👈تقسیم 17 شتر زنده بین سه نفر!!!
💢روزی پدری وصیت نمود که هفده شترش را بین سه فرزندانش تقسیم شود، سهم آن سه نفر اینگونه بود:
- سهم برادر بزرگ: نصف شترها
- سهم برادر دوم: یک سوم شترها
- سهم برادر کوچک: یک نهم شترها
🖐آن ها به هر ترتیب که خواستند شترها را قسمت کنند که کسرى به عمل نیاید، امکان نداشت.
✅ نزد حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام رفتند...
حضرت فرمود: مایل نیستید من یک شتر از مال خودم بر آنها افزوده و آن ها را بین شما تقسیم نمایم؟
-گفتند: حتما
پس حضرت یک شتر بر آن ها و افزود و هیجده شتر شد.
آنگاه نصف شترها را که 9 شتر میشود به برادر بزرگ دادند،
یک سوم را که 6 شتر میشود به برادر دوم دادند،
و یک نهم که 2 شتر میشود را به سومى دادند؛
و یک شتر باقیمانده خود را نیز برداشت
❇️ وچه زیرکانه حضرت تقسیم کرد!!!!!!!
✅ ذکرُ عَلیُ عَبَادَه
یادآوری فضائل علی عبادت است.
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
917.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخر و عاقبت شوخی نابجا😂
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
زوجی تازه ازدواج کرده و به منطقهای خیلی آرام نقل مکان کرده بودند.
زن هنگامیکه اولین صبح در خانهٔ جدید، قهوه مینوشید از طریق پنجره دید که زن همسایه ملافههایش را روی طناب آویزان میکند. زن گفت:
«همسایه چه ملافههای خیلی کثیفی روی طناب پهن میکند. شاید او به صابونی تازه نیاز دارد یا کسی که به او شستن را یاد بدهد. اکر من دوستش بودم، از او میپرسیدم آیا میخواهد که به او شستن ملافه را یاد بدهم.»
شوهرش به او نگاه کرد و ساکت ماند.
پس از یک هفته از نو هنگام صبحانه، زنِ همسایه ملافهها را روی طناب آویزان میکرد و زن دوباره همان حرفها را برای شوهرش تکرار کرد:
«همسایهٔ ما باز هم ملافههای کثیف آویزان میکند. اگر من خیلی خجالتی نبودم، از او میپرسیدم آیا میخواهد که به او شستن ملافه را یاد بدهم.»
در دومین و سومین هفته، زن باز همان حرفها را برای شوهرش تکرار کرد و دربارهٔ همسایه با ملافههای کثیف قضاوت کرد.
یک ماه گذشت و زن هنگامیکه دید زن همسایه ملافههای تمیز آویزان میکند، تعجب کرد و ذوقزده رفت و به شوهرش گفت:
«نگاه کن، او شستن ملافهها را یاد گرفته است. آیا ممکن است که همسایهٔ دیگری به او یاد داده باشد؟ چرا من هیچ کاری نکردم.»
شوهر به آرامی جواب داد:
«نه، امروز من زودتر بلند شدم و شیشههای پنجرهمان را شستم.»
نکتهٔ اخلاقی:
زندگی اینگونه است. همهچیز به تمیزی پنجرهٔ ما بستگی دارد.
از انتقاد مخرب دوری کنیم و دربارهٔ دیگران حکم صادر نکنیم.
برای اینکه ما با شفافیت بتوانیم پاکی قلب دیگران را ببینیم، شیشههای پنجرهٔ قلبمان را بشوییم.
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
🔴 نه خانی آمد، نه خانی رفت
مرد خسیسی، خربزهای خرید تا به خانه برای زنِ خود ببرد. در راه به وسوسه افتاد که قدری از آن بخورد، ولی شرم داشت که دستِ خالی به خانه رود.
عاقبت فریب نفس، بر وی چیره شد و با خود گفت: قاچی از خربزه را به رَسمِ خانزادهها میخورم و باقی را در راه میگذارم، تا عابران گمان کنند که خانی از اینجا گذشته است، و چنین کرد.
