در یک شهربازی، پسرکی سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود.
بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد.
سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد.
بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.
پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید:
ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید، بالا می رفت؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان، نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت:
پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد.
✨چیزی که باعث رشد آدم ها می شود رنگ و ظواهر نیست.
رنگ ها و تفاوت ها مهم نیستند. مهم درون آدمهاست، چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاه آنهاست و هر چقدر ذهنیات ارزشمندتر باشدجایگاه و مرتبه والاتر و شایسته تر است
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
754.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*
برخورد صاعقه با رودخانه
صحنهای که قدرت شگفتانگیز صاعقه رو نشون میده!!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
نعمت خدا
🔸امام حسین علیه السلام:
نیاز مردم به شما از نعمت هاى خدا بر شما است؛ از این نعمت افسرده و بیزار نباشید.
إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیکم مِن نِعَمِ اللهِ عَلَیکم فَلا تَمَلُّوا النِّعَمَ؛
📚 بحار/ج74/ص205
✍🏼اگر موقعیتی شغلی، مالی و یا اعتباری در جامعه داریم و مراجعات مردم به ما برای گره گشایی زیاد است، این را نعمت خدا بدانیم و آزرده و ناراحت نشویم.
🔹روزی پنج نفر نزد شاطر عباس صبوحی آمدند و گفتند: هر کدام از ما کلمهای میگوید، با مجموع کلمات شما شعری بسرائید.
اولی گفت: ترنج. دومی: نردبان . سومی: چراغ. چهارمی: باد. پنجمی: غربال. شاطر عباس فی البدیهه این بیت را با کلمات مذکور ساخت:
ترنج وصل تو چیدن به نردبان خیال
چراغ بر لب باد است و آب در غربال
#خواندنی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
داستان نقاشی پول کمال الملک داخل بشقاب
کمال الملک نقاش چیره دست
ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی
به اروپا سفر کرد زمانی که در پاریس بود، فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت. یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را روی میز میگذاشتند و میرفتند، معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون میرسید اما کمال الملک پولی در بساط نداشت بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را روی آن کشید و بشقاب را روی میز گذاشت.
و از رستوران بیرون آمد، گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید دست برد که آن را بردارد.
ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی ست، بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک دوید یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کردن
صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید
گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت این مرد یک دزد و شیادست
به جای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده
صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود، دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد
بعد به گارسون گفت رهایش کن برود این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد
امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس به عنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری میشود.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مردی الاغش را به بازار الاغ فروشان برد تا بفروشد. وقتی به بازار رسید، فریاد زد: این الاغ را می فروشم. شخصی به وی نزدیک شد و گفت: الاغت را چند می فروشی؟ مرد گفت: ۳۰ چوق.
شخص گفت: می خرم وپول آنرا داد
بعد وسط بازار الاغ فروشان رفت و گفت: آی مردم، و شروع به تعریف از الاغ کرد که مردی از گوشه بازار گفت: این الاغ را ۴۰ چوق می خرم.دیگری گفت: من ۵۰چوق
مرد دیگری پیشنهاد ۶۰چوق را داد
دیگری ۷۰ و بعدی ۸۰
صاحب پیشین الاغ با خود گفت: الاغی که مردم حاضر باشند ۸۰چوق بخرند را چرا من نخرم پس دستش را بالا برد و گفت: ۹۰چوق. شخص گفت: ۹۰ چوق یک، ۹۰ چوق دو، ۹۰ چوق سه... الاغ فروخته شد به این مرد در ازای ۹۰چوق.
در این لحظه شخص، مرد را به کناری کشید گفت: ای مرد، تو هم فروشنده خوبی بودی و هم خریدار خوبی. از شما چندتا در این منطقه هست؟ مرد گفت: زیادیم.
شخص گفت از کجا آمده اید ؟
مرد گفت : ازبازار بورس ایران😁
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی کولر دیگه جواب نمیده 😢😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
من دکتر متخصص اطفال هستم. سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم. کنار بانک، دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم عکاسی و اجناس دیگری پهن کرده بود. دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است. آن زمان تلفنهای عمومی با سکههای دو ریالی کار میکردند. جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم: «دو زاری بده.»
او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: «اینها صلواتی است.»
گفتم: «یعنی چه؟»
گفت: «برای سلامتی خودت صلوات بفرست» و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد: «دو ریالی صلواتی موجود است.»
باورم نشد، ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم همین را گفت.
گفتم: «مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی میدهی؟»
با کمال سادگی گفت: «۲۰۰ تومان، که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی میگیرم و صلواتی میدهم.»
مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند. بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم، دیدم این دست فروش از من خوشبختتر است که یک چهارم از مالش را برای خدا میدهد. در صورتی که من تاکنون به جرأت میتوانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم. احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم. آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: «برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم.»
این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف دارم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم.
به او گفتم: «چه کاری میتوانم برایت بکنم؟»
گفت: «خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟»
گفتم: «پزشکم.»
گفت: «آقای دکتر شبهای جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمیدانید چقدر ثواب دارد!»
صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم. دگرگون شده بودم، ما کجا اینها کجا؟!
از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون: «شبهای جمعه مریض صلواتی میپذیریم.»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
412.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید هرگز نمیمیرد..
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#کلام_نور
❣ امام صادق علیه السلام:
🌸 همه ما اهل بیت کشتیهای نجاتیم، ولی کشتی جدم حسین علیهالسلام وسیعتر و در عبور از امواج سهمگین دریاها، سریعتر است.
📚 بحار الانوار، ج ۲۶، ص ۳۲۲
حجت الاسلام شفتی در ایام تحصیل خود در نجف و اصفهان به قدری فقیر بود که غالباً لباس از زیادی وصله به رنگ های مختلف جلوه می کرد گاهی از شدت گرسنگی و ضعف، غش میکرد، ولی فقر خود را کتمان می نمود و به کسی نمی گفت، روزی در مدرسه علمیه اصفهان، پول نماز وحشت در بین طلاب تقسیم شد وجه مختصری از این ناحیه به او رسید چون مدتی بود گوشت نخورده بود به بازار رفت و جگر گوسفندی را خریداری کرد، در مسیر راه ناگاه چشمش به سگی افتاد که بچههایش روی سینه او افتاده وشیر می خورند. ولی از سگ بیش از مشتی استخوان باقی نمانده بود و از ضعف قدرت حرکت نداشت .
حجت الاسلام به خود خطاب کرد و گفت اگر از روی انصاف داوری کنی این سگ برای خوردن این جگر از تو سزاوارتر است زیرا هم خودش و هم بچه های گرسنه اند ، از این رو جگر را قطعه قطعه کرد و جلوی آن سگ انداخت خود🌸
حجت الاسلام شفتی نقل می کند حکم.از وقتی پاره های جگر را نزد سگ انداختم گویی او را طوری یافتم که سر به طرف آسمان بلند کرد و صدایی نمود من دریافتم که او در حق من دعا می کند 🍏
از این جریان چندان نگذشت که یکی از بزرگان از زادگاه خود *شفت* مبلغ ۲۰۰ تومان برای من فرستاد و پیغام داد که من راضی نیستم که ازعین این پول مصرف کنید بلکه آن را نزد تاجری بگذار تا با آن تجارت کند و سود تجارت از او بگیر و مصرف کن.🍒
من به همین سفارش اقدام کردم ، و بعد از مدتی به قدری وضع مالیم خوب شد که از سود تجارت آن پول، مبلغ هنگفتی به دستم آمد و با آن حدود هزاردکان و کاروانسرا خریدم ویک روستا را که در اطراف محلمان بنا کرده بودند.،بطور دربست آن روستا را خریداری نمودم ،که اجاره کشاورزی آن در هرسال نهصد خروار برنج می شد، 🍒
دارای اهل و فرزند شدم وقریب صد نفر از در خانه من نان می خوردند ،تمام این ثروت و مکنت برای ترحمی بود که من به آن سگ گرسنه نمودم ،واو را برخورد ترجیح دادم .
اقتباس از کتاب صدویک حکایت ص 158
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
می گویند، جمعی در مجلسی دور هم نشسته بودند و با هم حرف می زدند. یکی شروع کرد به تعریف ماجرایی و گفت: روزی دو آدم ساده لوح به هم رسیدند.
اولی به دومی گفت: اگر بگویی در این سبد چیست، یک تخم مرغ و اگر گفتنی چندتاست، هر هشت تای آن را به تو می دهم.
دومی کمی فکر کرد و گفت: سؤال سختی است، کمی راهنمایی کن!
اولی گفت: چیزی سفید است که وسطش زرد است!
دومی با خوشحالی گفت: فهمیدم ترب است. وسط آن را هم خالی کرده ای و زردک در آن گذاشته ای! وقتی گوینده ماجرا را تمام کرد، همه ی حاضران در مجلس خندیدند وقتی همه ساکت شدند، یکی از میان جمع گفت: آخرش معلوم شد، توی سبد او چه بود؟!
این مثل را هنگامی استفاده می کنیم که کسی براثر کم هوشی یا بی دقتی، موضوعی را متوجه نشود یا اشتباه بفهمد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam