🍃گويند: روزى ابوسعيد ابوالخير و خواجه ابوالقاسم قُشيرى در بازار نيشابور مى رفتند، شلغم پخته ديدند، و هر دو بدان رغبتى پيدا كردند.
🍃ابوسعيد پولى داد و شلغم خريد و خورد. قشيرى در خاطرش مى گفت: من امام نيشابورم، در ميان بازار شلغم چگونه بخورم؟!
🍃 هر دو به مجلسى آمدند؛ و به ابوسعيد حالى دست داد، كه قشيرى در خاطرش مى گفت: چندين تحصيل كردم و در راه طريقت رنجها بردم ولى چنين حالى به من دست نمى دهد!!
🍃ابوسعيد سر بر آورد و گفت: آن ساعت كه من در بازار شلغم مى خوردم؛ تو بت نفس مى پرستيدى و مى گفتى: من امام نيشابورم، در بازار چگونه شلغم خورم!؟
🍃ندانى كه هيچ بت پرست را از اين خاطر، حالى ندهند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
551.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاکتیک های فوتبالی😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هم لیلة القدر نظام است انتخابات
هم مطلع الفجر قیام است انتخابات
هر رأی ما امضای فرداهاست امروز
این قطرهها را شور دریاهاست امروز
هر رأی ما در حکم موجی بیکران است
یک مشت محکم بر دهان دشمنان است..
ما شیعیان حیدر کرار هستیم
آری «اَشِدّاءُ عَلَی الکُفّار» هستیم
هر رأی ما در حکم یک برگ بَرَندهست
بر گردن گردنکشان، تیغی بُرَندهست
دنیا نگاهش بر حضور ماست آری
هر رأی در ایران جهانآراست آری
ما فتح خرمشهرها در پیش داریم
تا سجده در بیتالمقدس بیقراریم
روح شهیدان ناظر آراست امروز
چشم انتظارِ انتخاب ماست امروز
هر شعبۀ آراء، میدان جهاد است
هر رأی، نفی فتنه و فقر و فساد است
مرد و زن ما مردِ میدانند امروز
«حُبُّ الوَطن» را قدر میدانند امروز..
شخصی سرو کارش به دیوان قضاوت کشید و هر وقت پیش از آنکه به محکمه قاضی برود در خانه ابتدا کلاهش را جلوی خود می گذاشت و کلاه را قاضی فرض کرده و آنچه که می خواست در محکمه بگوید به کلاه می گفت و راست و دروغ آن را می سنجید و بعد نزد قاضی می رفت تا سخنی به ضرر خود نگوید.
چون پرسیدند این سخنان محکمه پسند را چطور اینطور درست و بی غلط در محضر قاضی می گویی تا به نفع تو حکم می دهد جواب داد:
اول کلاه خودم را قاضی می کنم ....
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی ابن سینا از جلو دکان آهنگری می گذشت که کودکی را دید. آن کودک از آهنگر مقداری آتش می خواست. آهنگر گفت: ظرف بیاور تا در آن آتش بریزم. کودک که ظرف همراه نداشت، خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و در کف دست خود ریخت. آن گاه به آهنگر گفت: آتش بر کف دستم بگذار.
ابن سینا، از تیزهوشی او به شگفت آمد و در دل بر استعداد کودک شادمان شد. پس جلو رفت و نامش پرسید. کودک پاسخ داد: نامم بهمن یار است و از خانواده ای زرتشتی هستم. ابن سینا او را به شاگردی گرفت و در تربیتش کوشید تا اینکه او یکی از حاکمان و دانشمندان نام دار شد و آیین مقدس اسلام را نیز پذیرفت.
بهمنیار را مفسر فلسفه ابن سینا و مروّج فلسفه در قرن پنجم دانستهاند.
او کتاب التعلیقات ابن سینا را جمع آوری کرده و در" التحصیل" فلسفه او را شرح کرده است.
ابن سینا در نامهای به بهمنیار او را به دلیل اهتمام به تحصیل علم تحسین کرده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
554.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی وقتی شروع میشه که ترس به پایان میرسه ...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
امروز مفتخرم بعنوان نماینده دولت شهید جمهور امانتدار مردم گرانقدر در پای صندوق رای باشم
نتیجه هرچه باشد رای به نظام جمهوری اسلامی ایران است
مشارکت مردم لحظه به لحظه زیادتر می شود
خداوند نگهدارتان باد