مردی که از زندان آشويتس در لهستان(قتلگاه آدم سوزي )توانست فرارکند، دكتر ويكتور فرانكل اتريشي بود و با توجه به خودكشيهاي و فجايع زيادي كه با چشم خودش ديده بود روانشناسي بسيار متبحر شده بود مدير مدرسه اي فعال بود. او در آغاز هر سال تحصیلی برای معلمان مدرسه این نامه را می فرستاد:
کسی هستم که از یک اردوگاه اسیران جان سالم به در برده است. چشمانم چیز هایی دیده که چشم هیچ انسانی نباید می دیده، اتاق های گازی را ديدم كه توسط بهترين و ماهرترين مهندسين ساختمان ساخته شده بودند. بهـترين و متخصصترين پزشكاني را ديدم كه كودكان را به شكل ماهرانه اي مسموم ميكردند. نوزادانی که توسط آمپول های پرستار هایی مـُردند که بهـترين پرستاران بودند، انسان هایی که توسط فارغ التحصیلان دبیرستان ها و دانشگاه ها سوزانده شدند.
به آموزش به این دلیل مَشکوکم. چیزی که از شما می خواهم این است که:
برای انسان شدن دانش آموزان تلاش کنید و تلاش شما موجب تربیت «جانورانِ دانشمند» و «بیماران روانیِ ماهر» نشود. خواندن، نوشتن، ریاضیات و... زمانی اهمیت پیدا میکند که به انسان شدن کودکان کمک کنيد و اين كليد انسان بودن اين كودكان در آينده مي باشد.
پزشك شدن ، مهندس شدن ، متخصص شدن ،كار سختي نيست و مي شود با چند سال درس خوندن به آن رسيد اما بزرگترين ثروت ما انسانيت و اخلاق ما هست كه با هـيچ مدركي قابل مقايسه نيست.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#انسانیت
همسایه سردار در مزار شهدای کرمان
كتاب >نخل سوخته< زندگينامه >شهيد يوسفاللهي< را شرح ميدهد. >محمدحسين يوسفاللهي< در سال 1340 در شهر كرمان متولد شد. پدر او فرهنگي بود و در آموزش و پرورش خدمت ميكرد و همه فرزندان او از همان اوان كودكي با حضور در مساجد و جلسات مذهبي با اسلام و قرآن آشنا ميشدند. ارتباط و علاقه محمدحسين به نهجالبلاغه از اين دوران سرچشمه گرفت. روزهاي نوجواني او مصادف با روزهاي انقلاب بود و او يكي از عاملان حركت دانشآموزان در شهر كرمان بود. با آغاز جنگ عراق عليه ايران به جبهههاي نبرد شتافت و در لشكر 41 ثارا ، واحد اطلاعات و عمليات به فعاليت خود ادامه داد و بعدها به عنوان جانشين فرمانده اين واحد انتخاب شد. در طول جنگ پنج مرتبه به سختي مجروح شد و بالاخره آخرين بار بعد از عمليات والفجر هشت به دليل مسموميت حاصل از بمبهاي شيميايي در تاريخ 64/11/27 در بيمارستان لبافي نژاد تهران به شهادت رسيد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#یوسف-اللهی
***اوركت را انداخته بودم روي شانه ام. مي خواستم به ملاقات يكي از روحانيون بروم كه دست هايم را دراز كردم توي آستين هاي اوركت و آن را منظم كردم. محمد حسين كه داشت كنارم راه مي رفت و حركات من را مي ديد، گفت: برگرديم. اين كارت خالصانه نيست»
«وقتي نماز مي خواندي اوركت روي شانه ات بود اما حالا كه مي خواهي بروي ملاقات، آن را درست مي پوشي و مرتب مي كني.».
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#یوسف اللهی
روزی عده ای به اصرار از چرچیل خواستند که سیاست را تعریف کند چرچیل به ناچار دایره ای کشید و خروسی در آن انداخت.
گفت خروس را بدون آنکه از دایره خارج شود بگیرید.
این عده هر چه تلاش کردند نتوانستند و خروس از دایره بیرون می رفت.
آخر از چرچیل خواستند که این کار را خود انجام دهد.
چرچیل خروسی دیگر کنار خروس اول گذاشت و این دو شروع به جنگیدن کردند!
آنگاه چرچیل دو خروس را از گردن گرفت و بلند کرد ، و در پاسخ گفت این سیاست است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید
سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید،هر دو حاضر شدند.
سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود،وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان،او را شگفت زده کرد.
مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت.
سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.
سقراط از او پرسید،" در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟"
پسر جواب داد: "هوا"
سقراط گفت: این راز موفقیت است.
اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد رمز دیگری وجود ندارد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hAmkalam
28.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😎🎥دوربین مخفی😎🎥
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﯾﻮﺳﻒ ﻭﻗﺘﯽ می ﺨﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﯾﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻩ ﺑﯿﻔﮕﻨﻨﺪ،
ﯾﻮﺳﻒ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ!
ﯾﻬﻮﺩﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ می ﺨﻨﺪﯼ؟! ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ...!
ﯾﻮﺳﻒ ﮔﻔﺖ: ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ با ﻣﻦ ﺍﻇﻬﺎﺭ
ﺩﺷﻤﻨﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ...!
ﺍﯾﻨﮏ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮﺩ، ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ
"ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺑﻨﺪﻩﺍﯼ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩ..."
ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟
#ﺳﻮﺭﻩ ﺯﻣﺮ، ﺁﯾﻪ36
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی مردی ، بایزید بسطامی را در کوچه ای دید .
پس از احوالپرسی از بایزید پرسید :
دوست من ! ما همکلاس و هم مکتب بودیم ؛ هر آنچه تو خواندی من هم خواندم ...
استادمان نیز یکی بود ؛ حال تو چگونه به این مقام رسیدی ؟
و من چرا مثل تو نشدم؟
بایزید گفت : تو هر چه شنیدی ؛ اندوختی و من هر چه خواندم ؛ عمل کردم
به عمل کار بر آید ؛ به سخندانی نیست "
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
413.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤦♂😂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از مشاوره نوجوان
20240226_111806_1.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
#ارتباط_با_نوجوان
⚡فرزندم اصلا حرف من و گوش نمی ده😔😥
خیلی لجبازه و فقط راه خودش و می ره😡
اصلا نمی تونم باهاش ارتباط بگیرم🤕🤒
دراین پادکست یکی از راه های برقراری ارتباط با نوجوان را کنار هم یاد می گیریم.
♻️♻️♻️♻️♻️♻️♻️♻️♻️♻️♻️♻️
@moshavere_man