eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
900 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می برد. مدتها ریاضت کشید و آنچنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شبهای چهارشنبه به «مسجد سهله» می رفت و به عبادت می پرداخت، تا شاید توفیق دیدار آن محبوب عاشقان نصیبش گردد. مدتها کوشید ولی به نتیجه نرسید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد، چله ها نشست و ریاضتها کشید، اما باز هم نتیجه ای نگرفت. ولی شب بیداریهای فراوان و مناجاتهای سحرگاهان، صفای باطنی در او ایجاد کرده بود، گاهی نوری بر دلش می تابید و حقایقی را می دید و دقایقی را می شنید. روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: «دیدن امام زمان(ع) برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی». به عشق دیدار، رنج این مسافرت توانفرسا را بر خود هموار کرد و پس از چند روز به آن شهر رسید. در آنجا نیز چله گرفت و به ریاضت مشغول شد. روز سی و هفتم و یا سی و هشتم به او گفتند: «الان حضرت بقیة اللّه ، ارواحنافداه، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند، هم اکنون برخیز و به خدمت حضرت شرفیاب شو!» با اشتیاق ازجا برخاست. به دکان پیرمرد رفت. وقتی رسید دید حضرت ولی عصر(ع) آنجا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می گویند. همین که سلام کرد، حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سکوت کردند. در این حال، دید پیرزنی ناتوان و قد خمیده، عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید که من به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد قفل را گرفت و نگاه کرد و دید بی عیب و سالم است، گفت: خواهرم! این قفل دو عباسی (هشت شاهی) ارزش دارد؛ زیرا پول کلید آن، بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار (دو شاهی) به من بدهید، من کلید این قفل را می سازم و ده شاهی، قیمت آن خواهد بود! پیرزن گفت: نه، به آن نیازی ندارم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، شما را دعا می کنم. پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی، من هم که مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهی می خرم، زیرا در معامله دو عباسی، بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی، من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم: قیمت واقعی آن دو عباسی است، چون من کاسب هستم و باید نفعی ببرم، یک شاهی ارزانتر می خرم! شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید، ناراحت شده بود و با خود می گفت: من خودم می گویم هیچ کس به این مبلغ راضی نشده است، التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، قبول نکردند؛ زیرا مقصود من با ده دینار (دو شاهی) انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است. پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد و قفل را خرید؛ همین که پیرزن رفت امام(ع) به من فرمودند: «آقای عزیز! دیدی و این منظره را تماشا کردی؟! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همکاری کنم! از همه این شهر، من این پیرمرد را انتخاب کرده ام، زیرا این مرد، دیندار است و خدا را می شناسد، این هم امتحانی که داد. از اول بازار، این پیرزن عرض حاجت کرد و چون او را محتاج و نیازمند دیدند، همه در مقام آن بودند که ارزان بخرند و هیچ کس حتی سه شاهی نیز خریداری نکرد و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته ای بر او نمی گذرد، مگر آنکه من به سراغ او می آیم و از او دلجوئی و احوالپرسی می کنم.» 📚محمدرضا باقی اصفهانی، عنایات حضرت مهدی(ع) به علما و طلاب، ص204-202، به نقل از: سرمایه سخن، ج1. ملاقات با امام عصر، ص268. 🌺الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم🌺 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🔴 "فرار کن، همه چیز را فهمیدند!" 🔹می گویند روزی "مارک تواین" نویسنده آمریکایی به شوخی و به طور ناشناس برای ۱۲ فرد عالی‌رتبه تلگرافی با این مضمون ارسال کرد: *«فرار کن ، همه چیز را فهمیدند».* صبح روز بعد ، تمام ۱۲ نفر از شهر خارج شدند. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : لقمان به پسرش گفت: «اى پسرم! در مجالس دانشمندان حضور داشته باش، و سخنان حكيمان را بشنو؛ زيرا خداوند دلِ مرده را با نور حكمت ، زنده مى كند ؛ چنان كه زمينِ مرده را با آب باران حيات مى بخشد» . المعجم الكبير : ج 8 ص 199 ح 7810 ، كنز العمّال : ج 10 ص 170 ح 28881 .
مردی از اهالی بغداد به مسافرت رفت. پس از مدتی برای اهل خانه اش نامه ای نوشت و شرح سفر خود را داد. نامه رسانی نیافت و لذا خود عازم بغداد شد. اهل خانه از دیدن او شادمان شدند و او را به درون خانه دعوت کردند. گفت به قصد توقف نیامده ام، آمده ام این نامه و شرح سفر را به شما برسانم و برگردم. منبع: زهر الربیع، سید نعمت ‌الله موسوی جزایری کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
بعد از آن که عبدالله خان ازبک، خراسان را مورد تاخت و تاز قرارداد، روزی در سیستان گذرش بر قبر رستم افتاد. از روی شماتت این بیت را خواند: سر از خاک بردار و ایران ببین به کام دلیران توران ببین عبدالله خان ادامه داد: نمی دانم اگر رستم قادر به صحبت بود چه می گفت. یکی از وزرای او که ایرانی بود گفت: اگر خشم نگیری بگویم. گفت: بگو! وزیر گفت: اگر رستم قادر به صحبت بود می گفت: چو بیشه تهی ماند از نره شیر شغالان درآیند آنجا دلیر! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌نگهداری پدرا ازبچه😂😂 ‌کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🌼بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ🌼 ✍امام صادق علیه السلام: در شب و روزت منتظر امر (فرج) مولايت باش 📚بحارالأنوار جلد 98 صفحه 159
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟ پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید. @hamkalam
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شبی در خانه همسرشان ام سلمه بود. نیمه شب از خواب برخاست و در گوشه تاریکی مشغول دعا و گریه و زاری شد. ام سلمه که جای پیامبر را در رختخوابش خالی دید، حرکت کرد تا ایشان را بیابد. متوجه شد پیامبر در گوشه خانه، جای تاریکی ایستاده و دست به سوی آسمان بلند کرده اند. در حال گریه می فرمود خدایا، آن نعمت هایی که به من مرحمت نموده ای از من نگیر. مرا مورد شماتت دشمنان قرار مده و حاسدانم را بر من مسلط مگردان. خدایا، مرا به سوی آن بدی ها و مکروه هایی که از آنها نجاتم داده ای برنگردان. خدایا، مرا هیچ وقت و هیچ آنی به خودم وا مگذار و خودت مرا از همه چیز و از هر گونه آفتی نگهدار. در این هنگام، ام سلمه در حالی که به شدت می گریست به جای خود برگشت. پیامبر که صدای گریه ایشان را شنیدند به طرف وی رفتند و علت گریه را جویا شدند. ام سلمه گفت یا رسول الله، گریه شما مرا گریان نموده است، چرا می گریید؟ وقتی شما با آن مقام و منزلت که نزد خدا دارید این گونه از خدا می ترسید و از خدا می خواهید لحظه ای حتی به اندازه یک چشم به هم زدن به خودتان وا نگذارد، پس وای بر احوال ما. پیامبر فرمودند چگونه نترسم و چطور گریه نکنم و از عاقبت خود هراسان نباشم و به خودم و به مقام و منزلتم خاطر جمع باشم در حالی که حضرت یونس (علیه السلام) را خداوند لحظه ای به خود وا گذاشت و آمد بر سرش آنچه نمی بایست. (حضرت یونس (علیه السلام) به رسالت مبعوث شد و در شهر نینوا به تبلیغ قوم خویش پرداخت، اما مردم حقیقت را از او نپذیرفتند. حضرت یونس (علیه السلام) گمان کرد وظیفه اش به پایان رسیده است. پیش از آنکه فرمان الهی برسد، خشمگین شهرش را ترک نمود و از میان قومش بیرون رفت. هم چنان راه می پیمود تا به کنار دریا رسید و در دریا گرفتار شکم ماهی شد. یک دفعه به خود آمد که باید صبر و تحمل می کرد و بدون فرمان خداوند از میان قومش بیرون نمی آمد، شاید گوش شنوا و دلی حقیقت پذیر در میان ایشان پدید می آمد. از این جهت در میان ظلمت ها به مناجات پرداخت و نجاتش را از خداوند منان خواست. خداوند نیز دعای حضرت یونس (علیه السلام) را پذیرفت و او را نجات داد.) منبع: بحارالانوار، جلد 16، صفحه 217 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
مردی به روانشناسی گفت: من تمام پولم را از دست داده ام، دیگر به آخر خط رسیده ام. دکتر گفت: آیا هنوز میتوانی ببینی، بشنوی و راه بروی؟ مرد گفت: بله. دکتر: تو تقریبا همه چیز داری و تنهای چیزی که از دست داده ای پول است. ما اغلب مسائل را بیش از حد بزرگ می کنیم. بدترین اتفاقات احتمالا ناراحت کننده اند، اما پایان دنیا نیست... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
236.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدر نمونه سال اینه😂😂😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
💎 امیرالمومنین علیه السلام: 🔸 لا تَخُن مَنِ ائتَمَنَكَ و إن خانَكَ، و لا تُذِع سِرَّهُ و إن أذاعَهُ. 🔹 به كسى كه تو را امين شمرده [و امانتى را به تو سپرده] است خيانت مكن اگر چه او به تو خيانت كرده باشد، و راز او را فاش مساز، هر چند او راز تو را فاش ساخته باشد. 📎 بحار الأنوار، ج۷۷، ص۲۰۸