🔴 نه خانی آمد، نه خانی رفت
مرد خسیسی، خربزهای خرید تا به خانه برای زنِ خود ببرد. در راه به وسوسه افتاد که قدری از آن بخورد، ولی شرم داشت که دستِ خالی به خانه رود.
عاقبت فریب نفس، بر وی چیره شد و با خود گفت: قاچی از خربزه را به رَسمِ خانزادهها میخورم و باقی را در راه میگذارم، تا عابران گمان کنند که خانی از اینجا گذشته است، و چنین کرد.
البته به این اندک، آتش آزِ او فرو ننشست و گفت: گوشتِ خربزه را نیز میخورم تا گویند، خان را چاکِرانی نیز در مُلازِمت بوده است و باقی خربزه را چاکران خوردهاند.
سپس آهنگ خوردن پوستِ آن را کرد و گفت: این نیز میخورم تا گویند خان اسبی نیز داشته است.
و در آخر تخم خربزه و هر آن چیز که مانده بود را یک جا بلعید و گفت: اکنون نه خانی آمده و نه خانی رفت است.
📚 امثال و حکم دهخدا ، ص ۱۸۴۸
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#ضرب_المثل
🌱 امیرالمؤمنین عـلـے عليه السلام
أكرِمْ مَن وَدَّكَ، و اصفَحْ عن عَدُوِّكَ؛ يَتِمَّ لكَ الفَضلُ.
كسى را كه دوستت دارد، گرامى دار و از دشمنت گذشت كن، تا فضيلت تو كامل شود.
📚 غرر الحکم، حدیث ٢٣۶٨
#حدیث
دزدی به خانه ای رفت.
جوانی را خفته دید.
پرده ای بر دوش داشت و پهن کرد تا هر چه در خانه یافت در پرده نهد و بر دوش کشد.
هر چه گشت چیزی نیافت.
خواست پرده را بردارد، دید جوان غلتیده و در میان پرده خفته.
ناچار دست خالی از خانه بیرون شد.
جوان آواز داد ای دزد، در را ببند تا کس به خانه نیاید.
دزد گفت به جان تو در را نبندم، زیرا من زیرانداز تو آوردم، باشد که دیگری روانداز تو آورد.
📚 منبع: لطائف الطوایف، فخرالدین علی صفی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘️ @hamkalam
پدرم برای حل یک معادله از نظریه خود، باید شش ماه زحمت می کشیدند و اگر به اشتباهی بر می خوردند، شش ماه وقت می گذاشتند تا آن اشتباه را پیدا کنند.
روزی به پدر گفتم بهتر نیست چند ماه بروید به ژنو در مرکز سوئیس تا زودتر تعدادی از معادلات خود را به نتیجه برسانید؟
پدر گفتند نه، هرگز، آنوقت این کار به اسم سوئیسی ها تمام می شود، من می خواهم به اسم ایران تمام شود.
📚 منبع: استاد عشق، ایرج حسابی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘️ @hamkalam
روزی لقمان در کنار چشمهای نشسته بود. مردی که از آنجا میگذشت. از لقمان پرسید: «چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟»
لقمان گفت: «راه برو.»
آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است. دوباره سوال کرد: «مگر نشنیدی؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟»
لقمان گفت: «راه برو.»
آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد. زمانی که چند قدمی راه رفت، لقمان به بانگ بلند گفت: «ای مرد، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید.»
مرد گفت: «چرا اول نگفتی؟»
لقمان گفت: «چون راه رفتن تو را ندیده بودم، نمیدانستم تند میروی یا کند. حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده بعدی خواهی رسید.»
✅ گامهایمان را برای رسیدن به مقصد بلندتر برداریم.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#داستان
28.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻بعد از رفتنت پیرمردهایمان هم حس می کنند یتیم شده اند ...
پیرمرد عشایر بختیاری در این برف و سرما برای انجام کار اداری آمده جهاد کشاورزی شهرستان کوهرنگ ، تصویر حاج قاسم رو که میبینه مسیرش رو کج میکنه و روبروی تصویر می ایسته ، با حاج قاسم زیر لب چه زمزمه میکند ، نمیدانیم ؟ ...
ولی هر چه هست حرفهای عاشقانه ای با او داشته ، زلال و صاف همچون دلهای پاک و بی آلایش مردمان عشایر سرزمین بختیاری
#حاج_قاسم
284.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای شنا نفس لازمه، 😂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
📖 سوگند خوردن فراوان
از بسیار سوگند خوردن بپرهیزید که انسان، به چهار سبب سوگند می خورد:
یا از سر خواری ای که در خود احساس می کند و او را ذلیلانه وادار می کند تا تصدیق مردم را بگیرد.
و یا از سر ناتوانی در سخن که سوگندها را وسیله تقویت سخنش می گیرد.
و یا چون خود را نزد مردم متهم می داند و می بیند که گفته اش را جز با سوگند نمی پذیرند.
و یا اینکه چون نمی تواند جلوی زبان خود را بگیرد، سوگند می خورد.
منبع: تنبیه الخواطر و نزهة النواظر، ورام بن ابی فراس حلی
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
شخصی را قرض بسیار آمده بود. تاجری کریم را در بازار به او نشان دادند که احسان میکند. آن شخص، تاجر سخاوتمند را در بازار یافت و دید که به معامله مشغول است و بر سر ریالی چانه میزند، آن صحنه را دید پشیمان شد و بازگشت.
تاجر چشمش به او افتاد و فهمید که برای حاجت کاری آمده است پس به دنبال او رفت و گفت با من کاری داشتی؟ شخص گفت: برای هر چه آمده بودم بیفایده بود. تاجر فهمید که برای پول آمده است به غلامش اشاره کرد و کیسهای سکه زر به او داد.
آن شخص تعجب کرد و گفت: آن چانه زدن با آن تاجر چه بود و این بذل و بخششت چه؟
تاجر گفت: آن معامله با یک تاجر بود ولی این معامله با خداست. در کار خیر طرف حسابم با خداست. او خیلی خوش حساب است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#داستان