💠حضرت امام رضا علیه السلام خواندن این دعا را در روزهای پایانی ماه شعبان توصیه فرمودند
اللّهُمَّ اِنْ لَمْ تَکُنْ غَفَرْتَ لَنا فیما مَضى مِنْ شَعْبانَ فَاغْفِرْ لَنا فیما بَقِىَ مِنْهُ
خدایا اگر در آنچه از ماه شعبان گذشـته ما را نیامرزیـدهای در باقیمانده این ماه ما را مورد رحمت و غفران خودت قرار بده
📗وسائل الشیعة ج10 ص301
پاسداری از بازارها در قدیم کاری با اهمیت و درخور توجه بود. نگهبانان بازار از ابتدای شب (دم اذان مغرب) تا هنگامه صبح (بعد از اذان صبح) موظف به نگهبانی از بازار بوده و دائم در طول بازار در حال گشت زنی بودند.
از آنجا که بازار بسیار بزرگ و امکان بازبینی همه جای آن ممکن نبود، نگهبانان، سگهایی درنده و گیرنده داشتند که به «سگ بازاری» معروف بودند. این سگان غیر از مربی خود هر جنبدهای را مورد حمله قرار داده و پاچه میگرفتند.
از این رو با نزدیک شدن وقت غروب و بسته شدن دربهای بازار و طبیعتاً ول شدن سگهای بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ درست میشد و صدایی بلند و گسترده داشت، میدمیدند که یعنی در حال باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار هستیم. به این بوق که سه بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته میشد «بوق سگ» میگفتند. افراد با شنیدن بوق سگ از بازار خارج میشدند.
امروزه هرگاه فردی تا دیروقت به کار مشغول باشد و یا دیر به خانه برگردد میگویند تا بوق سگ کار کرده یا خارج از خانه بوده است و به عنوان نمونه گفته میشود:«تا بوق سگ کار میکنم» یا «بچه که نباید تا بوق سگ بیرون از خونه باشه!» در این جملهها، «بوق سگ» دلالت بر مفهوم و زمان طولانی بیش از حد دارد
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
658.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط اونجا که پرید رو سرسره😂😂😍
😂
😂@hamkalam
✅روایت شنیدی از دیدار خبرنگار العالم با سردار شهید سلیمانی در سیل فروردین ماه
✍فاطمه بویرده، خبرنگار العالم روایت دیدار خود با سردار شهید سلیمانی را اینگونه توصیف کرده است: چند روز قبلتر از این در ایام عید نوروز، روزها و شبهای خیس و غرق شده در سیل را در خوزستان سپری می کردیم. خبری از عید نبود. نمیدانستم حواسم به خوزستان همیشه سرافراز باشد، که اکنون سیل بیرحمانه به جنگ نخلهای سوخته در جنگ اش آمده بود یا حواسم به ارتباط های زندهای باشد که دقیقه به دقیقه با شبکه داشتیم. در همین حال باخبر شدیم سردار سلیمانی به منطقه آمده است؛ من باید با سردار سرافراز اسلام، مردی که نامش دشمن را به لرزه در می آورد مصاحبه می کردم.
🔺برای مصاحبه با سردار سلیمانی تلاش می کردم اما متاسفانه موفق نمی شدم؛برای مصاحبه با سردار هرجا میرفتیم، سردار آنجا را ترک کرده بود. مهمان یکی از مردم شریف شادگان به نام حاج عوفی شدیم، حاج عوفی در خانه اش را در این روزهای بحرانی برای همه باز کرده بود؛ «موکب امام حسن عسکری سپیدان» آنجا به مدت ده روز مستقر شده بود و به مردم سیل زده شادگان و خوزستان کمک رسانی میکردند، ۵ ساعت کنارشان بودیم،به من گفتند ما از سردار دعوت کردیم و سردار به نوکرای حسین نه نمیگوید همینجا منتظرشان بمانید. غروب شد؛سرانجام خبر رسید سردار به موکب می آید؛ راه افتادیم، من از بس که به بنبست خورده بودم، گریه کردم.
وسط جاده بودیم که تماس گرفتند و گفتند: سردار به موکب رسیده است. با سرعت خودمان را به موکب رساندیم لحظه ورودم، سردار را که دیدم با روی باز از گروه ما استقبال کرد، از او درخواست مصاحبه کردم، عذرخواهی کرد و به من گفت «دلخور نشو دخترم و رفت». با ابومهدی المهندس از مجاهدین برجسته عراقی مصاحبه گرفتم، اما از شدت گریه حالم بد شد راه افتادم سمت ماشین و از آنها فاصله گرفتم که یکی از خادمان موکب به من گفت: «گریه نکن سردار انگشترش را به تو هدیه داده است».
🔺از خوشحالی سر از پا نمی شناختم ولی من طمع به مصاحبه دوخته بودم، گفتم نمی خواهم، با اخلاقی که از سردار انتظار داشتم به هدف می رسیدم، هدیه را رد کردم و گفتم من قول دادم به شبکه مصاحبه بگیرم. این را گفتم و به راه خودم ادامه دادم، که خودرو سردار توقف کرد و سردار سلیمانی با لحنی پدرانه گفت «دخترم میشود گریه نکنی، حالا بگو چه بگویم» و من گفتم هرچه در حق این مردم باید گفته شود.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
📚 @hamkalam
یكی از نمایندگان روحانی پشت تریبون مجلس مشغول نطق بود و بی مناسبت به بیان مسائل مذهبی و روضه خوانی می پردازد. مدرس سخن او را قطع می كند و میگوید:
مؤمن! سپهسالار دو ساختمان چسبیده به هم ساخته. یكی این مجلس و یكی هم مسجد و مدرسه. شما اشتباه آمدید. باید به ساختمان بغلی بروید. در مسجد روضه خوانده میشود و اینجا مجلس و محل قانونگذاری و رسیدگی به امور مردم و مملكت است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#شهیدمدرس
سعدیا! دیگر بنیآدم برادر نیستند
جملگی اعضای یک اندام و پیکر نیستند
عضوهای بیشماری را به درد آورده چرخ
عضوهای دیگر اما یار و یاور نیستند
کودک چشمآبی غرب و سیهچشم عرب
در نگاه غربیان با هم برابر نیستند
شاید اطفالی که اکنون در فلسطین زندهاند
تا رسد شعرم به این مصراع، دیگر نیستند
از نگاه غربیان انگار در مشرقزمین
مادران داغ کودکدیده مادر نیستند
نزد آنانی که میگریند در سوگ سگان
صحنههای قتل انسان گریهآور نیستند
کاش بیبیسی سوال از باربیسازان کند:
این عروسکها که میسوزند دختر نیستند؟
ای نتانیاهو اگر مردی تو با مردان بجنگ
گرچه اسرائیلیان از دم مذکر نیستند
بیمروت! کودکاند اینها نه مردان حماس
خانهاند اینها که شد ویرانه، سنگر نیستند
کودکان هرچند بسیارند در ویرانهها
ساقههای ترد ریحاناند لشکر نیستند
خادمان کعبه سرگرماند در کابارهها؟
یا که اهل جنگ جز با رقص خنجر نیستند؟
بار دیگر خو گرفت این قوم با دخترکشی؟
یا که غیرت داده از کف یا دلاور نیستند؟
پشتهها از کشتهها پیداست، دنیا کور نیست؟
آسمان از ناله پر شد، گوشها کر نیستند؟
تا به کی کودککشی در غزه؟ آیا غربیان
در هراس از انتقام اهل خاور نیستند؟!
🖊افشین علاء
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
معلم از شاگردش ميپرسه واسه چي اينقدر دير رسيدي؟ 😡😡
شاگرد: به خاطر تابلو راهنمايي رانندگي!
معلم: مگه چه علامتي روش بود؟
شاگرد: به مدرسه نزديک ميشويد، آهسته🚷 حرکت کنيد!😂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
.
چرا آب گرم در وضو کراهت داره و وضو با آب سرد بهتر از آب گرم است؟؟؟
زیرا میکروب هایی که بر اعضاء وضو قرار دارند و ممکن است نفوذ جلدی پیدا کرده و وارد بدن شوند، فرمانهای آب سرد آنها را نابود میسازد و هر چه آب سردتر باشد اکسیژن آن بیشتر و فعالیت میکروب کشی آن زیادتر است.
وقتی مقداری آب سرد بر اعضای وضو میریزیم، آن عضو سرد شده و جریان خون برای گرم کردن آن قسمت با سرعت و شدت بیشتری به سوی آن قسمت حرکت میکند و باعث طراوت و شادابی پوست و بدن میشود همانطوری که امروز با ماساژ قلب احیاء انجام میشود و بیمار به زندگی برمیگردد شستن و دست کشیدن روی اعضای وضو هم باعث تسریع جریان خون در بدن میشود.
امام صادق علیه السلام فرمودند:
کسى که وضو بگیرد و با حوله اعضاى وضو را خشک کند، یک حسنه براى او نوشته میشود، اما کسى که وضو بگیرد و صبر کند تا دست و رویش خود خشک شوند، سى حسنه براى او نوشته میشود زیرا اگر وضو با آب سرد صورت پذیرد و پس از آن از خشک کردن آن اجتناب شود، بدن در برابر سرمائی که در اثر خشک نکردن آب وضو حس میکند، خود به خود درجه حرارتش بالا میرود تا آب وضو را خشک کند، که همین تحریکات حرارتی باعث باز شدن منافذ زیر پوست میشود و اکسیژن بیشتری به بافتهای پوست و مقداری هم عضلات زیر پوست میرسد و باعث نیرو و نشاط میگردد.
شاید جالب باشد که بدانید اعضایی که در وضو شسته میشوند،حدود هشتاد درصد اعصاب حسی بدن هستند، به طوریکه که اگر به جای وضو انسان تمام بدنش را کامل بشوید، چیز زیادی نسبت به تحریک وضو،به دست نمیآید به همین خاطر در روایات به دائم الوضو بودن و تجدید وضو با آب سرد برای فرو نشاندن خشم و آرامش اعصاب و نشاط بدن، تاکید زیادی شده است.
☘بحارالأنوار، جلد۸۰، صفحه۳۱۴، روایت۲، باب۵
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
در روزگاران گذشته، مرد کشاورزی کنار جالیزی یک نهال جوان چنار کاشت. او هر فصل سبزی یا میوهای در این جالیز میکاشت و بعد از چند ماه محصول آن به دست میآمد. بعد مرد کشاورز آنها را میچید و به بازار میبرد تا بفروشد.
سالیان سال این کار مرد کشاورز بود. در تمام این سالها میوهها و سبزیجات مختلفی آنجا کاشته میشدند، رشد میکردند و وقتی میوهی رسیدهای میشدند چیده و فروخته میشدند.
ولی فقط این چنار بود که در تمام این سالها رشد کرد و بالاتر رفت و مرد کشاورز را تنها نگذاشت.
یک سال کشاورز کنار درخت چنار دانه کدویی کاشت. بعد از چند روز دانهی کدو شروع کرد به رشد کردن هر روز شاخ و برگ بیشتری میداد و نسبت به روز قبل بیشتر قد میکشید.
دانه کدو که میدید نسبت به بقیهی سبزیجات دیگر آن جالیز بیشتر قد کشیده خیلی خوشحال بود.
یک روز نگاهی به درخت چنار انداخت و گفت: چقدر این درخت بلند است؟ شاید توانستم به اندازه آن رشد کنم. از فردای آن روز کدو به دور درخت چنار پیچید و روز به روز بالاتر رفت.
یک روز درخت چنار به او گفت: آفرین، خوب داری رشد میکنی؟
کدوی مغرور به جای اینکه از این محبت چنار تشکر کند با غرور گفت: کجاش رو دیدی؟ چند وقت دیگر میبینی که از تو هم بلندتر میشوم.
چنار که سنی از عمرش گذشته بود وقتی جواب کدوی جوان را شنید به جای اینکه از دستش ناراحت شود، با خونسردی گفت: انشاءالله آن طوری که دلت میخواهد رشد کنی ولی عزیزم من پانزده سال است اینجا هستم تا اینقدر رشد کردهام.
هر گیاهی به دلیلی کاشته میشود، بعضی گیاهان برای سرسبزی و سایهشان کاشته میشوند، بعضی از گیاهان مثل تو برای میوه دادن رشد میکنند. تو باید سعی کنی مسئولیتت را به درستی انجام دهی.
حرفهای چنار برای دانهی کدو هیچ مفهومی نداشت. دانهی کدو با خود گفت: خودش مدتها از جوانیاش گذشته به جوانی و طراوت من حسودی می کند. این حرفها را میزند تا من به قد و اندازهی او نرسم.
چنار به او گفت: دوست عزیز سعی کن به جای اینکه فقط قد بکشی به فکر محصولت هم باشی تا کدویی بزرگ و شیرین داشته باشی وگرنه کارت را به خوبی انجام ندادهای.
کدو گفت: دیدی گفتم تو به من حسودی میکنی؟ تو میخواهی من به فکر میوهام باشم و انرژی و توانم را صرف قد کشیدن و بلندتر شدن نکنم.
چنار که دید حرفهایش نتیجهی برعکس دارد گفت: فقط یادت باشد تو باید تا آخر پاییز تمام سعیات را بکنی، قبل از اینکه زمستان برسد.
دانهی کدو گفت: باشه جوجه را آخر پاییز میشمارند. هستیم و نتیجه را میبینیم.
چنار که نمیدانست چه جوری میتواند گیاه جوان را متوجهی اشتباهش کند، فقط گفت کاش معنی واقعی حرفهایت را میدانستی. خیلی از مرغها هم مثل تو خوشخیالند، آنها اول پاییز فکر میکنند میتوانند چندین جوجه به دنیا بیاورند ولی آخر پاییز که جوجههایشان را میشمرند میبینند دو الی سه جوجه بیشتر ندارند و بقیه جوجههایش مرده است.
از آن روز کدو تصمیم گرفت تا میتواند رشد کند تا جواب قاطعی به درخت چنار بدهد غافل از اینکه کشاورز چندین بار آمده بود و دیده بود که دانهی کدو فقط قد کشیده و هیچ میوهای نداده است.
کشاورز تصمیم داشت کدو را از جا بکند و به دور بیندازد ولی باز گفت: باشه تا آخر پاییز صبر میکنم اگر تا آن وقت میوهای نداد آن را از ریشه میکنم و به دور میاندازمش.
دانهی کدو همینطور قد میکشید و دیگر کم کم به شاخههای اصلی چنار میرسید.
کدو آنقدر در فکر رشد شاخههایش بود که نفهمید از مسئولیت اصلیاش غافل است و هیچ میوهای نداده.
تا اینکه یک روز سرد پاییزی که کشاورز دید دانهی کدو هیچ میوهای نداده عصبانی شد و او را از ریشه درآورد.
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#داستان
روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد.
در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدتها فکر میکرد که از همه قدرتمندتر است.
تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام میگذارند حتی بازرگان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر میشدم.
در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود همه مردم به او تعظیم میکردند.
احساس کرد که نور خورشید او را میآزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.
با خود گفت که قویترین چیز در دنیا، صخره سنگ است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود. ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد میشود.
نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#داستان