eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
900 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
دانشمندي آزمایش جالبی انجام داد، او یک اکواریم شیشه‌ای ساخت و آن را با یک دیوار شیشه‌ای دو قسمت کرد‌. در یک قسمت یک ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگر یک ماهی کوچکتر. ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی‌داد… او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله می‌کرد، اما هر بار به یک دیوار نامرئی می‌خورد. همان دیوار شیشه‌ای که آن را از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد . بالا خره بعد از مدتی، ازحمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کار غیر ممکن است. دانشمند شیشه‌ی وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد… اما ماهی بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد. می دانید چرا؟ آن دیوار شیشه‌ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ تو ذهنش یک دیوار شیشه‌ای ساخته بود. یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت‌تر بود آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی… https://eitaa.com/hamkalam
💠 امیرالمومنین علیه‌السلام: 🔸 عَجِبتُ لِمَن يَرجُو رَحمَةَ مَن فَوقَهُ كيفَ لا يَرحَمُ مَن دُونَهُ؟! 🔹 در شگفتم از كسى كه به رحم و شفقت فرا دست خود اميد دارد، چگونه به فرو دست خود رحم نمى كند. 📎 غررالحکم، ح۶۲۵۵
کنایه از انجام کار و عملی است که هیچ سود و مزدی برای طرف عاید نمیشود و وقت خود را بیهوده برای انجام کاری تلف میکند حلاجی از شهر برای کار حلاجی به دهی می رفت. زمین از برف پوشیده و هوا بسیار سرد بود. از قضا در بین راه به گرگی گرسنه برخورد. گرگ از سرما و گرسنگی، حالت حمله به خود گرفت. حلاج درحالی که می ترسید، دست و پای خود را گم نکرد و درصدد چاره برآمد. خواست با کمان به او حمله کند. دید کمان، طاقت حملهٔ گرگ را ندارد و می شکند. به سرعت روی زمین نشست و با چک حلاجی بنای زدن بر زه کمان گذاشت! گرگ از صدای زه کمان ترسید و فرار کرد. حلاج هم به سرعت به راه افتاد. هنوز بیش از چند قدم نرفته بود که باز دید گرگ به سمت او می آید. حلاج مانند قبل، کوبیدن چک بر کمان را شروع کرد و گرگ را فراری داد و به راه خود ادامه داد. باز دید گرگ دست بردار نیست. حلاج دوباره صدای زه را درآورد تا سرانجام گرگ خسته شد و به سراغ شکار دیگری رفت. حلاج هم چون دید شب نزدیک است و هوا سرد و برفی است، به خانهٔ خود بازگشت. وقتی همسرش پرسید: «امروز چه کردی؟» گفت: «حلاج گرگ بودم!» . حلاج یعنی پنبه زن،شغلی که در قدیم رواج داشته است. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
روزی کشاورزی در مزرعه خود یک غاز زخمی پیدا کرد مرد با آنکه کار زیادی داشت ، دست از کار کشید و غاز زخمی را به خانه برد ابتدا کمی اب به او داد و سپس او را کباب کرد و خورد. همیشه داستان ها بر اساس انتظارات شما خاتمه نمی یابد😂😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠عَنِ النَّبِىِّ صلي الله عليه و آله: اِنَّ اللّهَ فِى عَوْنِ الْمُؤمِنِ مادامَ الْمُؤْمِنُ فِى عَوْنِ اَخِيهِ الْمُؤْمِنِ. 🔹پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: تا زمانى كه مؤمن در كمك به برادر مؤمن خود كوشا باشد، خدا هم او را كمك و يارى خواهد كرد. 📚بحارالأنوار، ج 74، ص 312
🔹استادی‌ روزی‌ تعدادی‌ بادکنک‌ با‌ سوزن سرکلاس‌ آورد‌ و به‌ بچه‌ها‌ گفت‌‌ هر کس یک‌ دقیقه‌ وقت‌ دارد‌ بادکنکهای‌‌ یکدیگر را بترکانید‌ و در آخر هرکس‌ بادکنک‌ سالم داشت‌ او برنده‌ است. مسابقه‌ شروع‌ شد و بعد‌ از یک‌ دقیقه‌ من‌ و چهار تا‌ از دوستان‌ دیگر با بادکنک‌ سالم برنده‌ شدیم‌‌. سپس‌ استاد رو به‌ دانشجویان‌ کرد و گفت‌ : من‌ همین‌مسابقه‌ را سر کلاس دیگر انجام‌ دادم‌ ولی‌ آنها همه‌ برنده شدند زیرا هیچکس‌ بادکنک‌ دیگری را نترکاند و همه‌ بادکنکها سالم‌ ماند. ما‌ انسانها در این‌ جامعه‌ رقیب‌ یکدیگر نیستیم‌ و قرار نیست‌ ما برنده‌ باشیم و دیگران‌ بازنده‌؟؟؟ قرار نیست‌ خوشبختی‌ خود را با تخریب‌ دیگران‌ تضمین‌ کنیم. می‌توانیم‌ باهم‌ بخوریم‌،باهم‌ رانندگی‌ کنیم‌‌ و باهم‌ شاد باشیم‌. 🤔 پس‌ چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
برف سنگینی در حال باریدن بود، ناصرالدین شاه هوس درشکه سواری به سرش زد... دستور داد اتاقک درشکه را برایش گرم و منقل و وافور شاهی را هم در آن مهیا سازند، آنگاه در حالی که دو سوگلی اش در دو طرف او نشسته بودند، در اتاقک گرم و نرم درشکه، دستور حرکت داد، کمی که از تماشای برف و بوران بیرون و احساس گرمای مطبوع داخل کابین سرخوش شد، هوس بذله گویی به سرش زد و برای آنکه سوگلی هایش را بخنداند، با صدای بلند به پیرمرد درشکه چی که از شدت سرما می لرزید، گفت: درشکه چی ! به سرما بگو ناصرالدین شاه "تره هم واست خرد نمی کنه!" درشکه چی بیچاره سکوت کرد... اندکی بعد ناصرالدین شاه دوباره سرخوشانه فریاد زد: درشکه چی! به سرما گفتی؟؟؟ درشکه چی که از سردی هوا نای حرف زدن نداشت، پاسخ داد: بله قربان گفتم!!! -خب چی گفت؟؟؟ گفت: با حضرت اجل همایونی کاری ندارم، اما پدر تو یکی رو درمی یارم... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👈 خلاقیت و حل مشکلات محصول به ایده‌هاست. داستانِ پسری ۱۳ ساله در مالاوی که برای نجات خانواده و روستای خود از قحطی به راه‌های غیرمتعارف فکر می‌کند و ... نام فیلم: پسری که باد را مهار کرد کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🌷 امام صادق (علیه السلام) : ✍ نیکوکاری و خوش اخلاقی ، خانه‌ها را آباد و عمرها را طولانی می‌کنند. 📖 کافی ، ج۲ ، ص۱۰۰
زن جوانی پیش مادر خود می رود و از مشکلات زندگی خود برای او می گوید و اینکه او از تلاش وجنگ مداوم برای حل کردن مشکلاتش خسته شده است‌. مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزی بگوید سه تا کتری را آب کرد و گذاشت که بجوشد .سپس توی اولی هویچ ریخت در دومی تخم مرغ ودر سومی دانه های قهوه. بعداز 20 دقیقه که اب کاملا جوشیده بود گاز هارا خاموش کرد! اول هویچ هارا در ظرفی گذاشت ٬ سپس تخم مرغ هارا هم در ظرف گذاشت وقهوه راهم در ظرفی ریخت و جلوی دخترش گذاشت سپس از دخترش پرسید که چه می بینی؟ او پاسخ داد:هویچ٬تخم مرغ٬قهوه. مادر از او خواست که هویچ هارا لمس کند وبگوید که چگونه اند ؟! او اینکار را کردو گفت: نرم اند۰ بعد از او خواست تخم مرغ هارا بشکند ٬ بعداز اینکه پوسته آن را جدا کرد ٬ تخم مرغ سفت شده را دید و در آخر از او خواست که قهوه را بچشد . دختر از مادرش پرسید که: مفهوم اینها چیست؟ مادر به او پاسخ داد: هرسه این مواد در شرایط سخت و یکسان بوده است ٬ آب جوشان٬ اما هرکدام عکس العمل متفاوتی نشان داده اند.هویچ در ابتدا بسیار سخت ومحکم به نظر میرسد اماوقتی در آب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضعیف شد.تخم مرغ که در ابتدا شکننده بود و پوسته بیرونی آن از مایع درونی آن محافظت میکرد٬وقتی در آب جوش قرار گرفت مایع درونی آن سفت و محکم شد‌. دانه های قهوه که یکتا بودند٬بعد از قرار گرفتن در آب جوشان٬آب را تغییر دادند. مادر از دخترش پرسید:تو کدام یک ازین مواد هستی؟وقتی شرایط بد وسختی پیش می آیدتو چگونه عمل میکنی؟تو هویچ٬تخم مرغ یا دانه های قهوه هستی؟به این فکر کن که من چه هستم؟آیا من هویچ هستم که به نظر محکم می آیم٬ اما در سختی ها خم میشوم و مقاومت خود را از دست می دهم ؟ آیا من تخم مرغ هستم که با یک قلب نرم شروع می کند اما با حرارت محکم می شود؟ یا من دانه قهوه هستم که آب داغ را تغییر داد؟ وقتی آب داغ شد آن دانه بوی خوش وطعم دلپذیری را آزاد کرد. اگر تو مانند دانه های قهوه باشی هرچه شرایط بدتر می شوند تو بهتر می شوی وشرایط را به نفع خودت تغییر می دهی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam