اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ میدهند. ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ.
ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ؛ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ.
.:افلاطون:.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#سخن_بزرگان
بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود. آفتابه را پر کرده بود و داشت می دوید. صدای سوتی شنید و دراز کشید. آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود.
برگشت دوباره پرش کرد و باز صدای سوت و همان ماجرا. باز هم داشت تکرار می کرد که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است. موقع دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه سوت می کشید.
*به نقل از غلامرضا دعایی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
شیوانا از راهی میگذشت. خسته شد و به درختی تکیه داد. چند دقیقه بعد جوانی سراسیمه به نزدیک درخت رسید و جسمی را که داخل پارچهای پوشانده بود زیر یک سنگ مخفی کرد. به محض اینکه جوان کارش را تمام کرد نگاهش را به سمت درخت چرخاند و شیوانا را دید که به او مینگرد! جوان شرم زده سرش را پائین انداخت و از شیوانا دور شد.
روز بعد عدهای از مردم دهکده آن جوان را طناب بسته نزد شیوانا آوردند و از او خواستند تا برای آن جوان مجازاتی مشخص کند.
شیوانا سری تکان داد و از جمعیت پرسید: ”جرم این جوان چیست!؟“
یکی از جمع پاسخ داد: ”این جوان دیروز به درون معبد قدیمی دهکده رفته و ظرف گرانقیمتی را که آنجا بود ربوده و فرار کرده است!“
شیوانا پرسید: ”از کجا میدانید که کار این جوان بوده است!؟“
همان شخص پاسخ داد: ”دقیقاً مطمئن نیستیم. اتفاقاً وقتی ظرف به سرقت رفته کسی در معبد نبوده است. ما براساس حدس و گمان فکر میکنیم کار او بوده است. البته او خودش میگوید که از ظرف گرانقیمت خبری ندارد و ما هم هر جائیکه گمان میکردیم را گشتیم ولی ظرف را ندیدیم!“
شیوانا با عصبانیت گفت: ”شما براساس حدس و گمان شخص محترمی را متهم کردهاید. زود این جوان را رها کنید و وقتی شواهدی محکمتر داشتید سراغ من بیائید!“
جمعیت، جوان را رها کردند و پراکنده شدند. ساعتی بعد جوان در خلوت نزد شیوانا آمد و شرمزده و خجل سرش را پائین انداخت و آهسته گفت: ”استاد! شما خودتان دیدید که من ظرف را کجا پنهان کردم؟ پس چرا مرا لو ندادید!؟“
شیوانا آهی عمیق کشید و گفت: ”بهجزء من چشمان خالق هستی هم نظارهگر اعمال تو بود. وقتی خالق کائنات آبروی تو را نگه داشت و اجازه نداد که کسی نظارهگر اعمال تو باشد، چرا من که چشمانم از اوست پردهپوشی نکنم!؟“
جوان خجل و سرافکنده از حضور شیوانا بیرون رفت. روز بعد دوباره جمعیت آن جوان را نزد شیوانا آوردند و گفتند: ”ظرف گرانقیمت شب گذشته بهطرز عجیبی به معبد بازگردانده شده است و هیچکس ندیده که چه کسی این کار را انجام داده است. برای همین ما به این نتیجه رسیدهایم که این جوان بیگناه بوده و ما بیجهت او را متهم کردهایم. بههمین خاطر نزد شما آمدهایم تا از او بخواهید ما را ببخشد!“
شیوانا تبسمی کرد و گفت: ”این جوان حتماً شما را میبخشد بروید و بهکار خود برسید!“
وقتی جمعیت پراکنده شدند. شیوانا آهسته نزدیک جوان رفت و گفت: ”همان کسی که چشمان بقیه را کور کرد و آبرویت را حفظ نمود، اگر اراده کند میتواند پردهها را براندازد و اسرار پنهان تو را برملا سازد و در یک چشم بههم زدن تو را رسوا کند. قدر این حامی بزرگ را بدان و همیشه سعی کن کاری کنی که او خودش پوشاننده عیبهای تو باشد!“
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کِش رفتن های استاد قرائتی در کودکی و ۵ دقیقه انفجار خنده در حرم امام رضا علیهالسلام 😉
کانال داستان بچههای مدرسه👇
@hamkalam
امام صادق(ع) درباره یاران حضرت مهدی (عج) میفرمایند:
♦️ رِجَالٌ کَأَنَّ قُلُوبَهُمْ زُبَرُ الْحَدِیدِلَا یَشُوبُهَا شَکٌّ فِی ذَاتِ اللَّهِ أَشَدُّ مِنَ الْحَجَرِ لَوْ حَمَلُوا عَلَى الْجِبَالِ لَأَزَالُوهَا
🔷 یاران امام زمان کسانی هستند که دلهای آنان همچون پاره آهن سخت و محکم است و تردیدی در ایمان الهی آنها ایجاد نمیگردد. دلشان قویتر ازسنگ است و اگر به کوه حملهور گردند آن را از جای برکنند.
📚 بحارالانوار ج ۵۲ ص ۳۴۰
🆔 @hamkalam
به داشتههایتان راضی باشید
آنها که موهای صاف دارند فر میزنند و آنها كه موی فر دارند مویشان را صاف میكنند.
عدهای آرزو دارند خارج بروند و آنها كه خارج هستند برای وطن دلشان لك زده و ترانهها میسُرايند.
مجردها میخواهند ازدواج کنند و متأهلها میخواهند مجرد باشند!
لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ چاق بشوند و چاقها همواره حسرت لاغری را میكشند.
شاغلان از شغلشان مینالند و بیکارها دنبال همان شغلند.
فقرا حسرت ثروتمندان را میخورند و ثروتمندان دغدغهی نداشتن صفا و خونگرمیِ فقرا را دارند.
افراد مشهور از چشم مردم قایم میشوند و مردم عادی میخواهند مشهور شده و دیده شوند!
سیاهپوستان دوست دارند سفیدپوست شوند و سفیدپوستان خود را برنزه میکنند.
و هیچکس نمیداند تنها فرمول خوشحالی این است: "قدر داشتههایت را بدانی و از آنها لذت ببری".
قانونهای ذهنی میگویند خوشبختی یعنی رضایت و شکرگزاری.
✅ مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر، مهم این است که از همانی که داری راضی و شکرگزار باشى، آنوقت خوشبختی.
@hamkalam
-------------------------
#قدری_تأمل
آرزوی یک روز سلطنت
شخصی همیشه به دوستان خود میگفت: کاش یک روز سلطان میشدم و از مزایا و لذتهای سلطنت در همان یک روز بهرهمند میشدم.
آنقدر این آرزو در دلش رسوخ کرده بود و در برخوردهای خود با دیگران بازگو میکرد بهطوری که خواستهی او زبان زد خاص و عام شد و مردم با تمسخر داستانش را برای یکدیگر تعریف میکردند.
حتی نزدیکان پادشاه نیز او را میشناختند و از آرزویش کم و بیش با خبر بودند تا بالاخره این جریان به گوش سلطان رسید.
سلطان روزی او را خواست و گفت: فردا صبح تا شب تو به جای من سلطنت کن و برای یک روز هر چه میخواهی از لذتهای آن بهره ببر؛ به شرط این که از تخت پایین نیایی، فقط در جایگاه من بنشینی.
آن مرد آن شب تا سحر از افکار سلطنت فردا و دورنماهای کیف و لذت گوناگون آن به خواب نرفت.
صبح شد خود را به بارگاه رسانید. سلطان قبلاً وسایل لازم را تهیه کرده بود. یک دست لباس سلطنتی بر او پوشاند و پرسید: سلطنت امروز را چگونه مایلی بگذرانی؟
گفت: دلم میخواهد همان طور که شما یک روز را به عشرت میگذرانید من هم از عیشهای سلطنت استفاده کنم.
سلطان دستور داد بهترین رامشگران با وسایل لازم حاضر شوند. مجلس آراسته شد و پادشاه یک روزه بر تخت نشست.
ولی وقتی بالای سرش را نگاه کرد، خنجری سنگین و زهرآلود دید که به فاصلهی یک متر از بالای سرش آویزان است. این خنجر به مویی بند بود و هر لحظه ممکن بود با کوچکترین نسیم یا ارتعاش صوت نوازندگان پاره شود و خنجر بر مغز او فرود آید.
آن مرد بسیار دقیق شد، دید موقعیت حساسی است اگر رشتهی نگه دارندهی خنجر پاره شود قطعاً رشتهی عمر او نیز پاره خواهد شد، خواست استعفا دهد؛ ولی ممکن نشد.
سلطان گفت: امروز را باید سلطنت کنی تا به آرزوی خود برسی. بر تخت نشست؛ ولی از همان ساعت تا شام اگر دری باز و بسته میشد یا کوچکترین ارتعاشی از صدای نوازندگان به گوش میرسید لرزه بر اندام سلطان موقتی میافتاد.
پیوسته ناراحت بود، میل داشت هر چه زودتر شب شود و روز سلطنت او پایان پذیرد تا شاید از این ساعت پرخطر نجات یابد.
همین که نوازندگان دمی او را سرگرم میکردند ناگاه هیولای وحشتانگیز مرگش در نظرش مجسم میشد. فرودآمدن خنجر و جان دادن در راه سلطنت یک روزه را به چشم میدید.
شب شد فوراً از تخت پایین آمد و از منطقهی خطر دور شد و با خاطری آسوده نفس راحتی کشید؛ ولی به سلطان اعتراض کرد که قرار نبود یک روز سلطنت من این قدر وحشتانگیز باشد.
سلطان در جوابش گفت: روزهای سلطنت من از امروز تو هولناکتر است. خواستم به این وسیله تو را آگاه سازم.
هر لحظه دشمنان خارجی و داخلی از نزدیکان یا کسانی که در خارج به فکر تسخیر این آب و خاک هستند مرا بیش از تو نگران و زندگیام را تهدید میکنند. این است که آرزوی سلطنت با چنین اضطرابی همراه است.
✅ این مقدار تشویش و نگرانی برای کسانی است که فقط زیان مادی و دنیوی را ملاحظه میکنند؛ اما کسانی که با فکر و اندیشه، حساب فردای قیامت را دارند هنگامی که رهبر گروهی شوند شب را نیز از ترس پایمال شدن حق یک مظلوم خواب ندارند.
📚 پند تاریخ
--------------------------
@hamkalam
--------------------------
#داستان
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودش رفت😂😂😁😂
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
تروریست حادثه کرمان را شناسایی کنید
🔹وزارت اطلاعات در اطلاعیه سوم خود پیرامون فاجعه تروریستی کرمان، ضمن اعلام اخباری درباره دستگیری تعدادی از سرکردگان داعشی و انتقال آنها به بازداشتگاههای کشور، هویت یک تروریست را برای شناسایی منتشر کرد.
🔹در بخشی از اطلاعیه وزارت اطلاعات از شناسایی و رهگیری یکی از سرکردگان گروهک صهیونیستی داعش، به نام «محمد عادل عارف» معروف به «عادل پنجشیری» خبر داد.
🔹طبق آخرین ردهای بهدست آمده، وارد منطقهای در غرب تهران شده است.
🔹وزارت اطلاعات ضمن انتشار تصویر این تروریست سابقهدار، از شهروندان گرامی تقاضا دارد هر گونه اطلاعاتی از نامبرده را به ستاد خبری وزارت اطلاعات به شماره ۱۱۳ گزارش دهند.
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
#طنز_جبهه
بعد از عملیات خیبر، 6 – 7 نفر از دوستان آماده شدیم، بریم مشهد مقدس زیارت،
ما رسیدیم به مشهد مقدس، غسل زیارت کردیم و وارد صحن امام رضا علیه السلام شدیم، 😇😇😇
یه جنازه مرده، آوردند نماز میت بهش بخونند، منم اون دوران حدود۱۸ سال داشتم، بار اوّل بود میخواستم نماز ميت بخونم و نمی دونستم نماز ميت چه جوری هست، به دوستان گفتم بریم پشت سر این مرده نماز بخونیم، حدود۳۰ نفر ایستاده بودند ما هم ۶ نفر بودیم به جمع اون بندگان خدا اضافه شدیم، حاجآقا جلو ایستاد، مثل نماز مغرب و عشاء و صبح گفت: اللهاکبر، ما هم گفتیم اللهاکبر و ایستادیم به نماز شروع کرد به نماز میت خوندن و رفت تو تکبیر دومش، گفت: اللهاکبر، من رفتم رکوع، مرتب میگفتم سبحانالله! سبحانالله! سبحانالله! 😐😐
دیدم همه دارند می خندند و رفقاي ما پشتسرمون قاه قاه ميخندند، 😂😂ما پاگذاشتیم به فرار تو حرم امام رضا علیه السلام، صاحبمرده اومد دنبال ما، گفت تو مرده مارو از بین بردی!😬😬😬
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
626.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین شوت😂😂😂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی مردی زیر سایهی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در این موقع چشمش به کدو تنبلهایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد و گفت:
خدایا! همهی کارهایت عجیب و غریب است! کدوی به این بزرگی را روی بوتهای به این کوچکی میرویانی و گردوهای به این کوچکی را روی درخت به این بزرگی!
همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت به ضرب بر سرش افتاد.
مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: خدایا! خطایم را ببخش! دیگر در کارت دخالت نمیکنم چون هیچ معلوم نبود اگر روی این درخت به جای گردو، کدو تنبل رویانده بودی الان چه بلایی به سر من آمده بود !!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam