279.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلطان تخریب 😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
⬅️ پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله فرمودند:
مَنْ سَعى فِى حاجَةِ اَخيهِ الْمُؤْمِنِ فَكَاَنَّما عَبَدَاللّهَ تِسْعَةَ الافِ سَنَةٍ صآئِما نَهارَهُ، قَائِما لَيْلَهُ.
كسى كه براى رفع نياز برادر مؤمن خـود كوشـش كـند مثـل اين اسـت كه نه هزار سال خداوند متعال را عبادت كرده در حاليكه روزها روزه بوده و شبها را هم شب زنده دارى مى كرده است.
📚بحار الأنوار، ج ۷۴، ص ۳۱۵
گفت استاد مبر درس از ياد
ياد باد آنچه به من گفت استاد
ياد باد آن كه مرا ياد آموخت
آدمي نان خورد از دولت يـــاد
هيچ يادم نرود اين معنــــي
كه مرا مادر من نـــــادان زاد
پدرم نيز چو استــــــادم ديد
گشت از تربيــــــــــت من آزاد
پس مرا منت از استـــاد بود
كه به تعليـــــــم من استاد استاد
هر چه مي دانست آموخت مرا
غــــير يك اصل كه ناگفته نهاد
قدر استـــــــــــــــاد نكو دانستن
حيف استــــــــاد به من ياد نداد
گر بمردست ،روانــــش پر نور
ور بود زنده ، خدايش يار باد !
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#معلمان_ماندگار
✍خاطره
در اردیبهشت سال 1389 بچههای مدرسه را به اردوی تفریحی همدان برده بودم. یکی از مکانهای دیدنی این شهر آبشار زيبای گنجنامه است.
بچه ها تا به این مجموعه رسیدند فارغ از زیبایی ها و هوای دل انگیز آن سرگرم خرید اسباب بازی ها شدند. بالاخره بازدید به سر آمد. و برای صرف ناهار راهی تالار شدیم. بچه ها از پلهها بالا می رفتند و یکی از کارکنان با انبوهی از کارتن های خالی پایین، در همین حین دیدم کارتن ها ریخت و کارگر تالار یقه یکی از دانش آموز را گرفت اجازه برخورد ندادم. علت را جویا شدم دانش آموز یک چاقوی اسباب بازی گرفته بود که نوک آن در برخورد با هر جسمی فورا داخل دسته می رفت دانش آموز با یک شوخی نابجا آن را به سمت کارگر نشانه رفته بود و ایشان هم فکر کرده بودکه آن چاقوی واقعی است. و تمام کارتن ها را رها کرده بود.
البته در آنجا برای این شیطنت بچگانه چارهای جز معذرتخواهی نداشتم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوش به حال کسی که اینطوری حامی دارد .
@dohhol
حديث روز
امام صادق علیه السلام :
«خيرى نيست در آن كس كه گردآوردنِ مال از راه حلال را دوست نمىدارد؛ تا با آن آبروى خويش را حفظ كند، دِينش را ادا نمايد، و با خويشانش پيوند داشته باشد».
«لا خَيرَ في مَن لا يُحِبُّ جَمعَ المالِ مِن حَلالٍ؛ يَكُفُّ بِهِ وَجهَهُ، ويَقضي بِهِ دَينَهُ، ويَصِلُ بِهِ رَحِمَهُ».
الكافی : ج٥ ص٧٢ ح۵
روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند.
در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.
شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟
مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.
شرح حکایت
اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه کنیم بهتر است با زبان، رویکرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار کنیم. همیشه نمی توانیم با اصول و چارچوب فکری خود دیگران را مدیریت کنیم. باید افکار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کرد و به آنها داد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ إنـّی لَأمـانٌ لِأهـْلِ الْأرْضِ کَما أنَّ النُّجُومَ أمانُ لِأهْلِ السَّماءِ؛ / امام مهدی (عج)
👈 من مایه امنیت زمینیان هستم، همانطور که ستارگان موجب امنیت آسمانیانند.
📚 بحارالانوار ، ج ۵۳ ، ص ۱۸۱
-------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#حدیث
مرد بیسوادی قرآن میخواند ولی معنی قرآن را نمیفهمید. روزی پسرش از او پرسید: چه فایده ای دارد قرآن میخوانی، بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟
پدر گفت: پسرم!
سبدی بگیر و از آب دریا پرکن و برایم بیاور.
پسر گفت: غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند
پدر گفت: امتحان کن پسرم
پسر سبدی که در آن زغال میگذاشتند گرفت و به طرف دریا رفت
سبد را زیر آب زد و به سرعت به طرف پدرش دوید ولی همه آبها از سبد ریخت و هیچ آبی در سبد باقی نماند
پسر به پدرش گفت؛ که هیچ فایده ای ندارد.
پدرش گفت: دوباره امتحان کن پسرم.
پسر دوباره امتحان کرد ولی موفق نشد که آب را برای پدر بیاورد. برای بار سوم و چهارم هم امتحان کرد تا اینکه خسته شد و به پدرش گفت؛ که غیر ممکن است
پدر با لبخند به پسرش گفت:
سبد قبلا چطور بود؟ پسرک متوجه شد سبد که از باقیمانده های زغال، کثیف و سیاه بود الان کاملاً پاک و تمیز شده است
پدر گفت:
این حداقل کاری است که قرآن
برای قلبت انجام میدهد
دنیا و کارهای آن قلبت را از
سیاهی ها و نا پاکیها پرمیکند
خواندن قرآن همچون دریا
سینه ات را پاک میکند،
حتی اگر معنی آنرا ندانی.
ارسالی از مخاطبین
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam