eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
901 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آب خوردن مار و دیده بودین... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
34.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻رجز خوانی شهید محسن حسین نیا مداح اهل بیت (ع) پایگاه دریابانی چابهار.
🌹در بیستم فروردین روز ملی فناوری هسته ای یاد شهدای گرانقدر هسته ای گرامیباد 🕊شادی روح بلندشان صلوات ♦️♦️♦️♦️♦️♦️ انتقام خون این دانشمندان شهید قطعا از صهیونیست ها گرفته خواهد شد
‌‌‏ ‌‌‏  🔮استاد امین نخله شاعر و ادیب 💎 هر گاه كسی بخواهد بیماری روح وروان خودرا درمان كند، باید به گفتار امام (ع) در روی آورد و راه و روش زندگی را درپرتو این كتاب ارزشمند بیاموزد کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
💎ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راسته‌ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش‌ها وجود داشت که او می‌توانست هر کدام را که می‌خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش‌ها را امتحان کرد، اما هیچ‌کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می‌پوشید ایرادی بر آن وارد می‌کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله‌ی هرچه تمام به کار خود ادامه می‌داد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می‌شد که ناگهان متوجه‌ی یک جفت کفش زیبا شد! آنها را پوشید. دید کفش‌ها درست اندازه‌ی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. می‌دانست که باید این کفشها را بخرد. از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟ فروشنده جواب داد: این کفش‌ها، قیمتی ندارند! ملا گفت: چه طور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره می‌کنی؟ فروشنده گفت: ابدا، این کفش‌ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش‌های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی! این داستان زندگی اکثر ما انسان‌هاست، همیشه نگاه‌مان به دنیای بیرون است. ایده‌آل‌ها و زیبایی‌ها را در دنیای بیرون جست و جو می‌کنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران می‌خواهیم. فکر می‌کنیم مرغ همسایه غاز است. خود کم‌بینی و اغلب خودنابینی باعث می‌شود که خویشتن را به حساب نیاورده و هیچ شأنی برای خود قائل نباشیم. ما چنان زندگی می‌کنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم. در حالی که اغلب آرزو می‌کنیم ای کاش گذشته برگردد و بر آن که رفته حسرت می‌خوریم. پس تا امروز، دیروز نشده قدر لحظهٔ « حال » را بدانیم تا برای آینده جای حسرت باقی نگذاریم. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 همه‌ی شوهرای ایرانی این مدلین😂 دکتر عزیزی روانشناس معروف در برنامه محفل شبکه سه کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🚨زیاد کار کردن با موبایل چه بلایی سر بدن شما می‌آورد؟ 🔸شما زمانی که گوشی در دست دارید و سر شما هیچ زاویه ای با گوشی ندارد معادل 5،5 کیلوگرم به مهره های گردن شما فشار وارد می شود. 🔹در صورتی که هنگام نگاه کردن به صفحه گوشی زاویه 15 درجه ای ایجاد شده باشد وزنی معادل 15 کیلو گرم به گردن شما فشار وارد می شود. 🔸خم کردن سر و نگاه کردن به پایین برای کار با موبایل در صورتی که 30 درجه سر شما خم شده باشد، معادل 18 کیلوگرم به گردن شما فشار مضاعف وارد می آورد. 🔹اگر با زاویه 45 درجه به گوشی خود نگاه کنید گویا وزنه ای 22 کیلوگرمی را روی گردن شما گذاشته اند و به همین مقدار فشار وارد ناحیه گردن شما می شود ودرنهایت اگر زاویه 60 درجه هنگام کار شما با گوشی همراهتان ایجاد شده باشد فشاری معادل 27 کیلو گرم به گردن شما وارد می شود. 🔸حال باید از خود سوال کنید که با این زمان طولانی استفاده شما از گوشی همراه چه مقدار فشار روی گردن شما در روز وارد می شود و چه مضراتی در پی خواهد داشت.
پادشاهی به مأموران خود دستور داد كه اگر كسی عيب و ايرادی داشته باشد، برای هر عیب خود بايد يك درهم تاوان بدهد. يكی از شحنه‌ها (نگهبان) مردی را عريان ديد و گفت: بايد به دستور پادشاه يك درهم بپردازی. مرد گفت: چه....چه...چرا بايد بدهم؟! شحنه گفت دو درهم بايد بدهی چون لكنت هم داری. شحنه گريبان مرد را گرفت؛ او خواست دفاع كند، معلوم شد دستش هم بالا نمی‌آيد. شحنه گفت حالا بايد سه درهم بدهی! در اين گير و دار كلاه از سر مرد افتاد و مشخص شد که آن مرد کچل هم هست. شحنه طلب چهار درهم كرد. مرد بينوا خواست بگريزد، معلوم شد كه لنگ و چلاق هم هست. شحنه گفت از جايت تكان نخور كه تو گنجی بسيار پر بها هستی! ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اخرش جالب هست😂😂😂 ‌ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
امام على عليه السلام: مَن عَرَفَ العِبرَةَ فَكَأَنَّما عاشَ فِي الأَوَّلينَ كسى كه عبرت شناس باشد، چنان است كه با گذشتگان زيسته است غررالحكم حدیث8850
✅ روزی هارون الرشید به خاصّان و ندیمان خود گفت: من دوست دارم شخصی که خدمت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مشرف شده و از آن حضرت حدیثی شنیده است را زیارت کنم تا بلا واسطه از آن حضرت، حدیثی را برای من نقل کند. چون خلافت هارون در سنة یکصد و هفتاد از هجرت واقع شد و معلوم است که با این مدت طولانی یا کسی از زمان پیغمبر(ص) باقی نمانده، یا اگر باقی مانده باشد در نهایت ندرت خواهد شد. 🔹ملازمانِ هارون در صدد پیدا کردن چنین شخصی بر آمدند و در اطراف و اکناف تفحص نمودند اما هیچکس را نیافتند به‌جز پیرمرد عجوزی که قوای طبیعی خود را از دست داده و از حال رفته و فُتور و ضعف، کانون و بنیاد هستی او را در هم شکسته بود و جز نَفَس و یک مشت استخوان، از او چیزی باقی نمانده بود. 🔸او را در زنبیلی گذارده و با نهایتْ درجه‌ی مراقبت و احتیاط به دربارِ هارون وارد کردند و یکسره به نزد او بردند. هارون بسیار مسرور و شاد گشت که به منظور خود رسیده و کسی که رسول خدا(ص) را زیارت کرده است و از او سخنی شنیده، دیده است. گفت: ای پیرمرد! خودت پیغمبر اکرم(ص) را دیده ای؟ عرض کرد: بلی. هارون گفت: کی دیده‌ای؟ 🔹عرض کرد: در سن طفولیت بودم، که روزی پدرم دست مرا گرفت و به خدمت رسول الله(ص) آورد و من دیگر خدمت آن حضرت نرسیدم تا از دنیا رحلت فرمود. هارون گفت: بگو ببینم در آن روز از رسول الله(ص) سخنی شنیدی یا نه؟ 🔸عرض کرد: بلی، آنروز از رسول خدا(ص) این سخن را شنیدم که می فرمود:. « یَشِیبُ ابْنُ ءَادَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خَصْلَتَانِ، الْحِرصُ وَ طولُ الامَلِ» [فرزند آدم پیر می‌شود و هر چه بسوی پیری می‌رود به موازات آن، دو صفت در او جوان می گردد: یکی حرص و دیگری آرزوی دراز] 🔹هارون بسیار شادمان و خوشحال شد که روایتی را فقط با یک واسطه از زبان رسول خدا(ص) شنیده است؛ دستور داد یک کیسه زر به عنوان عطا و جایزه به پیر عجوز دادند و او را بیرون بردند. همین که خواستند او را از صحن دربار به بیرون ببرند، پیرمرد ناله‌ی ضعیف خود را بلند کرد که مرا به نزد هارون برگردانید که با او سخنی دارم. گفتند: نمی‌شود. گفت: چاره‌ای نیست، باید سؤالی از هارون بنمایم و سپس خارج شوم! زنبیلِ حاملِ پیرمرد را دوباره به نزد هارون آوردند. هارون گفت: چه خبر است؟ 🔸پیرمرد عرض کرد: سؤالی دارم. هارون گفت: بگو. پیرمرد گفت: حضرت سلطان! بفرمائید این عطائی که امروز به من عنایت کردید فقط عطایِ امسال است یا هر ساله عنایت خواهید فرمود؟ 🔹هارون الرشید، صدای خنده اش بلند شد و از روی تعجب گفت: «صَدَقَ رَسوُل الله صلی الله علیه وءاله؛ یَشِیبُ ابْنُ ءَادَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خَصْلَتَانِ، الْحِرصُ وَ طولُ الامَلِ!»؛ راست فرمود رسول خدا «که هر چه فرزند آدم رو به پیری و فرسودگی رود دو صفت حرص و آرزوی دراز در او جوان می‌گردد!»، این پیرمرد رمق ندارد و من گمان نمی‌بردم که تا درِ دربار زنده بماند، حال می‌گوید: آیا این عطا اختصاص به این سال دارد یا هر ساله خواهد بود. حرص ازدیاد اموال و آرزوی طویل او را بدین سرحد آورده که باز هم برای خود عمری پیش بینی می‌کند و در صدد اخذ عطای دیگری است. ↙ منبع: معاد شناسی، علامه سید محمد حسینی تهرانی، ج1، ص 27 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam