eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
900 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷 امام صادق (علیه السلام) : ✍ نیکوکاری و خوش اخلاقی ، خانه‌ها را آباد و عمرها را طولانی می‌کنند. 📖 کافی ، ج۲ ، ص۱۰۰
زن جوانی پیش مادر خود می رود و از مشکلات زندگی خود برای او می گوید و اینکه او از تلاش وجنگ مداوم برای حل کردن مشکلاتش خسته شده است‌. مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزی بگوید سه تا کتری را آب کرد و گذاشت که بجوشد .سپس توی اولی هویچ ریخت در دومی تخم مرغ ودر سومی دانه های قهوه. بعداز 20 دقیقه که اب کاملا جوشیده بود گاز هارا خاموش کرد! اول هویچ هارا در ظرفی گذاشت ٬ سپس تخم مرغ هارا هم در ظرف گذاشت وقهوه راهم در ظرفی ریخت و جلوی دخترش گذاشت سپس از دخترش پرسید که چه می بینی؟ او پاسخ داد:هویچ٬تخم مرغ٬قهوه. مادر از او خواست که هویچ هارا لمس کند وبگوید که چگونه اند ؟! او اینکار را کردو گفت: نرم اند۰ بعد از او خواست تخم مرغ هارا بشکند ٬ بعداز اینکه پوسته آن را جدا کرد ٬ تخم مرغ سفت شده را دید و در آخر از او خواست که قهوه را بچشد . دختر از مادرش پرسید که: مفهوم اینها چیست؟ مادر به او پاسخ داد: هرسه این مواد در شرایط سخت و یکسان بوده است ٬ آب جوشان٬ اما هرکدام عکس العمل متفاوتی نشان داده اند.هویچ در ابتدا بسیار سخت ومحکم به نظر میرسد اماوقتی در آب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضعیف شد.تخم مرغ که در ابتدا شکننده بود و پوسته بیرونی آن از مایع درونی آن محافظت میکرد٬وقتی در آب جوش قرار گرفت مایع درونی آن سفت و محکم شد‌. دانه های قهوه که یکتا بودند٬بعد از قرار گرفتن در آب جوشان٬آب را تغییر دادند. مادر از دخترش پرسید:تو کدام یک ازین مواد هستی؟وقتی شرایط بد وسختی پیش می آیدتو چگونه عمل میکنی؟تو هویچ٬تخم مرغ یا دانه های قهوه هستی؟به این فکر کن که من چه هستم؟آیا من هویچ هستم که به نظر محکم می آیم٬ اما در سختی ها خم میشوم و مقاومت خود را از دست می دهم ؟ آیا من تخم مرغ هستم که با یک قلب نرم شروع می کند اما با حرارت محکم می شود؟ یا من دانه قهوه هستم که آب داغ را تغییر داد؟ وقتی آب داغ شد آن دانه بوی خوش وطعم دلپذیری را آزاد کرد. اگر تو مانند دانه های قهوه باشی هرچه شرایط بدتر می شوند تو بهتر می شوی وشرایط را به نفع خودت تغییر می دهی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
إیّاکم والدَّینَ، فإنّه هَمٌّ بِاللیلِ وذُلٌّ بالنهارِ. / پیامبر اکرم (ص) 👈 از وام گرفتن بپرهیزید، که آن غصّه شب و خواریِ روز است. 📚 بحار الأنوار -------------------------
🚨 اثر توّابین در تاریخ، یک هزارم اثر شهدای کربلا نبود 🚩کار را در لحظه باید انجام داد 📝 رهبر انقلاب: شهدای کربلا همه در یک روز کشته شدند؛ توّابین نیز همه در یک روز کشته شدند. اما اثری که توّابین در تاریخ گذاشتند، یک هزارم اثری که شهدای کربلا گذاشتند، نیست! به‌خاطر این‌که در وقت خود نیامدند. کار را در لحظه‌ی خود انجام ندادند. دیر تصمیم گرفتند و دیر تشخیص دادند.۷۵/۳/۲۰ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
📖 زاهدان واقعی پادشاهی را کار مهمی پیش آمد. گفت اگر انجام شود، چندین درهم به زاهدان دهم. چون حاجتش برآمد، غلامی را کیسه ای درهم داد که به زاهدان دهد. غلام، همه‌ روزه بگردید و شبانگاه باز آمد و درهم ها را پیش شاه نهاد و گفت زاهدان را نیافتم. شاه گفت این چه حکایت است؟ آنچه من می دانم، در این شهر چهارصد زاهدند. گفت پادشاها، آنکه زاهد است نمی ستاند و آن‌ که می ‌ستاند زاهد نیست. 📚 منبع: گلستان سعدی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
می گویندﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻧﺪﯼ می خواﺳﺖ ﺧﻮﺩش را ﺑﻪ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺳاند ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺍﺯ ﺣﻖ ﻣﻠﺘﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﺎ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨد ﺑﻪ ﻗﻄﺎﺭ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺮﺳدﻭ ﻗﻄﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ می شود ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﺪود ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻪ ﻗﻄﺎﺭ می رﺳد ﻭ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯿﺸود ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﮐﻔﺸﺶ ﺍﺯ ﭘﺎﺵ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ می افتد ﮐﻨﺎﺭ ﺭﯾﻞ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﻟﻨﮕﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ می اندازدﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺮﺳدﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺟﻠﺴﻪ ﻣﯿﺸود ﺗﻤﺎﻡ ﺣﻀﺎﺭ ﺑﻪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ می ﺨﻨﺪند ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯿﻬﺎ ﻣﯿﮕﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﮐﻔﺸﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﮐﻮ؟ ﻧﮑﻨﻪ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﻠﺘﺘﻮﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨﯿﺪ؟ !!! ﻣﺠﺪﺩﺍ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﮔﻔﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺗﺎﺧﯿﺮ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﻗﻄﺎﺭ ﻣﯿﺪﻭﯾﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﺳﻢ ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﮐﻔﺸﻢ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﻟﻨﮕﻪ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﯾﮏ ﻟﻨﮕﻪ ... ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭﯼ ﺳﺎﻟﻦ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﮔﺮﻓﺖ ... ﺁﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ " ﺗﺤﻤﻞ " ﮐﻨﯿﻢ، ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ " ﻗﻀﺎﻭﺕ " ﻧﮑﻨﯿﻢ... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
📝 ماجرای یک رأی که باعث مظلومیت بیشتر امام علی علیه السلام و جامعه مسلمین شد. 🔹در انتخاب خلیفه سوم ، توسط شورایی ۶نفره رأی گیری شد و چون آرا مساوی شد ، ختم کلام و نقش تعیین‌ کننده برعهده عبدالرحمان بن عوف باشد یعنی او حق «وتو» داشت وبه هرکسی رأی می‌داد، همو خلیفه مسلمین می‌شد! 🔹عبدالرحمن ابتدا نزد مولا امیرالمومنین آمد و گفت به شرط ((عمل به قرآن)) و ((سنت پیامبر)) و ((سیره شیخین)) به تو رأی می دهم و تو خلیفه خواهی شد!!؟ 🔸امیرالمومنین علیه السلام فقط عمل به قرآن و سنت پیامبر صلوات الله علیه را قبول کرد و عمل به سیره شیخین (خلفای اول و دوم ) را نپذیرفت. پس عبدالرحمن به سراغ عثمان رفت و او هر ۳شرط را بی درنگ پذیرفت!!! 🔹بعد از آنکه عثمان خلیفه شد فوراً بنی‌امیه را بر امور مسلمانان مسلط کرد به گونه‌ای که حضرت امیر در تعبیری می‌فرمایند: «بنی امیه چونان شتران گرسنه که به علفهای بهاری رو می آورند بر بیت‌المال مسلمین چیره گشتند...» 🔸در نتیجه در زمان خلافت عثمان خیلی مشکلات و بلاها به سر جامعه پهناور اسلام آمد تا جایی که مردم علیه او شورش کردند و به رغم مخالفت و حتی مقابله امیرالمومنین، عثمان در آن شورش کشته شد!!! 👌👌 نکته: قبل ازشورش عده‌ای از اصحاب رفتند که عثمان را نصیحت کنند مثل ابوذر، عبدالله بن مسعود و خود عبدالرحمن بن عوف، که خلیفه باهر کدام به نحوی برخورد ناشایست کرد. ابوذر را تبعید کرد، عبدالرحمن ابن عوف را کتک زد و بیرون کرد و... 🔸بعداً عثمان برای دلجویی به عیادت عبدالرحمن رفت که عبدالرحمن از او روی برگرداند و گفت: «مابه تو رأی ندادیم که با جامعه مسلمین این کارها را بکنی، قرار ما این نبود...» ☀️در ادامه امیرالمومنین علیه‌السلام به عیادت عبدالرحمن رفته وانتخاب غلط او را یادآور شده و فرمودند: «همه این اتفاقات نتیجه رأی تو بود» 🔸عبدالرحمن گفت: من پشیمانم و از رأی خود به خلیفه روی گردانم و راضی به هیچیک از اقدامات وی نیستم. ☀️مولا علی علیه‌السلام دربیان اینکه پشیمانی دیگر فایده ندارد، فرمودند: «تو در تمام اقدامات او شریکی! چه بخواهی! چه نخواهی!» 👌👌انتخابات مهمی پیش رو داریم فراموش نکنیم که: است. پس با آگاهی و بصیرت رای بدهیم. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🌹پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)فرمودند 🦋✨سه نفر هستند که هنگام دیدار با خدا از هر دری که بخواهند وارد بهشت می‌شوند: ✨۱. کسی که خوش اخلاق باشد. ✨۲. کسی که هم در خلوت هم در حضور مردم از خدا بترسد. ✨۳. کسی که جر و بحث را رها کند، حتی اگر حق با او باشد. 📚اصول کافی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزی مردی وارد یک روستا شد. در محل ورود به روستا، مشاهده کرد که سیلاب، سنگ بسیار بزرگی را از دامنه‌ی کوه غلطانده و راه اصلیِ روستا را بند آورده است و مردم بیچاره، بدجوری به زحمت افتاده‌اند. پس در کوچه‌های روستا بانگ برآورد که هم‌اکنون در مسجد روستا گرد آیید که مرا با شما کار مهمی است. مردم آن روستا، از زن و مرد و پیر و جوان، همه در مسجد گرد آمدند. مردِ تازه‌وارد به مردم گفت: از این که می‌بینم، این‌گونه گرفتار شده‌اید و راه اصلی شما را سنگی بس بزرگ، بند آورده و آرام و قرار را از زندگی شما ستانده، بسیار اندوهناک شده‌ام و حاضرم در راه رضای خدا با جابجا کردن این سنگ، مشکل را برای شما حل کنم و شما را از این غم برهانم. همه‌ی مردم از این خبر خوشحال شدند و از فرط خوشحالی یکدیگر را در آغوش گرفتند و از آن مردِ غریبه فراوان تشکر کردند. مردم روستا که سر از پا نمی‌شناختند، خطاب به او گفتند: حال که تو در راه رضای خدا بر ما منت می‌نهی و چنین لطف ارزشمندی را در حق ما روا می‌داری، ما نیز حاضریم با بذل مال و جان، این محبت شما را جبران کنیم. از شما دستور، از ما اطاعتِ امر. مرد غریبه از این همه وفاداری و جان‌نثاری خوشش آمد و به آن‌ها گفت از امروز برای مدت چهل روز، آن‌چه را که من بگویم از نان و پنیر و گردو و خرما و عسل و ارده و شیره و کره‌ی محلی و دوغ و کباب برگ و جوجه و برنج و گوشت بره و شکار و بوقلمون و.....، به اقتضای اشتهای من مهیا کنید. همه‌ی این کارها را شما انجام بدهید و بعد از چهل روز بیایید و ببینید که من کاری می‌کنم برای شما، کارستان مردم روستا آنچه را که او گفته بود، برای مدت چهل روز، سخاوت‌مندانه نثار کردند و روزها و ساعت‌ها را شمردند و شمردند تا این‌که روز وعده فرا رسید. پس تمام مردم روستا گرد آمدند و قهرمان داستان ما، طبق وعده‌ای که داده بود، حاضر شد. نفس در سینه‌ها حبس شده بود. آن مرد آستین‌ها را بالا زد و در کنار سنگِ بزرگ قرار گرفت، قدری مکث کرد و سپس خم شد و ندا داد که گروهی پیش آیید و این سنگِ سنگین را بر پشت من نهید تا آن را به هر مسافتی که مایلید، برای شما جابجا کنم و راه را برای شما بگشایم. مگر صد مرد قوی‌اندام می‌توانستند آن سنگ سنگین را حتی تکان بدهند. مردم هاج و واج یکدیگر را نگاه می‌کردند. آن مرد دقایقی به حالت خمیده در کنار سنگ معطل شد، دید خبری نشد، پس کمر خود را راست کرد و گفت گویا شما اصلاً مایل نیستید که من مشکل شما را حل کنم!! چهل روز است که من برای کمک به شما فی‌سبیل الله نزد شمایم. قدری هم باید به زندگی خودم برسم. تا کی من باید غصه‌ی مردم را بخورم و از حال و روز خودم غافل باشم. بالاخره من هم زندگی دارم. پس راه خود را بگرفت و از پیش چشم اهالی روستا دور شد. به راستی آیا چهل روز پیش یک نفر در این روستا نبود که به آن مرد تازه‌وارد بگوید، اول تو برنامه‌ی خودت را برای برداشتن این سنگِ سنگین برای ما تشریح کن پس آن‌گاه ما کمر به خدمتِ تو بربندیم!! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا