eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
901 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
پيامبر اکرم حضرت محمّد مصطفی صلی الله عليه و آله فرمودند: مهدى امّت من، كسى است كه هنگام پر شدن زمين از بيداد و ظلم، آن را پر از قسط و عدل خواهد كرد. 📚 كتاب سليم بن قيس، صفحه‌ی ۴۲۹
زمان قاجار که زن ها حق رفتن به مدرسه را نداشتند. اولین مردمانی که به دختر هایشان اجازه درس خواندن دادند رشتی ها بودند. وقتی این خبر به انگلیسیها رسید آنها سعی کردندجهت جلوگیری از رشد سواد این تصور را رواج دهند که : "رشتی ها چقدر بی غیرت هستند که دخترانشان را به مدرسه می فرستند" ...!؟ و این شعار نامناسب تا الان هنوز به جا مانده ... انگلیسی ها در طول تاریخ برای ایجاد تفرقه دربین اقوام مختلف ایرانی تلاش می کردند تا اتحاد این ملت را از بین ببرند در حالیکه شمال ایران مهد سردارانی چون میرزا کوچک خان و شهدای غواص جنگ تحمیلی می باشد کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
مي گويند، اگر كسي‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر به‌ ديدنش‌ مي‌آيد و آرزوهايش‌ را برآورده‌ مي‌كند. سي‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بيچاره‌ هر روز صبح‌ خيلي‌ زود از خواب‌ بيدار مي‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ مي‌پاشيد و جارو مي‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستي‌ رنج‌ مي‌كشيد. به‌ خودش‌ گفته‌ بود: .اگر خضر را ببينم، به‌ او مي‌گويم‌ كه‌ دلم‌ مي‌خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختي‌ها و گرفتاري‌هايم‌ از فقر و بي‌پولي‌ است. روز چهلم‌ فرارسيد. هنوز هوا تاريك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد. كمي‌ بعد متوجه‌ شد مقداري‌ خاروخاشاك‌ آن‌طرف‌تر ريخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت: .با اين‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نيست، بهتر آنجا را هم‌ تميز كنم. هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نبايد جاهاي‌ ديگر هم‌ كثيف‌ باشد.. مرد بيچاره‌ با اين‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بيلي‌ بياورد و آشغال‌ها را بردارد. وقتي‌ بيل‌ به‌دست‌ برمي‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود با اين‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد. ناگهان‌ صداي‌ پايي‌ شنيد. سربلند كرد و ديد پيرمردي‌ به‌ او نزديك‌ مي‌شود. پيرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد. مرد جواب‌ سلامش‌ را داد. پيرمرد پرسيد: .صبح‌ به‌ اين‌ زودي‌ اينجا چه‌ مي‌كني؟. مرد جواب‌ داد: .دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو مي‌كنم. آخر شنيده‌ام‌ كه‌ اگر كسي‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را مي‌بيند.. پيرمرد گفت: .حالا براي‌ چي‌ مي‌خواهي‌ خضر را ببيني؟. مرد گفت: .آرزويي‌ دارم‌ كه‌ مي‌خواهم‌ به‌ او بگويم.. پيرمرد گفت: .چه‌ آرزويي‌ داري؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزويت‌ را به‌ من‌ بگو.. مرد نگاهي‌ به‌ پيرمرد انداخت‌ و گفت: .برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو.. پيرمرد اصرار گرد: .حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزويي‌ داري‌ بگو.. مرد گفت: .تو كه‌ خضر نيستي. خضر مي‌تواند هر كاري‌ را كه‌ از او بخواهي‌ انجام‌ بدهد.. پيرمرد گفت: .گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاري‌ را كه‌ مي‌خواهي‌ به‌ من‌ بگو شايد بتوانم‌ برايت‌ انجام‌ بدهم.. مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ي‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پيرمرد كرد و گفت: .اگر تو راست‌ مي‌گويي‌ و حضرت‌ خضر هستي، اين‌ بيلم‌ را پارو كن‌ ببينم.. پيرمرد نگاهي‌ به‌ آسمان‌ كرد. چيزي‌ زيرلب‌ خواند و بعد نگاهي‌ به‌ بيل‌ مرد بيچاره‌ انداخت. در يك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بيل‌ مرد بيچاره‌ پارو شد. مرد كه‌ به‌ بيل‌ پارو شده‌اش‌ خيره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهميد كه‌ پيرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است. چند لحظه‌اي‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسي‌ كند و آرزوي‌ اصلي‌اش‌ را به‌ او بگويد، اما از او خبري‌ نبود. مرد بيچاره‌ فهميد كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است. به‌ پارو نگاه‌ كرد و ديد كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمي‌خورد در حالي‌ كه‌ از بيلش‌ در تمام‌ فصل‌ها مي‌توانست‌ استفاده‌ كند. از آن‌ به‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌لوحي‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ هدفي‌ تلاش‌ كند، اما در آخرين‌ لحظه‌ به‌ دليل‌ ناداني‌ و سادگي‌ موفقيت‌ و موقعيتش‌ را از دست‌ بدهد، مي‌گويند بيلش‌ را پارو كرده‌ است. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
مردان خدا پرده‌ی پندار دريدند يعنی همه جا غير خدا يار نديدند هر دست که دادند همان دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند يک طايفه را بهر مکافات سرشتند يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند جمعی به در پير خرابات خرابند قومی به بر شيخ مناجات مريدند يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند فرياد که در رهگذر آدم خاکی بس دانه فشاندند و بسی دام تنيدند همت طلب از باطن پيران سحرخيز زيرا که يکی را ز دو عالم طلبيدند زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببريدند و به باطل گرويدند چون خلق در آيند به بازار حقيقت ترسم نفروشند متاعی که خريدند کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است کاین جامعه به اندازه هر کس نبریدند مرغان نظرباز سبک سير فروغی از دامگه خاک بر افلاک پريدند .:فروغی بسطامی:. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
هدایت شده از کانال حمید کثیری
موشک‌بارون رو وسط بازی ببینی یه چیز دیگه است ... اصفهان | بازی سپاهان و استقلال تاجیکستان
یمن ایران را به خویشتن داری دعوت کرد🤣🤣😂😂😂😂
✍از سال1390 نام کلاس ها را مزین کردم به نام شهدا و امشب احساس می کنم دانش آموزان کلاس شهید تهرانی مقدم به خود می بالند. شعارها شعورها را می سازند کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
جماعت توسط دانش آموزان مدرسه فرهنگیان دهگان. اینجا حضور دانش آموزان اختیاری است ‹💠⃟🇮🇷›مدرسه‌فرهنگیان‌‌دهگان‹💠⃟🇮🇷›
در گذشته‌های دور، زن و شوهری سالیان سال در كنار هم زندگی می‌كردند تا پیر شدند. بچه‌های آنها ازدواج كرده و از پیش آنها رفته بودند و به همین دلیل آن دو كاملاً تنها بودند و تمام روز تنها صدایی كه در خانه آنها به گوش می‌رسید صدای جیك جیك دسته‌ی گنجشك‌هایی بود كه روی درخت وسط حیاط آنها زندگی می‌كردند. پیرزن هر روز اضافه‌ی غذا را گوشه‌ی باغچه می‌ریخت تا گنجشك‌ها از آن بخورند. تا اینكه پیرزن مریض شد و در اثر بیماری نیاز به استراحت بیشتری پیدا كرد و صدای دائم جیك جیك گنجشك‌ها برایش آزاردهنده شده بود. پیرزن به پیرمرد غر می‌زد كه این گنجشك‌ها را بگو تا از اینجا بروند. ولی پیرمرد نمی‌دانست گنجشك‌هایی كه سالیان سال به درخت خانه‌ی آنها عادت كرده‌اند را چه طوری فراری دهد. هر بار كه سنگی برمی‌داشت تا به آنها بزند یا نمی‌توانست و یا اگر هم به سوی آنها پرتاب می‌كرد آنها می‌رفتند و دوباره برمی‌گشتند. یكبار كه زن داشت از صدای جیك جیك گنجشك‌ها شكایت می‌كرد مرد گفت: تو بگو من چه كار بكنم. هر بار كه به آنها سنگ می‌زنم می‌روند و دوباره بازمی گردند. زن جواب داد: سنگ مفت گنجشك هم مفت آنقدر بزن تا بروند. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
برگه ای در خیابون نصب شده بود که نوشته شده بود: من ۵۰ هزار تومن را گم‌ کرده ام و خیلی به آن نیاز دارم زیرا هزینه ی زندگی ندارم هرکس پیدا کرد بیاره به ادرس فلان که شدیدا به آن نیاز دارم. کسی برگه را می بیند و مبلغ ۵۰ هزار تومن از جیبش بیرون می اورد و به آدرس مورد نظر میرود و پول را به پیرزن صاحب خانه میدهد. پیرزن گریه می کند و می گوید شما نفر ۱۲ هستید که آمدید و ادعا می کنید پولم را پیدا کردید. جوان لبخندی زد و به سمت خروجی حرکت کرد پیرزن همچنان گریه میکرد گفت، پسرم ورقه را پاره کن چون نه من آن را نوشته ام و نه سواد نوشتنش را دارم .احساس همدردی شماها من من را دلگرم و به زندگی امیدوار کرد و این بزرگترین خیر برای من است... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 از سوی رهبر معظم انقلاب اسلامی برگزار میشود؛ 🔹️مراسم بزرگداشت پرچمدار مقاومت شهید سیدحسن نصرالله در مصلای امام خمینی تهران 🔹️مراسم بزرگداشت مجاهد فی سبیل‌الله و سیّد عزیز امت اسلامی، شهید حجت‌الاسلام والمسلمین سیدحسن نصرالله و همراهان ایشان ازجمله سردار شهید نیل‌فروشان از سوی رهبر معظم انقلاب اسلامی روز جمعه ۱۳ مهرماه از ساعت ۱۰:۳۰ صبح در مصلای امام خمینی (ره) برگزار می‌شود. 🔹️این مراسم تا پیش از آغاز خطبه‌های نماز جمعه ادامه خواهد داشت و سپس، نماز جمعه به امامت رهبر معظم انقلاب اقامه می‌شود. 💻 Farsi.Khamenei.ir