البته به این اندک، آتش آزِ او فرو ننشست و گفت: گوشتِ خربزه را نیز میخورم تا گویند، خان را چاکِرانی نیز در مُلازِمت بوده است و باقی خربزه را چاکران خوردهاند.
سپس آهنگ خوردن پوستِ آن را کرد و گفت: این نیز میخورم تا گویند خان اسبی نیز داشته است.
و در آخر تخم خربزه و هر آن چیز که مانده بود را یک جا بلعید و گفت: اکنون نه خانی آمده و نه خانی رفت است.
📚 امثال و حکم دهخدا ، ص ۱۸۴۸
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#ضرب_المثل
🌱 امیرالمؤمنین عـلـے عليه السلام
أكرِمْ مَن وَدَّكَ، و اصفَحْ عن عَدُوِّكَ؛ يَتِمَّ لكَ الفَضلُ.
كسى را كه دوستت دارد، گرامى دار و از دشمنت گذشت كن، تا فضيلت تو كامل شود.
📚 غرر الحکم، حدیث ٢٣۶٨
#حدیث
دزدی به خانه ای رفت.
جوانی را خفته دید.
پرده ای بر دوش داشت و پهن کرد تا هر چه در خانه یافت در پرده نهد و بر دوش کشد.
هر چه گشت چیزی نیافت.
خواست پرده را بردارد، دید جوان غلتیده و در میان پرده خفته.
ناچار دست خالی از خانه بیرون شد.
جوان آواز داد ای دزد، در را ببند تا کس به خانه نیاید.
دزد گفت به جان تو در را نبندم، زیرا من زیرانداز تو آوردم، باشد که دیگری روانداز تو آورد.
📚 منبع: لطائف الطوایف، فخرالدین علی صفی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘️ @hamkalam
پدرم برای حل یک معادله از نظریه خود، باید شش ماه زحمت می کشیدند و اگر به اشتباهی بر می خوردند، شش ماه وقت می گذاشتند تا آن اشتباه را پیدا کنند.
روزی به پدر گفتم بهتر نیست چند ماه بروید به ژنو در مرکز سوئیس تا زودتر تعدادی از معادلات خود را به نتیجه برسانید؟
پدر گفتند نه، هرگز، آنوقت این کار به اسم سوئیسی ها تمام می شود، من می خواهم به اسم ایران تمام شود.
📚 منبع: استاد عشق، ایرج حسابی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘️ @hamkalam
روزی لقمان در کنار چشمهای نشسته بود. مردی که از آنجا میگذشت. از لقمان پرسید: «چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟»
لقمان گفت: «راه برو.»
آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است. دوباره سوال کرد: «مگر نشنیدی؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟»
لقمان گفت: «راه برو.»
آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد. زمانی که چند قدمی راه رفت، لقمان به بانگ بلند گفت: «ای مرد، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید.»
مرد گفت: «چرا اول نگفتی؟»
لقمان گفت: «چون راه رفتن تو را ندیده بودم، نمیدانستم تند میروی یا کند. حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده بعدی خواهی رسید.»
✅ گامهایمان را برای رسیدن به مقصد بلندتر برداریم.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#داستان
28.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻بعد از رفتنت پیرمردهایمان هم حس می کنند یتیم شده اند ...
پیرمرد عشایر بختیاری در این برف و سرما برای انجام کار اداری آمده جهاد کشاورزی شهرستان کوهرنگ ، تصویر حاج قاسم رو که میبینه مسیرش رو کج میکنه و روبروی تصویر می ایسته ، با حاج قاسم زیر لب چه زمزمه میکند ، نمیدانیم ؟ ...
ولی هر چه هست حرفهای عاشقانه ای با او داشته ، زلال و صاف همچون دلهای پاک و بی آلایش مردمان عشایر سرزمین بختیاری
#حاج_قاسم