_قاسم
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 رهبر انقلاب: جنایتکاران سنگدل بدانند که سربازانِ راه روشن سلیمانی رذالت و جنایت آنان را تحمل نخواهند کرد/ این جنایتکاران بدانند که از هم اکنون آماج قطعی سرکوب و مجازات عادلانه خواهند بود/ این فاجعه آفرینی پاسخ سختی در پی خواهد داشت باذن الله
👈 حضرت آیتالله خامنهای درپی شهادت جمعی از زائران مزار شهید سلیمانی در حادثه تروریستی در مسیر گلزار شهدای کرمان پیامی صادر کردند.
متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به شرح زیر است.
📝 بسم الله الرّحمن الرّحیم
دشمنان شرور و جنایتکار ملت ایران، بار دیگر فاجعه آفریدند و جمع زیادی از مردم عزیز را در کرمان و در فضای معطّر مزار شهیدان، به شهادت رساندند.
🔹ملت ایران عزادار شد و خانوادههای زیادی در سوگ جگر گوشگان و عزیزان خود غرق ماتم شدند. جنایتکاران سنگدل نتوانستند عشق و شوق مردم به زیارت مرقد سردار بزرگشان شهید قاسم سلیمانی را تحمل کنند. بدانند که سربازانِ راه روشن سلیمانی هم رذالت و جنایت آنان را تحمل نخواهند کرد. چه دستهای آلوده به خون بیگناهان و چه مغزهای مفسد و شرارتزا که آنان را به این گمراهی کشاندهاند، از هم اکنون آماج قطعی سرکوب و مجازات عادلانه خواهند بود. بدانند که این فاجعه آفرینی پاسخ سختی در پی خواهد داشت باذن الله.
🔹اینجانب در عزای خانوادههای مصیبت دیده با آنان همدل وهمراهم و صبر و تسلّای آنان را از خداوند متعال مسألت میکنم. روح مطهر شهیدان انشاءالله میهمان بانوی دو عالم و مادر شهیدان حضرت صدیقهی طاهره سلام الله علیها است. با مجروحان حادثه همدردی میکنم و شفای آنان را از درگاه الهی خواستارم.
سیّدعلی خامنهای
۱۴۰۲/۱۰/۱۳
💻 Farsi.Khamenei.ir
کودکی اغلب ما در حکم چرکنویسی است که بعد از آن، همه امیدمان را به فرزندانمان بستهایم و توقعات زیادی از آنها داریم.
میخواهیم بچهها برای ما موفقیت به ارمغان بیاورند تا بازتاب تصویر پدر و مادری شایسته را به ما برگردانند.
خیلی از ما این تجربه را داریم که وقتی با بچهای که فرزند خود ما نیست درس میخوانیم، نه عصبانی میشویم و نه داد میزنیم. حتی وقتی بچه اشتباهات بزرگی میکند، به نحوی حیرتانگیز خونسرد میمانیم.
اما وقتی به بچهی خودمان در انجام تکالیفش کمک میکنیم با کوچکترین اشتباهی از کوره درمیرویم.
دلیلش این است که حس خودشیفتگیمان خدشهدار شده است.
@hamkalam
-------------------------
#مشاوره
🔸ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ میکند؟
ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ
ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ!
🔹ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ گرانبها ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ
ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ!
ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ میکنید؟
🔸ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ!
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: میبینید؟! ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍنﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ! ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ انسانها ﺩﯾﺮ ﺭﻭ میشود..
🔻بترسیم از : يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ از روزی که راز ها و درون ها آشکار خواهد شد
@hamkalam