روباهی در حادثهای دمش را از دست داد. روباههای گله از او پرسیدند: دمت چه شد؟
روباه دمبریده با حیلهگری گفت: خودم قطعش کردم.
همه با تعجب پرسیدند: چرا؟ دم نداشتن بسیار بد است و اکنون زیباییت را از دست دادی.
روباه گفت: خیر! حالا آزادم و سبک؛ احساس راحتی میکنم! وقتی راه میروم فکر میکنم که دارم پرواز میکنم.
یک روباه دیگر که بسیار ساده بود، رفت و دم خود را قطع کرد چون درد شدیدی داشت و نمیتوانست تحمل کند، نزد روباه دمبریده رفت و گفت: تو گفته بودی سبک شدهام و احساس راحتی میکنم. من که بسیار درد دارم!
دمبریده گفت: صدایش را درنیاور! اگر نه تمام روز روباههای دیگر به ما میخندند! هر لحظه ابراز خشنودی و افتخار کن تا تعداد ما زیاد شود و الا تمام عمر مورد تمسخر دیگران قرار خواهیم گرفت.
همان بود که تعداد دمبریدهها آنقدر زیاد شد که بعداً به روباههای دمدار میخندیدند.
✅ مراقب باشید که در جامعه با هر گروهی همرنگ نشوید حتی اگر به قیمت تمسخر دیگران تمام شود.
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#داستان
فردی از کشاورزی پرسید: آیا گندم کاشتهای؟
کشاورز جواب داد: نه، ترسیدم باران نبارد.
مرد پرسید: پس ذرت کاشتهای؟
کشاورز گفت: نه، ترسیدم ذرتها را آفت بزند.
مرد پرسید: پس چه چیزی کاشتهای؟!
کشاورز گفت: هیچچيز، خیالم اینجوری راحت است!
✅ همیشه بازندهترین افراد در زندگی، کسانی هستند که از ترس هرگز به هیچ کاری دست نمیزنند.
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#قدری_تأمل
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🎥 خواهشا مادرا به فرزندانشون احکام یاد ندن خصوصا اگه فرزندشون دختره😄😄
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
امام علی علیه السلام فرمودند:
رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ فَإِنَّ الشَّرَّ لَا یَدْفَعُهُ إِلَّا الشَّرُّ.
سنگ را به مکانی که آمده برگردانید زیرا بدی را جز با بدی نمی توان جلوگیری کرد.
نهج البلاغه: حکمت ۳۰۶
شرح حدیث:
مقابله به مثل یک تاکتیک جنگی است وقتی دشمن به خاک کشور حمله می کند با هر وسیله ای که برای سرکوب ما استفاده می کند باید مثل وسیله خودش جوابش را داد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
311.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زهرترک شد😂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
پدرم هر وقت که وارد اتاقم می شد می دید که لامپ اتاق یا پنکه روشن ومن بیرون اتاق بودم بمن می گفت چرا خاموش اش نمی کنی وانرژی رو هدر می دهی؟
وقتی وارد حمام می شد ومی دید آب چکه می کند با صدای بلند فریاد می زد چرا قبل رفتن ،آب رو خوب نبستی وهدر می دهی!
همیشه ازم انتقاد می کرد و به منفی بافی متهمم می کرد ...بزرگ وکوچک در امان نبودند ومورد شماتت قرار می گرفتن...
حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود.
تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید وکاری پیدا کردم...
🔅امروز قرار است در یکی از شرکت های بزرگ برای کار مصاحبه بدهم.
اگر قبول شدم این خونه کسل کننده رو برای همیشه ترک می کنم تا از بابام و توبیخاش برای همیشه راحت بشوم.
صبح زود ازخواب بیدار شدم حمام کردم بهترین لباسهایم را پوشیدم و زدم بیرون.
🔅داشتم با دستم گرده های خاک را رو کتفم دور می کردم که پدرم لبخند زنان بطرفم اومد با وجود اینکه چشماهایش ضعیف بود و چین وچروک چهره اش هم گواهی پاییز رو می داد بهم چند تا اسکناس داد و گفت :مثبت اندیش باش و خودت رو باور داشته باش ،از هیچ سوالی تنت نلرزه!!
نصیحتشو با اکراه قبول کردم ولبخندی زدم و تو دلم غرولند می کردم که در بهترین روزهای زندگیم هم از نصیحت کردن دست بردار نیست...مثل اینکه این لحظات شیرینو می خواد زهرمار کنه.
از خونه بسرعت خارج شدم یه ماشینو اجاره کردم و بطرف شرکت رفتم...
به دربانی شرکت رسیدم خیلی تعجب کردم.
هیچ دربان ونگهبان و تشریفاتی نداشت فقط یه سری تابلو راهنما⬅️⬆️↗️↙️
به محض ورودم متوجه شدم دستگیره ازجاش در اومده ...اگه کسی بهش بخوره میشکنه.
بیاد پند آخر بابام افتادم که همه چیزو مثبت ببین.
فورا دستگیره رو سرجاش محکم بستم تا نیوفته!!
همینطوری و تابلوهای راهنمای شرکت رو رد میکردم و از باغچه ی شرکت رد می شدم که دیدم راهروها پرشده از آب سر ریز حوضچه ها ..به ذهنم خطور کرد که باغچه ی ما پر شده است یاد سخت گیری بابام افتادم که آب رو هدر ندم ...شیلنگ آب را از حوضچه پر، به خالی گذاشتم وآب رو کم کردم تا سریع پر آب نشه.
در مسیر تابلوهای راهنما وارد ساختمان اصلی شرکت شدم پله ها را بالا میرفتم متوجه شدم که چراغک های آویزان در روشنایی روز بشدت روشن بودن از ترس داد وفریاد بابا که هنوز توی گوشم زمزمه می شد ، اونارو خاموش کردم!!
🔅به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد زیادی جلوتر از من برای این کار آمدن.
اسممو در لیست ثبت نام نوشتم ومنتظر نوبت شدم...وقتی دور و برمو نیم نگاهی انداختم چهره ولباس وکلاسشنو دیدم ،احساس حقارت وخجالت کردم ومخصوصا اونایی که از مدرک دانشگاهای آمریکایی شون تعریف می کردن.
دیدم که هرکسی که میره داخل کمتر از یک دقیقه تو اتاق مصاحبه نمی مونه و میاد بیرون.
با خودم می گفتم اینا با این دک وپوزشون و با اون مدرکاشون رد شدن من قبول می شم ؟!!!عمرا
فهمیدم که بهتره محترمانه خودم از این مسابقه که بازنده اش من بودم سریعتر انصراف بدم تا عذرمو نخواستن...!!!
بیاد نصحیت پدرم افتادم:مثبت اندیش باش و اعتماد بنفس داشته باش ...
نشستم ومنتظر نوبتم شدم انگار که حرفای بابام انرژی و اعتماد به نفس بهم میداد واین برام غیر عادی بود.
در این فکر بودم که یهو اسممو صدا زدن که برم داخل.
وارد اتاق مصاحبه شدم و روی صندلی نشستم . روبروم سه نفر نشسته بودن که بهم نگاه کرده ولبخند میزدن ... یکیشون گفت کی میخواهی کارتو شروع کنی؟
دچار دهشت واضطراب شدم، لحظه ای فکر کردم دارن مسخرم میکنن یا پشت سر این سوال چه سوالاتی دیگه ای خواهد بود؟؟؟
بیاد نصیحت پدرم درحین خروج از منزل افتادم : نلرز و اعتماد بنفس داشته باش!
پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم :ان شاءالله بعد از اینکه مصاحبه رو با موفقیت دادم میام سرکارم.
یکی از سه نفر گفت تو در استخدامی پذیرفته شدی تمام!! با تعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین؟!
سومی گفت ما بخوبی میدونیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارتهاشونو فهمید، به همین خاطر گزینش ما عملی بود،
تصمیم گرفتیم یه مجموعه از امتحانات عملی را برای داوطلبان مد نظر داشته باشیم که در صورت مثبت اندیشی داوطلب در طولانی مدت از منافع شرکت دفاع کرده باشد وتو تنها کسی بودی که از کنار این ایرادات رد نشدی وتلاش کردی از درب ورودی تا اینجا نقص ها رو اصلاح کنی ودوربین های مداربسته موفقیت تو را ثبت کردند.
در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد کار ، مصاحبه، شغل و ...هیچ چیز رو بجز صورت پدرم ندیدم.
پدرم آن انسان بزرگی که ظاهرش سنگدلیست اما درونش پر از محبت و رحمت و دوستی و آرامش است.
🌺🌿🌺🌿
دلزده نشو از نصایح پدرانه
در ماوراء این پندها محبتی نهفته است که حتما روزی آن را خواهی فهمید وچه بسا آنها دیگر نباشند
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنهارا بسازم.»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
ﻫﺰﺍﺭﭘﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ که ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽﺭﻗﺼﯿﺪ ﺟﺎﻧﻮﺭﺍﻥ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﺩ ﺍﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ. ﻫﻤﻪ، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺜﻨﺎﯼ لاکپشتی ﮐﻪ ﺍﺑﺪﺍً ﺭﻗﺺ ﻫﺰﺍﺭﭘﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ.
ﺍﻭ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭﭘﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﺍﯼ ﻫﺰﺍﺭﭘﺎﯼ ﺑﯽﻧﻈﯿﺮ! ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺗﺤﺴﯿﻦﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﺑﯽﻗﯿﺪ ﻭ ﺷﺮﻁ ﺭﻗﺺ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ میخواهم ﺑﭙﺮﺳﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽﺭﻗﺼﯿﺪ؟ ﺁﯾﺎ ﺍﻭﻝ ﭘﺎﯼ ۲۲۸ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﭘﺎﯼ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۵۹ ﺭﺍ؟ ﯾﺎ ﺭﻗﺺ ﺭﺍ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥ ﭘﺎﯼ ﺷﻤﺎﺭﻩ ۴۹۹ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ؟ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻫﺴﺘﻢ.
ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﻤﺎﻡ، ﻻﮎﭘﺸﺖ.
ﻫﺰﺍﺭﭘﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺭﻗﺼﯿﺪﻥ ﭼﻪ میکند؟ ﻭ ﮐﺪﺍﻡﯾﮏ ﺍﺯ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﻠﻨﺪ میکند؟ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﺪﺍﻡ ﭘﺎ ﺭﺍ؟ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭﭘﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﺭﻗﺼﯿﺪﻥ ﻧﺸﺪ.
✅ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺑﺪﺧﻮﺍﻫﯽ ﻭ ﺣﺴﺎﺩﺕ، میتواند ﺑﺮ ﻧﯿﺮﻭﯼ ﺗﺨﯿﻞ ﻣﺎ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﭘﺮﻭﺍﺯﯼ ﻣﺎ ﺷﻮﺩ.
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#داستان