eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
900 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
412.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید هرگز نمی‌میرد.. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
❣ امام صادق علیه السلام: ‌ 🌸 همه ما اهل بیت کشتی‌های نجاتیم، ولی کشتی جدم حسین علیه‎السلام وسیع‌تر و در عبور از امواج سهمگین دریاها، سریع‌تر است. ‌ 📚 بحار الانوار، ج ۲۶، ص ۳۲۲
حجت الاسلام شفتی در ایام تحصیل خود در نجف و اصفهان به قدری فقیر بود که غالباً لباس از زیادی وصله به رنگ های مختلف جلوه می کرد گاهی از شدت گرسنگی و ضعف، غش می‌کرد، ولی فقر خود را کتمان می نمود و به کسی نمی گفت، روزی در مدرسه علمیه اصفهان، پول نماز وحشت در بین طلاب تقسیم شد وجه مختصری از این ناحیه به او رسید چون مدتی بود گوشت نخورده بود به بازار رفت و جگر گوسفندی را خریداری کرد، در مسیر راه ناگاه چشمش به سگی افتاد که بچه‌هایش روی سینه او افتاده وشیر می خورند. ولی از سگ بیش از مشتی استخوان باقی نمانده بود و از ضعف قدرت حرکت نداشت . حجت الاسلام به خود خطاب کرد و گفت اگر از روی انصاف داوری کنی این سگ برای خوردن این جگر از تو سزاوارتر است زیرا هم خودش و هم بچه های گرسنه اند ، از این رو جگر را قطعه قطعه کرد و جلوی آن سگ انداخت خود🌸 حجت الاسلام شفتی نقل می کند حکم.از وقتی پاره های جگر را نزد سگ انداختم گویی او را طوری یافتم که سر به طرف آسمان بلند کرد و صدایی نمود من دریافتم که او در حق من دعا می کند 🍏 از این جریان چندان نگذشت که یکی از بزرگان از زادگاه خود *شفت* مبلغ ۲۰۰ تومان برای من فرستاد و پیغام داد که من راضی نیستم که ازعین این پول مصرف کنید بلکه آن را نزد تاجری بگذار تا با آن تجارت کند و سود تجارت از او بگیر و مصرف کن.🍒 من به همین سفارش اقدام کردم ، و بعد از مدتی به قدری وضع مالیم خوب شد که از سود تجارت آن پول، مبلغ هنگفتی به دستم آمد و با آن حدود هزاردکان و کاروانسرا خریدم ویک روستا را که در اطراف محلمان بنا کرده بودند.،بطور دربست آن روستا را خریداری نمودم ،که اجاره کشاورزی آن در هرسال نهصد خروار برنج می شد، 🍒 دارای اهل و فرزند شدم وقریب صد نفر از در خانه من نان می خوردند ،تمام این ثروت و مکنت برای ترحمی بود که من به آن سگ گرسنه نمودم ،واو را برخورد ترجیح دادم . اقتباس از کتاب صدویک حکایت ص 158 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
می گویند، جمعی در مجلسی دور هم نشسته بودند و با هم حرف می زدند. یکی شروع کرد به تعریف ماجرایی و گفت: روزی دو آدم ساده لوح به هم رسیدند. اولی به دومی گفت: اگر بگویی در این سبد چیست، یک تخم مرغ و اگر گفتنی چندتاست، هر هشت تای آن را به تو می دهم. دومی کمی فکر کرد و گفت: سؤال سختی است، کمی راهنمایی کن! اولی گفت: چیزی سفید است که وسطش زرد است! دومی با خوشحالی گفت: فهمیدم ترب است. وسط آن را هم خالی کرده ای و زردک در آن گذاشته ای! وقتی گوینده ماجرا را تمام کرد، همه ی حاضران در مجلس خندیدند وقتی همه ساکت شدند، یکی از میان جمع گفت: آخرش معلوم شد، توی سبد او چه بود؟! این مثل را هنگامی استفاده می کنیم که کسی براثر کم هوشی یا بی دقتی، موضوعی را متوجه نشود یا اشتباه بفهمد. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
544.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نحوه باز کردن درکنسرو کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
ابراهیم خواص گوید: شبی در بیابان گم شدم. صدای درندگان بدنم را می‌لرزاند. به خدا توکل کردم و آرامش بر من حاکم شد. مدتی به رفتن ادامه دادم، صدای خروسی شنیدم و یقین کردم به آبادی رسیده‌ام و طعمه درندگان بیابان نخواهم شد. به نزدیک صدای خروس رسیدم، خرابه‌ای دیدم، ناگهان سه راهزن مرا گرفتند و هر چه داشتم غارت کردند. ناراحت و عبوس به گوشه دیگر خرابه رفتم و با خدای خود گفتم، من که توکل کردم، چرا با من چنین کردی؟ خوابیدم. در عالم رویا خبرم دادند، توکل کردی باید تا آخر می‌رفتی، وقتی صدای خروس را شنیدی ترست از بین رفت و یقین کردی از خطر رها شدی و توکلت کم شد. و ما نظر حمایت از تو برداشتیم و فرشتگان محافظت را امر کردیم تو را به حال امیدت، که خروس بود رها کنند پس گرفتار راهزنان شدی. سحر برخیز و به خرابه برگرد. طلوع آفتاب به خرابه رفتم و دیدم 3 گرگ راهزنان را طعمه خود کرده‌اند و هر چه از من به تاراج برده‌بودند آنجا بود. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
📚مساوات! فقیری به ثروتمندی گفت: اگر من در خانه ی تو بمیرم، با من چه می کنی؟ ثروتمند گفت: تو را کفن می کنم و به گور می سپارم. فقیر گفت: امروز که هنوز هم زنده ام، مرا پیراهن بپوشان و چون مُردم، بی کفن مرا به خاک بسپار.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📖 دژ مستحكم خدا آنگاه كه امام رضا علیه السلام به نيشابور رسيد، حديث شناسان نزد او گرد آمدند و گفتند ای پسر پيامبر، از اينجا می روی و حديثی برای ما روايت نمی كنی كه از آن بهره مند شويم؟ آن حضرت كه در كجاوه نشسته بود، سر بيرون آورد و گفت از پدرم موسی بن جعفر (علیه السلام) شنيدم كه فرمود از پدرم جعفر بن محمد (علیه السلام) شنيدم كه فرمود از پدرم محمد بن علی (علیه السلام) شنيدم كه فرمود از پدرم علی بن الحسين (علیه السلام) شنيدم كه فرمود از پدرم حسين بن علی (علیه السلام) شنيدم كه فرمود از پدرم اميرمؤمنان علی بن ابی طالب (علیه السلام) شنيدم كه فرمود از نبی اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شنيدم كه فرمود از خداوند عزوجل شنيدم كه فرمود: ⭐️«لا اله الا الله» دژ من است. 👈پس هر كس به دژ من درآيد، از عذاب من در امان خواهد بود. چون كاروان به راه افتاد، آن حضرت دوباره سر از كجاوه بيرون كرد و فرمود با وجود شرايط آن و من، از شرايط آن هستم. 📚عيون اخبار الرضا، شیخ صدوق، صفحه ۴۶۳ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
۱۰ توصیه تربیتی از امام رضا (ع) 👈 توصیه اول: در خوشحال کردن مردم بسیار بکوشید تا در قیامت خدا خوشحال‌تان کند. 👈 توصیه دوم: تا می‌توانید سکوت اختیار کنید که سکوت موجب محبت می‌شود و راهنمای هر خیری است. 👈 توصیه سوم: در خواندن سوره حمد استمرار بورزید که جمیع خیر در امور دنیا و آخرت در آن گرد آمده است. 👈 توصیه چهارم: به روزی اندک خدا راضی باشید تا خدا نیز از عمل کم شما راضی باشد. 👈 توصیه پنجم: در برقرار کردن صله رحم ثابت قدم باشید که بهترین نوع آن خودداری از آزار خویشاوندان است. 👈 توصیه ششم: به کسی که از خدا نمی‌ترسد امید نداشته باشید که نه تعهد دارد، نه نجابت و نه کرم. 👈 توصیه هفتم: بسیار احسان کنید که خداوند در قیامت یک نصفه خرما را مانند کوه احد بزرگ می‌کند. 👈 توصیه هشتم: حق‌الناس را رعایت کنید که دوستی محمد (ص) و آل محمد (ص) بدون آن پذیرفته نیست. 👈 توصیه نهم: از بخششی که زیانش برای تو بیش از سودی است که به دیگران می‌رسد، حذر کن. 👈 توصیه دهم: بسیار مراقب کردار خود باشید تا مورد تهمت و اتهام قرار نگیرید که در آن صورت حق ملامت ندارید. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 -------------------------- @hamkalam --------------------------
🔹حبیب و مدّعی🔹 دو تیپ شخصیتی است که در کنار حضرت رضا علیه السلام بودند. از مدینه رنج سفر را به خود خریدند و همه چیز را رها کردند و با ایشان به ایران آمدند. هر کدام قصه و انگیزه خاص خود داشتند. اما مسلّم است که حضور دراز مدت این دو تیپ شخصیت در کنار ولی خدا، سبب درس ها و خاطره هاست. 🔺 ۱. علی بن عثمان فردی دارای سن و سال قابل توجه، سخنران، دارای موقعیت مناسب در بین مردم، دارای مریدان خاص خود، که از مدینه و دوران امام کاظم علیه السلام به خاندان اهل بیت نزدیک شده بود و به قول معروف، از صف اولی های نماز جماعت های امام رضا بود. اما خانواده و مریدانش از عصبانیت های بی مورد و گاهی دور از منطق او در عذاب بودند. تا جایی که وقتی بحث از مسافرت و رفتن چند روزه او از خانه مطرح میشد، خانواده اش در غیاب او خوشحال بودند و نفس راحت می‌کشیدند. تا اینکه بحث از ولایتعهدی امام رضا پیش آمد. ابتدا علی بن عثمان چیزی نمی‌گفت و منتظر بود امام به هر قیمتی هست جواب منفی بدهد. اینقدر خیالش راحت بود که بارها در مسجد و جمع مریدانش از دلایل رد ولایتعهدی امام رضا سخن گفت و مردم را به خیال خود متقاعد میکرد که حضرت صد در صد نخواهد پذیرفت. تا اینکه حضرت، بر اثر فشارهای زیاد و بنا به مصالح مسلمین، ولایتعهدی را پذیرفت. در آن لحظه بود که تمام رشته های افکار و روحیات علی بن عثمان فرو ریخت و امام رضایی را که در ذهن خودش و مریدانش ساخته بودند، متهم کرد که دیگر انقلابی نیست و به درد زعامت و ولایت نمی‌خورد و از دایره اسلام خارج شده و به طرف کفر و طاغوتِ مأمون غش کرده و... تا اینکه نشست و فکر کرد که اگر امام رضا پایش به ایران برسد آبروی شیعه میرود و دیگر کار از کار میگذرد و دست او به حضرت نخواهد رسید. شاید بزرگترین اشتباهش این بود که حتی یکبار هم در مدینه با حضرت روبرو نشد و دلیل این تصمیم امام رضا را از خودشان نپرسید و فقط در خیال خودش بغض و دشمنی ایشان را در دل تقویت کرد. یارانش در مسیر مدینه تا ایران دو بار و در ایران هم یک بار(موقع خواندن نماز باران) اقدام به ترور حضرت کردند. اما موفق نشدند و دانه دانه مریدانش کشته شدند و علی بن عثمان تنها شد. 🔺 ۲. علی بن عقیل فردی کم حرف و بی ادعا، معمولا به خاطر اعتمادی که امام رضا به او داشت، خیلی کم در شهر دیده میشد و بیشتر در مأموریت ها و نقل و انتقال نامه های محرمانه حضرت به شیعیان دیگر بلاد به سر میبرد. چندان کاری به خیر و شر کسی نداشت. حتی گاهی دور و بری های حضرت، او را دیر به دیر به ملاقات حضرت راه میدادند. بنده خدا چاره ای جز صبوری نداشت و بخاطر اینکه چندان جلب توجه نکند، اصرار نمی‌کرد. اما به خاطر همین بی ادعایی و اخلاص و دهان قُرصی، به دور از چشم بقیه، مورد توجه خاص حضرت بود. نقل است که روزی دید ماموران عباسی، زن جوانی را که متهم به دزدی و شرارت بود اما اتهامش اثبات نشده بود، قصد اذیت و آزار و اعدامش دارند. با هنرمندی و با استفاده از فرصت مناسب، طاهره را نجات داد و در پوشش یک دختر بیابان گرد، به مدینه برد. با حضرت رضا جریان را مطرح کرد. حضرت لبخندی زدند و فرموده باشند که این زن، همسر مقدر شماست و به خاطر صفات و روحیات شبهِ مردانه اش در اموری که به تو محوّل می‌شود یار خوبی میتواند باشد و اینگونه میتوانی جان او را از شر عباسیان حفظ کنی. طاهره که بسیار خوشحال بود و گریه میکرد، به محضر امام رضا رسید و حضرت، عقد طاهره را با علی خواند و آن دو هم قسم شدند تا آخرین قطره جان، در خدمت حضرت رضا فداکاری کنند. وقتی بحث هجرت حضرت رضا به ایران مطرح شد، علی و طاهره از نفرات نخستی بودند که شرط شد آنها نیز باید در طول این سفر با حضرت باشند و دستگاه عباسی هم چاره ای جز پذیرش نداشت و بدین گونه آنها در رکاب حضرت، به طرف ایران حرکت کردند و وظیفه تامین و امنیت جان شریف حضرت را به عهده داشتند. ادامه ...👇