گوهرهای علی بن موسی الرضا
امام رضا(ع) فرمود:
خداوند متعال فرمان داده سه چیز همراه سه چیز دیگر انجام گیرد:
1 - به نماز همراه زکات فرمان داده است، پس کسی که نماز بخواند و زکات نپردازد نمازش نیز پذیرفته نمی شود.
2 - به سپاسگزاری از خودش و پدر و مادر فرمان داده است، پس کسی که از پدر و مادرش سپاسگزاری نکند، خدا را شکر نکرده است.
3 - به تقوای الهی فرمان داده و به صله رحم، پس کسی که صله رحم انجام ندهد تقوای الهی را هم بجا نیاورده است.
📚بحار الانوار، جلد 74، ص 77
#کانال_داستان_بچه_های_مدرسه
@hamkalam
مردی به همراه خانواده اش مشغول خوردن شام بودند . نه قرار بود جایی بروند نه با کسی قول و قراری داشت . ناگهان صدای در بلند شد . مرد نگاهی به همسرش انداخت و گفت : کیست که این وقت شب در می زند؟ از جا بلند شد و رفت در خانه را باز کرد . یکی از همکارانش بود . سلام و علیکی با هم کردند و همکارش گفت : «شام خانه ی دخترم میهمانم، گفتم سر راه سری به تو بزنم و حالی بپرسم . مرد گفت : بفرمایید .
همکارش گفت : بهتر است مزاحم نشوم
مرد، باز هم تعارف کرد . همسر مرد گفت : میهمان حبیب خداست . سفره باز است بفرمایید با ما شام بخورید . مرد همکار گفت : نه نه اصلاً مزاحم نمی شوم . مرد گفت : مثل یک دوست خوب بنشین و غذایت را بخور .
همکارش گفت : می خواهم خانه دخترم بروم . شام آنجا دعوت شده ام . مرد گفت : شام را با ما بخورید و بعد به خانه دخترتان بروید . همکارش گفت : نه خیلی متشکرم، شام نمی خورم، فقط دو لقمه دهن گیره می خورم و ته بندی می کنم و شام را به خانه ی دخترم می روم . سپس مشغول خوردن غذا شد .
مرد و افراد خانواده اش که انتظار داشتند او پس از خوردن یکی – دو لقمه، کنار بکشد و چیزی نخورد . همکار مرد به اندازه ی غذای دو نفر را جلو خودش کشید و با اشتها خورد . چهره ی بچه های صاحب خانه که گرسنه مانده بودند، دیدنی بود . غذا تمام شد همکار مرد گفت : دست شما درد نکند خانم! غذای خوشمزه ای پخته بودید . کاش خانه ی دخترم میهمان نبودم و یک شام درست و حسابی اینجا می خوردم . مرد صاحب خانه که از دست او عصبانی بودگفت : «بهتر است این دفعه شامت را اینجا بخوری و دهن گیره ات را خانه ی دخترت ….»
از آن به بعد درباره ی کسی که در پذیرش دعوتی بیش از حد تعارف کند اما در عمل ملاحظه نکند می گویند : (این دفعه شامت را اینجا بخور و دهن گیره ات را جای دیگر)
#کانال_داستان_بچه_های_مدرسه
@hamkalam
290.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شمام سرتون درد گرفت؟😆
#کانال_داستان_بچه_های_مدرسه
@HAMKALAM
پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح میداد که چگونه همهچیز ایراد دارد. مدرسه، خانواده، دوستان و… مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟ و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم. روغن چطور؟ نه. و حالا دو تا تخممرغ؟ نه مادربزرگ: آرد چی؟ از آرد خوشت میآید؟ جوش شیرین چطور؟ پسر: نه مادربزرگ، حالم از همهشان به هم میخورد. مادربزرگ: بله، همه این چیزها به تنهایی بد بهنظر میرسند اما وقتی بهدرستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست میشود. خداوند هم بههمین ترتیب عمل میکند. خیلی از اوقات تعجب میکنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم اما او میداند که وقتی همه این سختیها را به درستی در کنار هم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوقالعاده می رسند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مردی زمینش را به مبلغی فروخت و در برابر آن اسبی خرید.
حکیمی به او رسید و گفت دانستی که چه معامله ای کردی؟
چیزی را که به آن سرگین می دادی و در برابرش جو می گرفتی، با چیزی عوض کردی که باید به آن جو بدهی و در برابرش سرگین بگیری!
منبع: کشکول شیخ بهایی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیرترین کوسه جهان را بشناسید
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت اما نمیتوانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جر و بحث داشتند.
عاقبت دختر پیش داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضای سمی مهلک کرد تا بتواند مادرشوهرش را به وسیله آن بکشد.
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به تو بدهم و مادر شوهرت کشته شود همه به تو شک خواهند کرد.
پس معجونی به تو میدهم که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرت بریزی تا سم کم کم در او اثر کند و او را بکشد.
او همچنین توصیه کرد که در این مدت با مادر شوهرت مهربان باش تا کسی به تو شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت. او هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهرش میریخت و با مهربانی به او میداد.
هفتهها گذشت و با مهر و محبتِ عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر شد.
یک روز دختر دوباره پیش داروساز رفت و به او گفت دیگر از مادرشوهرم متنفرم نیستم حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمیخواهد که او بمیرد خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا بتواند سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت دخترم نگران نباش آن معجونی که به تو دادم سم نبود.
سم در حقیقت در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
-------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#داستان
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪی ﺍِﻗﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺧﻮﺩﺕ ، ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺣﺴﺮﺕِ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻠﻢ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
پرﻭﺍﺯ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﯽﻏﻢ ﻭ ﻣﻨّﺖ
ﻣﻨﺖ ﻧﮑﺶ ﺍﺯ ﻏﯿﺮ ﻭ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﯽ ، ﮔﺬﺭﺍﻧﯽ
ﭘﺲ ﺷﺎﮐﺮ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
.:ﺍﻗﺒﺎﻝ ﻻﻫﻮﺭی:.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#شعر
پادشاهي بود که فقط يک چشم و يک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا يک پرتره زيبا از او نقاشي کنند.
اما هيچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه ميتوانستند با وجود نقص در يک چشم و يک پاي پادشاه، نقاشي زيبايي از او بکشند؟
سرانجام يکي از نقاشان گفت که ميتواند اين کار را انجام دهد و يک تصوير کلاسيک از پادشاه نقاشي کرد.
نقاشي او فوقالعاده بود و همه را غافلگير کرد. او شاه را در حالتي نقاشي کرد که يک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانهگيري با يک چشم بسته و يک پاي خم شده.م
چرا ما نتوانيم از ديگران چنين تصاويري نقاشي کنيم؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان.
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی به خودت شک می کنی🙂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam