مردی از اهالی بغداد به مسافرت رفت.
پس از مدتی برای اهل خانه اش نامه ای نوشت و شرح سفر خود را داد.
نامه رسانی نیافت و لذا خود عازم بغداد شد.
اهل خانه از دیدن او شادمان شدند و او را به درون خانه دعوت کردند.
گفت به قصد توقف نیامده ام، آمده ام این نامه و شرح سفر را به شما برسانم و برگردم.
منبع: زهر الربیع، سید نعمت الله موسوی جزایری
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
بعد از آن که عبدالله خان ازبک، خراسان را مورد تاخت و تاز قرارداد، روزی در سیستان گذرش بر قبر رستم افتاد. از روی شماتت این بیت را خواند:
سر از خاک بردار و ایران ببین
به کام دلیران توران ببین
عبدالله خان ادامه داد: نمی دانم اگر رستم قادر به صحبت بود چه می گفت.
یکی از وزرای او که ایرانی بود گفت: اگر خشم نگیری بگویم.
گفت: بگو!
وزیر گفت: اگر رستم قادر به صحبت بود می گفت:
چو بیشه تهی ماند از نره شیر
شغالان درآیند آنجا دلیر!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟
پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم:
ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید.
@hamkalam
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شبی در خانه همسرشان ام سلمه بود.
نیمه شب از خواب برخاست و در گوشه تاریکی مشغول دعا و گریه و زاری شد.
ام سلمه که جای پیامبر را در رختخوابش خالی دید، حرکت کرد تا ایشان را بیابد.
متوجه شد پیامبر در گوشه خانه، جای تاریکی ایستاده و دست به سوی آسمان بلند کرده اند.
در حال گریه می فرمود خدایا، آن نعمت هایی که به من مرحمت نموده ای از من نگیر.
مرا مورد شماتت دشمنان قرار مده و حاسدانم را بر من مسلط مگردان.
خدایا، مرا به سوی آن بدی ها و مکروه هایی که از آنها نجاتم داده ای برنگردان.
خدایا، مرا هیچ وقت و هیچ آنی به خودم وا مگذار و خودت مرا از همه چیز و از هر گونه آفتی نگهدار.
در این هنگام، ام سلمه در حالی که به شدت می گریست به جای خود برگشت.
پیامبر که صدای گریه ایشان را شنیدند به طرف وی رفتند و علت گریه را جویا شدند.
ام سلمه گفت یا رسول الله، گریه شما مرا گریان نموده است، چرا می گریید؟
وقتی شما با آن مقام و منزلت که نزد خدا دارید این گونه از خدا می ترسید و از خدا می خواهید لحظه ای حتی به اندازه یک چشم به هم زدن به خودتان وا نگذارد، پس وای بر احوال ما.
پیامبر فرمودند چگونه نترسم و چطور گریه نکنم و از عاقبت خود هراسان نباشم و به خودم و به مقام و منزلتم خاطر جمع باشم در حالی که حضرت یونس (علیه السلام) را خداوند لحظه ای به خود وا گذاشت و آمد بر سرش آنچه نمی بایست.
(حضرت یونس (علیه السلام) به رسالت مبعوث شد و در شهر نینوا به تبلیغ قوم خویش پرداخت، اما مردم حقیقت را از او نپذیرفتند.
حضرت یونس (علیه السلام) گمان کرد وظیفه اش به پایان رسیده است.
پیش از آنکه فرمان الهی برسد، خشمگین شهرش را ترک نمود و از میان قومش بیرون رفت.
هم چنان راه می پیمود تا به کنار دریا رسید و در دریا گرفتار شکم ماهی شد.
یک دفعه به خود آمد که باید صبر و تحمل می کرد و بدون فرمان خداوند از میان قومش بیرون نمی آمد، شاید گوش شنوا و دلی حقیقت پذیر در میان ایشان پدید می آمد.
از این جهت در میان ظلمت ها به مناجات پرداخت و نجاتش را از خداوند منان خواست.
خداوند نیز دعای حضرت یونس (علیه السلام) را پذیرفت و او را نجات داد.)
منبع: بحارالانوار، جلد 16، صفحه 217
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مردی به روانشناسی گفت:
من تمام پولم را از دست داده ام،
دیگر به آخر خط رسیده ام.
دکتر گفت:
آیا هنوز میتوانی ببینی،
بشنوی و راه بروی؟
مرد گفت: بله.
دکتر: تو تقریبا همه چیز داری و تنهای چیزی که از دست داده ای پول است.
ما اغلب مسائل را بیش از حد بزرگ می کنیم. بدترین اتفاقات احتمالا ناراحت کننده اند، اما پایان دنیا نیست...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
236.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدر نمونه سال اینه😂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#کلام_نور
💎 امیرالمومنین علیه السلام:
🔸 لا تَخُن مَنِ ائتَمَنَكَ و إن خانَكَ، و لا تُذِع سِرَّهُ و إن أذاعَهُ.
🔹 به كسى كه تو را امين شمرده [و امانتى را به تو سپرده] است خيانت مكن اگر چه او به تو خيانت كرده باشد، و راز او را فاش مساز، هر چند او راز تو را فاش ساخته باشد.
📎 بحار الأنوار، ج۷۷، ص۲۰۸
در زمان سلطنت خسرو پرویز بین ایران و روم جنگ شد و در این جنگ ایرانی ها پیروز شدند و قسطنطنیه که پایتخت روم بود به محاصره ی ایران در آمد و سقوط آن نزدیک شد.
مردم رم فردی را به نام هرقل به پادشاهی برگزیدند. هرقل چون پایتخت را در خطر می دید، دستور داد که خزائن جواهرت روم را در چهار کشتی بزرگ نهادند تا از راه دریا به اسکندریه منتقل سازند تا چنانچه پایتخت سقوط کند، گنجینه ی روم بدست ایرانیان نیافتد.
این کار را هم کردند. ولی کشتی ها هنوز مقداری در مدیترانه نرفته بودند که ناگهان باد مخالف وزید و چون کشتی ها در آن زمان با باد حرکت می کردند، هرچه کشتی بانان تلاش کردند نتوانستند کشتی ها را به سمت اسکندریه حرکت دهند و کشتی ها به سمت ساحل شرقی مدیترانه که در تصرف ایرانیان بود در آمد.
ایرانیان خوشحال شدند و خزائن را به تیسفون پایتخت ساسانی فرستادند.
خسرو پرویز شادمان شد و چون این گنج در اثر تغییر مسیر باد به دست ایرانیان افتاده بود، آن را، گنج باد آورده نام نهاد. از آن روز به بعد هرگاه ثروت و مالی بدون زحمت نصیب کسی شود، آن را بادآورده می گویند.
این گنج باد آورده دو بار از خزانه ی خسرو پرویز به سرقت رفت و یک بار هم در سال 628 میلادی بود که هرقل، تیسفون را غارت کرد که اتفاقا همه از این گنج باد آورده بوده است و از آن تاریخ، عبارت ”باد آورده را باد می برد” به ضرب المثل تبدیل گردیده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam